یکی از روزها یکی از بچه هایی که در یک دفتر با من کار میکرد و خیلی به نظر خودش آدم اندیشمند و متفکر آخرین نوع در زمان خود - یعنی در زمان ما و شما- بود در یکی از صحبت هاییش با بعضی از همکاران ابراز نظر میکرد که "آدم خوب کسی است که از خودش راضی باشد". نمیدانم که این جمله چی داشت که با شنیدنش در اعماق قلبم نفرت و انزجار شدید و بدون اختیاری احساس کردم که قدرت ادامه صحبت کاملا از من گرفته شد و خودم را به سختی کنترل کردم و تا امروز که قریب ده سال از آنروز میگذرد، همچنان به قوت خود باقیست!؟ اما بعد با خودم گفتم خواهی نخواهی این هم سوالیست، تو که از این آدم با این سخنش اینقدر بدت آمد، تو بگو که آدم خوب واقعا چگونه آدمی است؟ خلاصه اینکه بعد از پریدن از چندین فرض و مرزی، من به تنهایی - و بدون دخیل ساختن احد من الناس، و من شر الوسواس الخناس، اللذی یوسوس فی الصدورالناس ...(!) - و به صلاحیت خودم ،به نتیجه ای رسیدم که مرا راضی کرد و به نظرم غیر خودخواهانه بود وخوب دلم را یخ کرد و تا امروز از این تعریف خود دلشادم:
آدم خوب کسی است که رابطه اش با تمام مردم، عین رابطه اش با خودش باشد و رابطه اش با خودش عین رابطه اش با مردم باشد!
حالا جدا از اینکه این تعریف از نظر چی کسی درست است یا غلط، آیا چنین آدمی پیدا خواهد شد؟
نه!
یعنی چه؟ یعنی دوباره به صفر رسیدم؟! ... نخیر:
"گفتم که یافت می نشود جسته ایم ما
گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست
آدم خوب کسی است که رابطه اش با تمام مردم، عین رابطه اش با خودش باشد و رابطه اش با خودش عین رابطه اش با مردم باشد!
حالا جدا از اینکه این تعریف از نظر چی کسی درست است یا غلط، آیا چنین آدمی پیدا خواهد شد؟
نه!
یعنی چه؟ یعنی دوباره به صفر رسیدم؟! ... نخیر:
"گفتم که یافت می نشود جسته ایم ما
گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر