۱۳۹۳ تیر ۲۲, یکشنبه
این ترکیب را تجزیه کنیم اجزای بسیط آن را بدست بیاوریم
بهتر است گفتمان تجزیه افغانستان از همین امروز به راه انداخته شود. این بحث نه حرام است و نه مکروه، بلکه برای ما که چندین قرن در این افغانستان واحد زندگی کردیم ولی هرگز در میهن واحد زندگی نکردیم، و مدام از دست هم در فغان بودیم، دشمن هم بودیم و خون همدیگر از سرکین و عداوت ریختیم و از فرط نفرت بیکران نسبت به یکدیگر، هرگز حس همشهری بودن میان هم پیدا نکردیم؛ گفتمان تجزیه، به عنوان یک راه حل، یک واجب عینی هم هست. مگر در طی چندین قرن از این افغانستان واحد چه سودی بردیم؟ جز زخم های خونینی که درد آن بر تاریخ ما انبار شده است؟ آیا تمام مردمان این سرزمین، افغانستان را میهن مشترک همه اقوام ساکن این سرزمین میدانند؟ اگر میدانند، در کدام دوره، اقوام ساکن این سرزمین، توسعه و انکشاف میهن مشترک شان را بر سرکوب یکدیگر اولویت داده اند؟ اگرراست است که همه اقوام این سرزمین، افغانستان را میهن مشترک تمام اقوام این سرزمین میدانند، پس چرا هنوز گروپ های قومی در داخل کشور شب و روز در تلاش تصرف سرزمین های اقوام دیگرهستند؟ سرزمین گشایی در داخل یک کشور واحد، حکایت ازعدم اعتقاد به میهن مشترک دارد. چی افتخاری دارد پافشاری برافغانستان واحدی که همیشه در داخل آن چهار تا قوم، دست بر ماشه تفنگ، آماده حمله و یا دفاع در مقابل هم باشند؟ واقعیت آنست که همه اقوام این سرزمین میهن پرست اند و به همین علت هم است که هیچ قومی در این کشور، اجازه نمیدهد سرزمین آبایی شان توسط دیگران اشغال شود حتی به قیمت خون شان. اینست که برخلاف آنچه تصور میشود میهن پرستی با تمایل به تجزیه در تضاد است، من معتقدم که در شرایطی که بر این سرزمین حکمفرماست هر میهن پرست مصلحی، به تناسب شدت میهن پرستی اش، خواهان تجزیه افغانستان است. چون نمیخواهند برای حفظ سرزمین آبایی شان مجبور باشند همیشه با هموطنان شان یا هموطن خوانده هایشان در جنگ باشند. خواهان جدایی و مستقل شدن از هموطنانی است که چشم طمع شان را ازغصب نمودن سرزمین های آبایی دیگران در داخل یک "وطن" درطول تارخ برنداشته اند. مقاومت در مقابل تجزیه در افغانستان چند منشا دارد. اما بدون شک یک منشا کاملا شیادانه دارد: اگر ما مخالف تجزیه افغانستان باشیم ولی درعین حال اعتقاد نداشته باشیم که این سرزمین، میهن مشترک همه اقوام ساکن در آن است، در آنصورت شیادی بیش نیستیم. واقعیت آنست که ما متاسفانه در افغانستان با درد سر بزرگی دست به گریبانیم: تنازع برای حفظ سرزمین آبایی خود و شاید هم تنازع برای بقای خود. اما درد آورتر اینکه تنازع نه با یک دشمن خارجی، بلکه با دشمن وطنی. چرا من امروز به عنوان انجنیرساختمان، به جای آنکه درباره تیوری های ساختمان های مقاوم در مقابل بار و باد و زلزله بنویسم، و چرا بجای آنکه کاری مفیدی برای همزبانانم در ریاضیات و فزیک بکنم که علاقه سختی به آن دارم، مینشینم تحلیل سیاسی-اجتماعی میکنم و نظریات سیاسی میدهم؟ چرا که نگرانم. چرا که آرامشی برای ما در این مملکت وجود ندارد. آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت! واین آتش هنوز پابرجاست. (البته این آتش خانمان سوزغیرازآن آتش روان سوزیست که در قلب یک عارف، بالاثر اشراق و شهود لقاءالله افروخته میگردد). لذا من میگویم بهتر است گفتمان تجزیه آفغانستان را از همین امروز آغاز کنیم تا اگر احیانا همرا با حوادث تاریخ سر و کله آن ناگهان پیدا شود، غافلگیر نشویم و به اندازه کافی درباره آن گفتگو کرده باشیم و چند و چون آنرا هم سنجیده باشیم. تا شاهد فجایع تازه ای نباشیم. کاش راه حلی غیر از تجزیه قابل حصول باشد. کاش اقوام سرزمین افغانستان با هم به توافق برسند که با هم برادر و برابر باشند. مثلا پشتون این فکر باطل را از سربیرون کند که پشتون از اوزبیک برتراست. و تاجیک این فکر مزخرف را از سر بیرون کند که تاجیک از هزاره برتراست. این برتری جوی ها نشانه بی مغزی و کودنی است. چقدر برای من احمقانه خواهد بود اگر من خیال کنم که من از نلسون ماندلا برترم. و چی فرق میکند نلسون ماندلا با هر سیاهپوستی دیگری که در کوره های داغ تبعیض سوختند؟ تجزیه در ذات خود دردناک است. اما چی کنیم اگر به نظر برسد که از آن ناگزیریم؟
ونیز، مقاومت در برابر تجزیه افغانستان یک منشا تلقینی وغیرعقلانی دارد. وآن عبارت است از حس میهن پرستی بی دلیلی (برای ما ساکنین افغانستان) که از پدران و کتب درسی به ما انتقال یافته است، همواره این گونه منابع در اکثر کشور های دنیا قدری آمیخته با خرافات و مبالغه است. در تمام کتب درسی که توسط دولت ها برای دانش آموزان تهیه میشود این حس میهن پرستی را به هر قیمتی که باشد میخواهند درنسل جدید و نو جوانان کشور شعله ور سازند. به دانش آموزان این مفهوم تلقین میشود که بدن ما از خاک میهن ما تشکلیل یافته است و لذا میهن ما مادر ماست و لذا امکان ندارد من نظاره گر پارچه پارچه شدن وجود مادرم باشم. عبدالحسین زرین کوب در کتاب "تاریخ در ترازو"ی خود، آنجا که در مورد "تاریخ و اسطوره" حرف میزند میگوید" در روزگار ما تجلیل از هرآنچه به گذشته های دور تاریخ تعلق دارد به عنوان علاقه به هنر باقیست و این همه هست تا نشان دهد که اساطیروشوقی که انسان به پرستش آن دارد هرگز بکلی از ذهن انسان ریشه کن نمیشود فقط به اقتضای زمانه رنگ خود را عوض میکند و هرشکل آن جوابگوی تقاضای تازه ایست. درست است که قسمتی ازآنچه درجوامع امروزی لایتغیر، مقبول و عاری از ملامت شمرده میشود، از جهت تاریخ شاید جزرشد وتوسعه بقایای مرده ریگ اساطیر نباشد اما این سابقه، کمتر سبب شده است که انسان امروز در اعجاب و علاقه یی که نسبت به این امور دارد تنها به استناد همین سابقه دچار تزلزل و تردید شده باشد. مفهوم قومیت و تصور مربوط به سرزمین پدری روشنگر این دعویست. این هردو تصور در جامعه امروز ارزش اخلاقی عالی یافته اند و مخصوصا در هنگام بحران های سخت تقریبا به عنوان عالی ترین مقدسات انسانی، ملیون ها قربانی از پرستندگان خویش طلب میکنند. با اینهمه اصل آنها تقریبا در نزد تمام اقوام جهان از اساطیر مربوط به پرستش زمین، پرستش نیاکان، یا پرستش توتم(totem) باید پیدا شده باشد. خدای زمین نه فقط نزد هندوان، یونانیان، توتونها و سلت ها پرستش میشد، حتی بومی های آمریکای شمالی نیز زمین را به عنوان مادر خوبی که همه چیز از جانب اوست پرستش میکردند و قوم آزتک زمین را مادری تصویر میکردند با پستان های متعدد. آیا اساطیر قدیم سامی که اصل انسان را از خاک میداند حاکی از آن است که زمین نزد بعضی از این اقوام مثل یک توتم تلقی میشده است؟بعید نیست. اندیشه قهرمان پرستی هم - که تاریخ ملی اقوام جهان را رنگ حماسه میدهد – غالبا از اساطیر مایه میگیرد و از فکر پرستش اجداد" زمانی که من برای اولین بار به خارج از افغانستان سفر میکردم و در واقع از چنگ مرگ فرار میکردم و در حالیکه افکارم مشبوع از متون میهن پرستانه یی بود که در دوران متعلمی خوانده بودم، با نزدیک شدن به مرز کشور و به خاک کشور دومی دلهره عجیبی داشتم. تصور میکردم شاید همه چیز در آن سوی مرز متفاوت باشد. خاک، آب، هوا و حتی رنگ های آنها و شاید احساس من نسبت به زمین. اما بر خلاف آنچه انتظار داشتم هیچ چیز تغیر نکرد. باز هم روی کره زمین، برخاکی قدم میزدم که در وطنم نیز برآن خاک قدم میزدم. مردم با من عادی صحبت میکردند. آنچه تغییر کرد برخورد ادارات دولتی آنجا بامن بود. اما همان هم برای من و برای هر هموطن همراه من چیزعادی یی بود. گاهی آنچه ناشی از جهالت انسان نسبت به پدیده های طبیعی است باعث بوجود آمدن عقاید خرافی عمیقی در انسان میشود. ودریک جامعه مذهبی هر برداشت خرافیی، درکنارغول توهمات ناشی از مقدس ترین پدیدهء تاریخ بشر یعنی دین، به سرعت به این غول مقدسات دینی جذب میشود و شبه دینی میشود. هرگز قابل چشم پوشی نیست که میهن پرستی توانسته است در دنیای مدرن عصر ما نیز به ارزش اخلاقی عالی تبدیل شود و بلکه اساسا توانسته است به یکی از مقدسات غیر مذهبی، که زیادتر به جوامع متمدن مربوط میشود نه به جوامع مذهبی سنتی، تبدیل شود. اما باید متوجه باشیم که تمام ارزش های امروزی، محور های دورهء های اسطوره پرستی اش را رها نموده، انسان محور شده اند. آنچه امروز اسکلیت بندی اخلاق را استحکام میبخشد، حقوق و کرامت انسان است نه عظمت اساطیر و خدایان. ما امروز هم، میهن مانرا همچون اسطوره ای میپرستیم، همچون مادری دوستش داریم. اما همچون اسطورهء زندگی بخشی که در رگ هایمان خون حیات جاری میکند و تناورمان میسازد. و همچون مادری که تمام فرزندانش را بدون تبعیض در آغوش میگیرد و به آنها شیر میدهد. نه صرفا بخاطریکه او اسطوره است و دیگر هیچ مفادی ندارد. و نه بخاطریکه او حقیقتا یک مادر واقعی است. امروز میهن ما از آن رو برای ما اسطوره است که دامانش مأمن رشد و بالندگی ماست، و اگر چنین نباشد اسطوره ای نیست. و از آن رو برای ما مادر است که چون مادری به ما شیر میدهد و دست ما را میگیرد و اگر چین نباشد مادر نیست. اما اگر دقت کنیم متوجه میشویم که در جامعه ما حتی امروز هم، تصور مادر بودن میهن، تنها یک تشبیه شاعرانه امروزی نیست، که شعور بدرقه وجود آن باشد، بلکه خود عقیده ایست که ریشه اش مربوط میشود به دوره ای از تاریخ بشر، که در آن دوره اساطیر بازار گرمی داشته است، نه یک تصور یا تشبیه آگاهانه و انسان محور. مفکوره میهن پرستی ما مربوط به دوره ایست که درآن دوره، مثلا یک دریای خروشان صرف بخاطر خروشان بودن اش پرستش میشده است، در حالیکه با تمام خروشان بودنش، از ضررش اگر بگذریم شاید یک سر مو فایده ای به حال انسان نداشته است. حال اگر مثلا فرانسه برای هر فرانسوی اسطوره قابل پرستشی است و مادر دوست داشتنی، واقعیت آنست که افغانستان برای هر افغانی یی چنین نیست. ما هرگز سرزمین مانرا رها نمیکنیم. اما باید آنرا به یک مادر، با آغوش گرم و پر محبت برای خود و نسل های آینده خود تبدیل کنیم.
ونیز، مقاومت در برابر تجزیه افغانستان یک منشا صادقانه و دلسوزانه دارد. و آن عبارت از امید و خوشبینی به آیندهء تاریخ است. اگر ما معتقد باشیم که تاریخ انسانیت عبارت است از ترقیات معنوی انسان، آنگاه باید به وقوع این ترقیات در افغانستان هم امیدوار باشیم. اما در انتظار تاریخ نشستن، معنی یی ندارد جز آن که ما داریم خود را به تاریخ میسپاریم. به تعبیر جلال آل احمد ما باید "این انبان امید به تاریخ را" بدریم "و از پوستین ان" برای خود تاریخ بسازیم. خلاصه من هرچه تحلیل میکنم به نفع تجزیه تمام میشود. در تجزیه هیچکسی سرزمین خود راازدست نمیدهد. به علاوه آنهایی که از همدیگر نفرت دارند دیگر مجبور نخواهند بود روزمره از دیدن همدیگر رنج ببرند. اما ترسم از آن است که مبادا شیادانی از هموطنان ما، تا از دریای خون عبور نکنند به این کار اجازه ندهند.
اشتراک در:
پستها (Atom)