آن آیه ای را که بر یکی از پیامبران عقل قرن بیست و یک نازل شده بود، من رد کردم. و بعد دیدم که کار خوبی هم کرده ام. آدم خوب ممکن است از خود راضی نباشد. البته اگر نگوییم که یکی از مشخصات آدم خوب اینست که از خودش راضی نباشد. چون احتمال رضایت نسبی برای هرکسی وجود دارد – اما اینکه این رضایت چی وقت ایجاد میشود و نیز کم و کیف آن برای آدم خوب و بد خیلی فرق خواهد داشت. واقعیت اینست که اکثریت اجتناب ناپذیر آدم های خوب-البته آدم های خوب را که ما میشناسیم بصورت نسبی در نظر میگیریم- از خودشان راضی نیستند. آنچه رضایت خاطر بوجود میاورد موفقیت است. ولی موفقیت مشخصه خوب بودن آدم نیست. و همین نکته است که آدم های خوب و بد باید بداند که آنچه در زندگی، جامعه و در تاریخ(بدون شوخی)، بعنوان یک چیز مهم و تأثیر گذار واقع میشود "آدم موفق" است نه "آدم خوب". و "شهرت" و "محبوبیت" هم تابع همان موفقیت است. لذا نزد عموم مردم "آدم خوب" ضرورتا "آدم محبوب" نیست. بر اساس تعریف ما از"آدم خوب" خودش هم این را نمی خواهد که "محبوب" مردم باشد: چون وقتی خودش از خودش راضی نباشد نمیخواهد مردم هم از او راضی باشد. و این ها(شهرت و محبوبیت) معمولا مال کسانیست که در کاری یا کارهایی موفقیت های قابل توجه داشته باشند مثلا در علوم نظرات مشهوری داشته باشد، در سیاست مورد توجه رسانه های مختلف قرار بگیرد، در هنر جذابیت خلق کند، در آواز خوانی صدای زیبا داشته باشد، در ورزش همه را شکست بدهد و امثال آن. پس چه هنری دارد آدم خوب-اگر در جمله آدم های موفق قرار نگیرد؟ دیده میشود که آدم خوب نه هنری دارد و نه کدام ارزش مطلقه یی. وشاید گفته شود که نه هم به آن ضرورت داریم. نه خیر! به آدم خوب ضرورت اما داریم.
حکومت را همان آدم های موفق- که اکثریت اجتناب ناپذیرشان آدم های خوبی نیستند- از طریق محبوب شدن در قلوب افراد بوجود میاورند و بعد که حکومت که در مقایسه به افراد تبدیل به کوهی میشود در مقابل ذره، این ذرات را فراموش میکند و درد افراد را دیگر احساس نمیکند و فغان افراد را میکشد و دنیا را بر مردم به افغانستان تبدیل میکند و با هر پهلویش فردی را نابود میکند و زندگی اش را برباد میدهد و برایش ارزشی هم ندارد. خوب چرا ارزشی ندارد؟ (این یک مثال بود). چرا که این "آدم موفق"، که حاکم شده است، کوه شده است، این آدم "محبوب"، که مردم همه، ذرات بدن او شده اند، عاشق او شده اند،آدم خوبی نیست! اینست که ما از موفق شدن آدم های بد همیشه در هراسیم و از آن زهر چشم ها دیده ایم. گرچه من هم میدانم که حکومت چیزی فراتر از این آدم است.
همه حکومت ها چنین نیستند. همه حکومت ها در برابر مردم کوهی در برابر ذره نیستند. کوچکتراند و در برابر مردم خود متخلخل و ناپیدا. اگر از قضا این اتفاق بیافتد که این "آدم موفق" که راس حاکمیت میشود، "آدم خوب" ی هم باشد آنچنان که ما تعریف کردیم، شاید حکومتی بوجود بیاورد که انتقاد از حکومت را به حد اقل برساند. البته یک حکومت با عاطفه و شاعرانه و رمانتیک که نمیشود بوجود آورد. این را هم میدانم.
به هر صورت من به انتظار "آدم خوب" نشسته ام که "موفق" هم باشد. اگر تقاطع منحنی زندگی آدم خوب با سطح "موفقیت" اتفاق بیافتد، همانا مقطع تاریخی ایده آل، مطلوب و دلخواه برای مردمانی در این مقطع تاریخی اتفاق افتاده است.
گذشته از آن در تعریف ما آدم خوب فقط همان است که تعریف شد. آدم خوب ممکن است چیزهای زیادی را نفهمد و در تصامیمش اشتباهات زیادی مرتکب شود. بطور مثال آدم خوب حتما داکتر نیست که وقتی مریض شود یا کسی مریض شود توصیه ها و راهنمایی هایش مفید باشد. شاید به پولی هم نیارزد! ولی آدم خوب زهر را در کام هیچکسی –خودش یا غیر خودش-هم نمیخواهد بریزد. آدم خوب - ازباب مثال - کسیست که اگر نمیخواهد مال خودش دزدی شود مال دیگران را هم نمیخواهد که دزدی شود. کسیست که اگر خودش؛ فرزندش، زنش، مادرش، پدرش، برادرش، خواهرش را دوست دارد همیشه این را هم بیاد دارد که همین اهمیت را دیگران و کسان دیگران هم دارند.
با این همه، هر کسی حق دارد خوب باشد یا بد. جای تعجبی برای من ندارد که این جمله را میگویم. با این تعریفی که از خوب بودن کردیم، آیا میشود هدف زندگی فقط خوب بودن باشد؟ مگر ندیدیم که خوب بودن یعنی هیچ؟ هدف زندگی همان موفق بودن است. از جمله عواملی که در موفق بودن بعضی ها تاثیر مثبت دارد رها کردن دمب خوب بودن به معنی واقعی آن است. موفقیت های چنگیز خان از اینگونه بود. موفقیت دولت اسراییل که بر بلندی های جولان بیباکانه نشسته است از اینگونه است. مسولیت چیز مهمی است. وظیفه است. و حفاظت از زندگی خود، اولین مسولیت است. برای موفقیت اگراز خطا کردن نمیترسیم آیا عاقلانه است که از بد بودن بترسیم؟ آیا سلب این حق طبیعی به معنی بریدن بخشی اززندگی ما و گرفتن آن ازما نیست؟ اما خوب بودن و بد بودن هرکدام به میزان شدت خود عوافبی دارد. اینکه چرا "آدم خوب" در دنیا وجود واقعی پیدا نمیکند، میکانیزم آن از این جا روشن میشود که هرکسی حق دارد تصمیم بگیرد که هیچ نباشد و همچون دیگران برای دست یافتن به موفقیتی رقابت کند. در حین رقابت خیلی سخت است که بعضی قوانین خوب بودن را نقض نکنیم. درست مثل باد؛ هرکسی اگر عقل داشته باشد؛ میداند که اگر ایستاد دیگر نیست. اما چرا باید جلو خودمان را نگیریم؟ یعنی ارزش دارد که به هر بد بودنی تن در دهیم؟ گرچه بدنبال موفقیت رفتن، رابطه داشتن بیشتر با "خود" و یا توجه بیشتر داشتن به "خود" را در هر گونه رابطه ای میطلبد. و این بیشتر نپرداختن به خوب بودن است تا بد بودن. و خیلی غیر منصفانه هم نیست که ادعا کنیم که فقط، ما باید زندگی کنیم که موفقیتی را طی کنیم و در غیرآن فقط برای خوب بودن زندگی کردن لازم نیست. بر علاوه، اینگونه زندگی کردن خود به تناقض درونی دیگری میانجامد – امام شدن برای مردم! که آنگاه تمام روابطش-که مشخصه خوب بودنش بود- منقلب میشود، دچار تحول پیچیده میشود. هر طرز زندگی هدفی دارد! نمیتواند جای یک هدف برای همیش خالی بماند. این همان تیوری "امام" شدن برای مردم است. "معصوم" بودن-دقیقترش اینکه معصوم اثبات کردن خود- یعنی همین! که این خود عوارض جانبی مشمیز کننده یی ببار میاورد که از عوارض هر بد بودنی بالاتر میپرد. آنکه ارزش مطلقه یی ندارد به چه حق سرور مردم باید باشد؟ اگر کسی خیال کند که در زندگی فقط خوب بودن برایش کافیست و دیگر به هیچ تر و خشکی نیاز ندارد دست بزند، باید بداند که رابطه اش با مردم صادقانه نیست. نیرنگی در کار است. و مهمتر آنکه آدم خوب بودن با محبوبیت کسب کردن منافات دارد و اگرکسی فقط بخاطر خوب بودن یا معصوم بودن محبوبیت و شهرت یافته است این محبوبیت و شهرت بر او حرام است!
اما نه! من باز هم به انتظار آدم خوبی نشسته ام که موفق هم باشد! اگر موفق هم نباشد باز هم نور چشم من است(بدون شوخی). اگر که موفق هم نباشد دست و پا گیر هیچ کسی هم نیست. چون ما طرفدار هرگونه موفقیتی نیستیم. موفقیتی که با بد بودن سازگار است موفقیتی است که برای فاتح خود یک موفقیت است و برای مردم یک تباهی! چون بر اساس تعریف ما رابطه آدم بد، با خود و دیگران همین نسبت را دارد. و فاتح از خود راضی است. ولی ما ازاو متنفر! هرچند که محبوب جماعتی از مردم هم هست. گفتیم که "بد بودن"-مخصوصا- عواقبی دارد که شاید برای بعضی ها که در زمانه ما آدم های نورمالی شاید به حساب نیایند، هیچ موفقیتی به آن نمیارزد. شاید این ناکجا آباد جدا گشته ازهویت موجودی بنام آدم، از هر طرف با صحرای خشک و سوزنده و گاه هم سبز وگوارای "آدم خوب بودن" محاصره باشد وهیچ مسیری از میان آتشکده یا لجن زار "بد بودن" نداشته باشد؟ و آن موفقیتی که از طریق بد بودن سهل الوصول است شاید سرابی بیش نباشد؟ البته این سراب هم متاسفانه حداقل در طول حیات هرکسی واقعیت محض است. شاید قانون فراگیر هستی این باشد که هر چیزی در درون پوسته محافظی خلق میشود. ازطرفی واقعیت جامعه را هم باید در نظرگرفت و به آنچه ممکن است باید بیاندیشیم. مگر میشود آتش افروزی کرد و دنیا را به جهنمی تبدیل کرد و سپس دسته گلی در میان آتش پرورش داد؟ و امکان شکفتن هزاران دسته گل را از بین برد فقط برای پرورش یکدسته گل؟ مگر میشود برای رفع کم خونی خود، خون دیگران را از رگ هایشان کشید و در رگ های خود تزریق کرد وبعد با این مضریت -وبدتر از آن با این موفقیتها- خود را به نحوی مفید و ارزشمند هم تلقی کرد و از خود راضی بود؟ آیا درست است که اگر کسی مثل ما نبود او را با راکت پاش پاش کنیم و بعد از خود راضی هم باشیم؟ من بی جهت از کسانی که از خود راضی اند منزجر نیستم. از شایدها که بگذریم حرف جای دیگریست.
هرکس هدفی دارد. هرکس در زندگی به چیزی دلباخته است. هر موفقیتی برای هر کسی موفقیتی بحساب نمیآید. چرچیل به موفقیتی میاندیشید که با خودش مخلوط باشد و به جامعه صادر کند یعنی خودش را. نمیگویم که چرچیل ادم خوبی بود، اما فراعنه مصر به موفقیتی میاندیشیدند که جدا ازخودشان بود و دیگران باید آنرا بوجود میاوردند. لذا آنچه ما از زندگی میخواهیم بدو گونه است: یا ما مرجع آن باید باشیم یا آن مرجع ما! گرچه هردو صورت را میتوان بر عکس هم کرد. اما آنچه صورت واجب قضیه است همین است. برای یک مورخ، تمدنی که توسط دیکتاتوری بوجود آمده است هم مرجع شناخت خود تمدن است وهم مرجع شناخت شخص دیکتاتوریا نظام دیکتاتوری. یا همینطور خانه پرزرق و برق که از کف تا بامش با اجناس و مواد گران قیمت پوشیده باشد، یا اصلا هر گونه خانه یی، خود هم مرجع سنجش قیمت خود وهم مرجع سنجش شخصیت مالک خود است، در حالی که-ازباب مثال- شناخت آثار علمی و تیوری های سیاسی و اجتماعی هر شخصی، بیشتر به این بستگی دارد که از هر واژه یا هر قطعه آن، منظور و معنی مورد نظر شخص بوجود آورنده آنرا بدقت متوجه شویم. بگذریم که چه انکشافات و تصرفاتی برآن وارد میشود. آن موفقیت مسیحایی که انسان را از تنهایی و نابودی میرهاند همان است که ما مرجع آن باشیم، که هرکسی از خود و برای خود بجا میگذارد، نه "آن" که از برده ها بجا میماند، نه "آن" که برای دیگران بجا میماند، که به نظر من هرچه بدان نزدیک تر شویم مسیرمان از وادی بدبودن فاصله میگیرد و راه به عمق وادی خوب بودن مبرد!
آیاتمدنی که از یک دیکتاتور به جا مانده است موفقیتی است؟ اگر موفقیتی است موفقیت کیست؟ شاید از هیچ کس! و شاید هم هیچ ربطی به موفقیت نداشته باشد. فقط نشان دهنده زندگی گروهی از مردمانی است که با تمام رمز و رازش دیگر ختم شده است. با آدم های خوب و بدش که در سایه شوم دیکتاتور زندگی را باخته اند. تمدنی که دیگر بدرد نمیخورد جز برای مورخ که شب و روز در تقلای گشودن راز داستان فروبسته آن مشتاقانه میکوشد.
بلاخره آدم خوب هم مسوولیت دارد موفق باشد. اگرنه به گناه عدم رفع مسولیت در برابر زندگی خویش عذاب خواهد کشید. گرچه برای ما همچنان آدم خوب خواهد بود-اگر قلب به بد نشود. اما اینکه گفتم که هر کسی حق دارد که خوب باشد یا بد به این خاطر بود که به نظر من زندگی با همین واقعیت ایجاد گشته است و هر کس حق دارد به سوی چیزی برود که به آن علاقه دارد و خود داند که برای آن چه کند و چه عواقبی را به جان بخرد. زندگی فقط با حقوق کاملش لذت بخش است: پر مسولییت تر، پر معنی تر، بزرگتر، هیجان انگیز ترو تماشایی تر.
حکومت را همان آدم های موفق- که اکثریت اجتناب ناپذیرشان آدم های خوبی نیستند- از طریق محبوب شدن در قلوب افراد بوجود میاورند و بعد که حکومت که در مقایسه به افراد تبدیل به کوهی میشود در مقابل ذره، این ذرات را فراموش میکند و درد افراد را دیگر احساس نمیکند و فغان افراد را میکشد و دنیا را بر مردم به افغانستان تبدیل میکند و با هر پهلویش فردی را نابود میکند و زندگی اش را برباد میدهد و برایش ارزشی هم ندارد. خوب چرا ارزشی ندارد؟ (این یک مثال بود). چرا که این "آدم موفق"، که حاکم شده است، کوه شده است، این آدم "محبوب"، که مردم همه، ذرات بدن او شده اند، عاشق او شده اند،آدم خوبی نیست! اینست که ما از موفق شدن آدم های بد همیشه در هراسیم و از آن زهر چشم ها دیده ایم. گرچه من هم میدانم که حکومت چیزی فراتر از این آدم است.
همه حکومت ها چنین نیستند. همه حکومت ها در برابر مردم کوهی در برابر ذره نیستند. کوچکتراند و در برابر مردم خود متخلخل و ناپیدا. اگر از قضا این اتفاق بیافتد که این "آدم موفق" که راس حاکمیت میشود، "آدم خوب" ی هم باشد آنچنان که ما تعریف کردیم، شاید حکومتی بوجود بیاورد که انتقاد از حکومت را به حد اقل برساند. البته یک حکومت با عاطفه و شاعرانه و رمانتیک که نمیشود بوجود آورد. این را هم میدانم.
به هر صورت من به انتظار "آدم خوب" نشسته ام که "موفق" هم باشد. اگر تقاطع منحنی زندگی آدم خوب با سطح "موفقیت" اتفاق بیافتد، همانا مقطع تاریخی ایده آل، مطلوب و دلخواه برای مردمانی در این مقطع تاریخی اتفاق افتاده است.
گذشته از آن در تعریف ما آدم خوب فقط همان است که تعریف شد. آدم خوب ممکن است چیزهای زیادی را نفهمد و در تصامیمش اشتباهات زیادی مرتکب شود. بطور مثال آدم خوب حتما داکتر نیست که وقتی مریض شود یا کسی مریض شود توصیه ها و راهنمایی هایش مفید باشد. شاید به پولی هم نیارزد! ولی آدم خوب زهر را در کام هیچکسی –خودش یا غیر خودش-هم نمیخواهد بریزد. آدم خوب - ازباب مثال - کسیست که اگر نمیخواهد مال خودش دزدی شود مال دیگران را هم نمیخواهد که دزدی شود. کسیست که اگر خودش؛ فرزندش، زنش، مادرش، پدرش، برادرش، خواهرش را دوست دارد همیشه این را هم بیاد دارد که همین اهمیت را دیگران و کسان دیگران هم دارند.
با این همه، هر کسی حق دارد خوب باشد یا بد. جای تعجبی برای من ندارد که این جمله را میگویم. با این تعریفی که از خوب بودن کردیم، آیا میشود هدف زندگی فقط خوب بودن باشد؟ مگر ندیدیم که خوب بودن یعنی هیچ؟ هدف زندگی همان موفق بودن است. از جمله عواملی که در موفق بودن بعضی ها تاثیر مثبت دارد رها کردن دمب خوب بودن به معنی واقعی آن است. موفقیت های چنگیز خان از اینگونه بود. موفقیت دولت اسراییل که بر بلندی های جولان بیباکانه نشسته است از اینگونه است. مسولیت چیز مهمی است. وظیفه است. و حفاظت از زندگی خود، اولین مسولیت است. برای موفقیت اگراز خطا کردن نمیترسیم آیا عاقلانه است که از بد بودن بترسیم؟ آیا سلب این حق طبیعی به معنی بریدن بخشی اززندگی ما و گرفتن آن ازما نیست؟ اما خوب بودن و بد بودن هرکدام به میزان شدت خود عوافبی دارد. اینکه چرا "آدم خوب" در دنیا وجود واقعی پیدا نمیکند، میکانیزم آن از این جا روشن میشود که هرکسی حق دارد تصمیم بگیرد که هیچ نباشد و همچون دیگران برای دست یافتن به موفقیتی رقابت کند. در حین رقابت خیلی سخت است که بعضی قوانین خوب بودن را نقض نکنیم. درست مثل باد؛ هرکسی اگر عقل داشته باشد؛ میداند که اگر ایستاد دیگر نیست. اما چرا باید جلو خودمان را نگیریم؟ یعنی ارزش دارد که به هر بد بودنی تن در دهیم؟ گرچه بدنبال موفقیت رفتن، رابطه داشتن بیشتر با "خود" و یا توجه بیشتر داشتن به "خود" را در هر گونه رابطه ای میطلبد. و این بیشتر نپرداختن به خوب بودن است تا بد بودن. و خیلی غیر منصفانه هم نیست که ادعا کنیم که فقط، ما باید زندگی کنیم که موفقیتی را طی کنیم و در غیرآن فقط برای خوب بودن زندگی کردن لازم نیست. بر علاوه، اینگونه زندگی کردن خود به تناقض درونی دیگری میانجامد – امام شدن برای مردم! که آنگاه تمام روابطش-که مشخصه خوب بودنش بود- منقلب میشود، دچار تحول پیچیده میشود. هر طرز زندگی هدفی دارد! نمیتواند جای یک هدف برای همیش خالی بماند. این همان تیوری "امام" شدن برای مردم است. "معصوم" بودن-دقیقترش اینکه معصوم اثبات کردن خود- یعنی همین! که این خود عوارض جانبی مشمیز کننده یی ببار میاورد که از عوارض هر بد بودنی بالاتر میپرد. آنکه ارزش مطلقه یی ندارد به چه حق سرور مردم باید باشد؟ اگر کسی خیال کند که در زندگی فقط خوب بودن برایش کافیست و دیگر به هیچ تر و خشکی نیاز ندارد دست بزند، باید بداند که رابطه اش با مردم صادقانه نیست. نیرنگی در کار است. و مهمتر آنکه آدم خوب بودن با محبوبیت کسب کردن منافات دارد و اگرکسی فقط بخاطر خوب بودن یا معصوم بودن محبوبیت و شهرت یافته است این محبوبیت و شهرت بر او حرام است!
اما نه! من باز هم به انتظار آدم خوبی نشسته ام که موفق هم باشد! اگر موفق هم نباشد باز هم نور چشم من است(بدون شوخی). اگر که موفق هم نباشد دست و پا گیر هیچ کسی هم نیست. چون ما طرفدار هرگونه موفقیتی نیستیم. موفقیتی که با بد بودن سازگار است موفقیتی است که برای فاتح خود یک موفقیت است و برای مردم یک تباهی! چون بر اساس تعریف ما رابطه آدم بد، با خود و دیگران همین نسبت را دارد. و فاتح از خود راضی است. ولی ما ازاو متنفر! هرچند که محبوب جماعتی از مردم هم هست. گفتیم که "بد بودن"-مخصوصا- عواقبی دارد که شاید برای بعضی ها که در زمانه ما آدم های نورمالی شاید به حساب نیایند، هیچ موفقیتی به آن نمیارزد. شاید این ناکجا آباد جدا گشته ازهویت موجودی بنام آدم، از هر طرف با صحرای خشک و سوزنده و گاه هم سبز وگوارای "آدم خوب بودن" محاصره باشد وهیچ مسیری از میان آتشکده یا لجن زار "بد بودن" نداشته باشد؟ و آن موفقیتی که از طریق بد بودن سهل الوصول است شاید سرابی بیش نباشد؟ البته این سراب هم متاسفانه حداقل در طول حیات هرکسی واقعیت محض است. شاید قانون فراگیر هستی این باشد که هر چیزی در درون پوسته محافظی خلق میشود. ازطرفی واقعیت جامعه را هم باید در نظرگرفت و به آنچه ممکن است باید بیاندیشیم. مگر میشود آتش افروزی کرد و دنیا را به جهنمی تبدیل کرد و سپس دسته گلی در میان آتش پرورش داد؟ و امکان شکفتن هزاران دسته گل را از بین برد فقط برای پرورش یکدسته گل؟ مگر میشود برای رفع کم خونی خود، خون دیگران را از رگ هایشان کشید و در رگ های خود تزریق کرد وبعد با این مضریت -وبدتر از آن با این موفقیتها- خود را به نحوی مفید و ارزشمند هم تلقی کرد و از خود راضی بود؟ آیا درست است که اگر کسی مثل ما نبود او را با راکت پاش پاش کنیم و بعد از خود راضی هم باشیم؟ من بی جهت از کسانی که از خود راضی اند منزجر نیستم. از شایدها که بگذریم حرف جای دیگریست.
هرکس هدفی دارد. هرکس در زندگی به چیزی دلباخته است. هر موفقیتی برای هر کسی موفقیتی بحساب نمیآید. چرچیل به موفقیتی میاندیشید که با خودش مخلوط باشد و به جامعه صادر کند یعنی خودش را. نمیگویم که چرچیل ادم خوبی بود، اما فراعنه مصر به موفقیتی میاندیشیدند که جدا ازخودشان بود و دیگران باید آنرا بوجود میاوردند. لذا آنچه ما از زندگی میخواهیم بدو گونه است: یا ما مرجع آن باید باشیم یا آن مرجع ما! گرچه هردو صورت را میتوان بر عکس هم کرد. اما آنچه صورت واجب قضیه است همین است. برای یک مورخ، تمدنی که توسط دیکتاتوری بوجود آمده است هم مرجع شناخت خود تمدن است وهم مرجع شناخت شخص دیکتاتوریا نظام دیکتاتوری. یا همینطور خانه پرزرق و برق که از کف تا بامش با اجناس و مواد گران قیمت پوشیده باشد، یا اصلا هر گونه خانه یی، خود هم مرجع سنجش قیمت خود وهم مرجع سنجش شخصیت مالک خود است، در حالی که-ازباب مثال- شناخت آثار علمی و تیوری های سیاسی و اجتماعی هر شخصی، بیشتر به این بستگی دارد که از هر واژه یا هر قطعه آن، منظور و معنی مورد نظر شخص بوجود آورنده آنرا بدقت متوجه شویم. بگذریم که چه انکشافات و تصرفاتی برآن وارد میشود. آن موفقیت مسیحایی که انسان را از تنهایی و نابودی میرهاند همان است که ما مرجع آن باشیم، که هرکسی از خود و برای خود بجا میگذارد، نه "آن" که از برده ها بجا میماند، نه "آن" که برای دیگران بجا میماند، که به نظر من هرچه بدان نزدیک تر شویم مسیرمان از وادی بدبودن فاصله میگیرد و راه به عمق وادی خوب بودن مبرد!
آیاتمدنی که از یک دیکتاتور به جا مانده است موفقیتی است؟ اگر موفقیتی است موفقیت کیست؟ شاید از هیچ کس! و شاید هم هیچ ربطی به موفقیت نداشته باشد. فقط نشان دهنده زندگی گروهی از مردمانی است که با تمام رمز و رازش دیگر ختم شده است. با آدم های خوب و بدش که در سایه شوم دیکتاتور زندگی را باخته اند. تمدنی که دیگر بدرد نمیخورد جز برای مورخ که شب و روز در تقلای گشودن راز داستان فروبسته آن مشتاقانه میکوشد.
بلاخره آدم خوب هم مسوولیت دارد موفق باشد. اگرنه به گناه عدم رفع مسولیت در برابر زندگی خویش عذاب خواهد کشید. گرچه برای ما همچنان آدم خوب خواهد بود-اگر قلب به بد نشود. اما اینکه گفتم که هر کسی حق دارد که خوب باشد یا بد به این خاطر بود که به نظر من زندگی با همین واقعیت ایجاد گشته است و هر کس حق دارد به سوی چیزی برود که به آن علاقه دارد و خود داند که برای آن چه کند و چه عواقبی را به جان بخرد. زندگی فقط با حقوق کاملش لذت بخش است: پر مسولییت تر، پر معنی تر، بزرگتر، هیجان انگیز ترو تماشایی تر.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر