موضوعات

۱۳۹۱ مرداد ۲۶, پنجشنبه

قتل شکیلا ویژگی هایی دارد


قتل شکیلا یک جنایت چندین لایه ایست. جنایتیست مرکب. شکیلا کودکی است کوفته شده در زیرلایه های متعددی از آوارجنایت! چهره شکیلا در زیر این لایه های آوار جنایت،به علامت تکان دهنده سوالیه یی تبدیل شده است که از هرکسی و هر نهادی جواب میخواهد. سوالیه یی که هزار راز دارد و هزار درد دارد و هزار پرسش. آنهم در این زمانه یی که مفاهیم و نهاد های مدرنی چون حقوق بشر، قانون اساسی، کارت رای دهی در دست هر فرد، وکیل و نماینده مردم، پارلمان، شورای ولایتی، رییس جمهور منتخب مردم همه و همه وجود دارد. نویسنده محترمی مقاله یی نوشته است تحت عنوان "نگاهی دیگر از زاویه دیگر". وی در این مقاله اش به موضوع مهم و مغفولی اشاره کرده است و آن این موضوع مهم که ما هزاره ها طی سالها و نسلها عادت کرده ایم فقط بیرون از خود نگاه کنیم و همه را با چشم دشمن و کینه توز و متعصب ببینیم، داد از تبعیض و بیعدالتی حکومت ها و ملت های دیگر بر علیه خود بزنیم ولی هیچگاهی بیاد نظر انداختن به معایب خود نیافتاده ایم و در پی آن نبرآمده ایم که یک بار از بیرون به خود بنگریم که نمای بیرونی ما، ژست و حرکات ما، راه رفتن ما، لباس ما، صدای ما، ندای ما و... چگونه است؟ این نویسنده هم از این رنج میبرد که هزاره ها فقط "پرخاش" میکنند ولی به خود تآمل نمیکنند که در کجای کار ریگ در کفش خود دارند که واقعا نکته بجا و مهمی است. این موضوع واقعا جای بحث و موشکافی های فراوان دارد که به آن در فرصت مناسب به سهم خود خواهیم پرداخت. اما فعلا من تحت تاثیر فاجعه ایکه شکیلا به ان مواجه شده است قرار گرفته ام. در این مقاله طی انتقاد از بیتوجهی مردم ما به نقد و ارزیابی خود مثالهایی اورده است که مثال های درستی نیست. مثال هایی که اینجا اصولا مورد ندارد. اما باریکی هایی در این مثال ها وجود دارد که به قرار دادن اشتباهی آن در این مقاله میارزد. وی به عنوان مثال از آن دختری یاد کرده است که در بامیان توسط مادرو برادرش جراحی شد و نویسنده گفته است که  چرا مردم برای حق آن دختر اینقدر غوغا نکردند که برای شکیلا کردند؟ و نمونه دیگری که آورده است اینست که چرا برای آن زنی که در پروان تیر باران شد روشنفکران و قلم بدستان ما اینقدر غوغا برپا نکردند که برای شکیلا کردند؟ و نیز به مورد بسیار مشابه تر ان دختری که گفته میشد در یزد توسط مرد افغانی مورد تجاوز قرار گرفته و سپس به قتل رسیده است، اشاره کرده است. که البته این مورد هم از نگاه جرم های جامعه شناختی با قتل شکیلا تفاوت های اساسی دارد. و از طرفی در این قضیه هیچ افغانی یی در صدد دفاع از کسی که این جنایت را انجام داده، نبرامده است. خواه این جنایتکار افغانی بوده باشد خواه ایرانی، بلکه همه ما و تمام مدافعان حقوق بشر در دنیا از توحشی که بر علیه افغانی های بیگناه - که نه دراین جنایت دست داشتند و نه از این جنایتکار حمایت کردند و نه او را میشناختند- عملا توسط مردم و عمال حکومت صورت گرفت، انتقاد کردند. در حالیکه اینجا در قضیه تجاوز و قتل شکیلا تا هنوز حتی به خود مجرم نیز کسی آسیبی نرسانده است. موج حملات نوشتاری و انتقاد های عمومی بر علیه سید ها نیز ازآنجا نشأت میگیرد که عده ای خاص (از نگاه نژادی) از مظنون اصلی این جنایت نابخشودنی به اشکال زننده ای دفاع میکنند.  وبیشتر از این به این مورد نمیپردازیم. 
 ولی هردو مورد، فرق مهم و بنیادی- ولی شاید باریک و ناشناخته و حلاجی ناشده برای مردم ما- با مورد شکیلا دارد. به نظر من در مورد آن دختری که توسط مادر و برادرش جراحی شد ما با مادر و برادر آن دختر به عنوان جنایت کار سروکار نداریم. اتفاقا آن دختر بسی خوشچانس بوده است که همچو فامیلی داشته است که نخواسته اند وی را از بین ببرند. و الا میتوانستند با مرگ تحمیلی او آبروی خود را حفظ کنند، ویا چون بعضی فامیل ها او را سر به نیست میکردند و قطعات بدنش را در یک بوجی گذاشته در خاک دفن میکردند چنانچه این کاررا یکی از فامیلین در بلخ با دخترشان کردند همین یک ماه پیش(به نقل از یکی از همکاران  که باشنده ولسوالی بلخ ولایت مزارشریف میباشند). دختری با پسری که دوستش داشت گریخته بود ولی متاسفانه توسط پدر و برادرش دستگیر میشود و با فریب و وعده برگزار کردن عروسی به پسر و دختر، دختر را قانع میکنند که به خانه برگردد به این ترتیب دختر را با خود بر میگردانند اما نه به خانه! بلکه  مستقیما به قربانگاه؛ و در آنجا به توته های کوچک تبدیلش میکنند تا گناهش پاک شود و خدا و رسولش خوشنود!  اما آن مادر و برادر که دخترشان را جراحی کردند، منطقا نیت بدی نسبت به دختر شان نداشته اند که این کار را کرده اند. به اساس نتیجه گیری های رسمی و عرفی و منطقی قصد نداشته اند با این کار به او خیانت کنند بلکه نیت شان کمک به او بوده است اما طریقه کمک به فرزند شان اشتباه بوده است. و لذا مجرم هم نبوند. به نظر من همانقدر که آن دختر مظلوم و بیچاره واقع شده است به همان میزان بر مظلومیت و بیچارگی و واماندگی آن مادر و برادر محروم از همه نعمات زندگی باید گریست! مردمی که از سواد و دانش و امکانات ابتدایی زندگی محروم اند با همچو موارد چکار کنند به نظر شما؟ و آن زنی که در پروان تیرباران شد همه اعتراف باید کنیم که آن حادثه واقعا هولناک و وحشیانه بود اما فرقش این بود  که آنجا آن زن را به خاطر این نکشتند که جرمی و جنایتی پنهان بماند و سپس بگویند خودش خود را کشته است. درست است که هردو- هم او و هم شکیلا- با کلاشنکوف کشته شدند اما وقاحت این کجا و آن کجا! قتل شکلیلا تنها قتل شکلیلا نیست توهین تکان دهنده ای به کرامت انسان هم هست. مکر ما به عنوان انسان آنقدر بی ارزشیم که صرف به خاطر پنهان ماندن غلط کاری های مبنی بر تمایلات و هوس های غریزی یک شخص عیاش، و محفوظ ماندن اقتدار و سیطره او در میان مردم، اگر لازم شد چون کاغذ چتل نویسی نابود شویم؟ میبینیم که تفاوت خیلی اساسی و بنیادیست. آنجا زن را به جرم گناهکاری و به ادعای دفاع از کرامت انسان-هرچند نادرست و هرچند وحشیانه- به زعم خودشان مجازات کردند (فعلا نگویید کشتند) و در ملا عام و کسی نگفت ما اینکار را نکردیم. ولی شکیلا را کسی نمیگوید که مجازات کردیم. در مورد شکیلا، جان شکیلا و کرامت انسانی شکیلا و کرامت همه  ما وقیحانه لگد مال گاو هوس یک شخص میشود و کسانی هم به هدف فراموش شدن این وقاحت  دست و پا میزند و انگار در صدد اند به مردم بگویند که خیر و خیریت است، فقط یک اتفاق بود و خلاص شد و رفت. قتل آن زن در پروان به نظر من فقط یک جرم و جنایت عادی بود که به دست جنایت کاران و مجرمان عادی که دولت ها همیشه در تعقیب انها هستند انجام شد و کسی هم کوشش نکرد خیانتی را و تجاوزی را مخفی کند. هم مجرمان و هم مردم گفتند که چی کرده اند؛ چی شده است؛ و چرا. ولی شکلیلای شانزده ساله بدون جرم به قتل میرسد و در خانه وکیل مردم. ولی این جا کسی حاضر نیست حقیقت را بگوید. این وکیل، جنسیت و لطافت و بکارت شکیلا را برای عیاشی و شهوت رانی خود به مصرف میرساند و سپس جان و زندگیش را برای حفظ آبروی خود. اینجا دختری که هنوز طفل است و معصوم، اینگونه برای شهوت و آبروی وکیل  محبوبش به مصرف میرسد. آیا این نیشخندی به تمام کرامت انسانی ما نیست؟
*** 
اما آنچه برای هزاره ها مهم است که همیشه به آن بیاندیشند بیشک همین نکته است که به خود بنگرند چه معایبی دارند؟ قانون زندگی مدرن و سیاست جهانی همین است که هیچ شخصی و هیج ملتی بخاطر ارزش ذاتی و هویت تکوینی خود مورد توجه قرار نمیگیرد. ولی اگر دو شخص یا دو ملت به اندازه کافی ارزش های اکتسابی کسب کردند و هویت های  همتراز اجتماعی برای خود ساختند آنگاه بدون شک نمای بیرونی آنها برای کسانی که از بیرون به آنها مینگرند نیزتفاوت نخواهد داشت و به تبع روابط و تعامل باهردونیز  یکسان خواهد بود. اگر کسی میخواهد مردم دست اورا بگرمی بفشارد باید اولتر از همه خودش دست داشته باشد. حال ببینیم ما در کجای کار میلنگیم که اینگونه در طاق نسیان و بیتوجهی دنیا قرار گرفته ایم؟ یکی از نظرات خیلی شایع اینست که ما روابط مان را با دنیای باز درست برقرار نکرده ایم. ولی این برقراری روابط خود، همان خواسته اصلی مان است، که اصول و شرایطی دارد. مگر در دنیای امروز میشود بدون ویزا یا یک شناخت و معرفی رسمی و داشتن شاخصیتی از دروازه ای عبور کرد؟ این همان سوالی است که میخواهیم جواب آنرا بدانیم چرا ما نتوانسته ایم این روابط را ایجاد کنیم و از انزوای کشنده متبلایمان بدر آییم؟ یعنی این راه حل نیست بلکه هدف است. مشکل ما هم همین بود و هست که چرا ما این قدر در دنیا تنها و بی اهمیت ایم؟ یعنی اینکه چرا هیچ قدرتی در دنیا با ما رابطه ندارد؟ با ما دوستی ندارد؟ ما را برسمیت نمیشناسد؟ و در نتیجه هر گروهی در هر فرصتی که بدست میاورد دست به قتل عام ما میزند و میداند که هیچگونه حامی یا بازپرسی برای اینها وجود ندارد. اکثرا ما در گفتمان مان که در جستجوی راه حلی صورت میگیرد "هدف" را یا "حل" را به جای "راه حل" مینشانیم و بعد خیال میکنیم راه حل را یافتیم. اولا اینجا باید ذکر کنم که هیچ راه حلی بدون هزینه نمیتوان یافت. هر آدم بی خانه ای میداند که مشکلش نداشتن یک خانه است و با داشتن یک خانه مشکلش حل میشود. اما ساختن خانه نیاز به پول و سرمایه و انرژی دارد. پس یافتن راه حل برای مشکل این فرد اینست که این پول و سرمایه و انرژی را را از کجا برای وی جمع آوری کنیم. هر تشنه ای میداند که مشکلش نداشتن آب است اما آوردن آب یا رفتن او تا کوزه های آب و یا پیدا کردن چشمه های آب نیاز به انرژی و پول دارد. حال راه حل مشکل این آدم تشنه اینست که این انرژی یا این پول را برای اواز کجا پیدا کنیم. دوما راه حل هر مشکلی را باید در خود مان جستجو کنیم نه در بیرون از خود مان. نه در آمریکا. نه در اروپا. نه در چین و یا جاپان. در این جا برای اینکه متوجه شویم که ما هزاره ها بعنوان یک ملت چه امکانات بالقوه ای در دست داریم که اگر بیتوانیم آنها را فعال کنیم شاید آنگاه به عنوان طرف تعامل در سطح جهان ارزشی داشته باشیم؛ فعلا به یک  موضوع اشاره میکنم و ادامه بحثمان را میگذاریم برای وقت دیگر.
سیدی که شاید دلش به درد آمده در پای مقاله یاد شده نظری داده است حاوی حرفهای بلند پروازانه. یکی اینکه باید هزاره ها دیگر به سید ها رای ندهند، خمس ندهند و حتی در عزاداری امام حسین هم شرکت نکنند و از این قبیل. و اینکه ما دیگر نیاز به هیچ چیز هزاره ها نداریم. خوب! واقعا هم حق رای دهی هرشخص بشکل یک کارت در جیب خودش است. ولی ما هنوز نمیدانیم که این کارت یک منبع یا نماد خیلی مدرن از حقوق و قدرت و اصالت فردی هر شخص هست و نباید همینطور بی اعتنا به هر جا بریزیمش. گفتم این شخص حرف های بلند پروازانه گفته است چرا که او هنوز نمیداند که این خمس یا سهم سادات و سهم امام که مردم هزاره میپردازد چقدر منبع بزرگیست. مردم هزاره یک جمعیت صد نفری یا هزار نفری یا حتی صدها هزار نفری نیست. ملیت عمدتا شیعه هزاره در افغانستان یک ملیت چندین ملیونی است. یا اگر مردم هزاره در مراسم عاشورا در جاده ها نریزند آیا پولیس کابل برای چند نفربه اصطلاح سید جاده های کابل را بروی آن ترافیک سنگین خواهد بست تا این ها برای جدشان مراسم اجرا کنند؟
حال ما نیاز به این داریم تا دستی در خور فشردن برای خود پرورش دهیم تا کسانی دیگر بگرمی آن دست ما را بفشارند. ما به خانواده ای میمانیم که هیچ نشانه ای از اقتدار ندارد. اینکه چرا هیچ قدرتی در دنیا با ما دوستی ندارد به این خاطر است که ما اقتدار این دوستی یا این رابطه را نداریم. هیچ نهادی، حتی نهاد های مدافع حقوق بشر هم این حوصله را ندارد که بیاید تک تک هزاره ها را در ولایات افغانستان پیدا کند و با آنها رابطه بر قرار کند یا از آنها در برابر مظالم دفاع کند، یا با یک گروپ جنگی که بیشتر به هدف نبرد های چریکی ایجاد شده است و با سلاح های پس مانده و قاچاقی مسلح شده است، رابطه برقرار کند. ما تا هنوزهیچگاهی به تاسیس نهاد های شبیه عصر خویش(تجاری، علمی، سیاسی، مدنی و فرهنگی که البته در حالت طبیعی هیچ تقابلی با هیچ بخشی از جامعه ایجاد نکند) که در جاهای دیگر وحتی در بین ملیت های کشور خودمان نیز وجود دارد،دست نزده ایم. آیا هیچ هزاره ای یا سرمایه داران هزاره تا هنوز در کشورما بانکی شبیه کابل بانک تاسیس کرده است؟  ماهمواره اسیر فقهای بیگانه ای بوده ایم که در دور دست ها زندگی میکرده اند و میکنند و ما را نمیشناختند و نمیشناسند. حتی ما اسیر کسانی بوده ایم که به نام سید یاد میشوند و از خانواده ما نیستند و با ما بیگانه اند، و پروانه وار در سرتاسر سرزمین مان بدور صدها و هزارها تن از اولادهای پیغمبر به گروپ های کوچک تقسیم شده ایم و نیروی مانرا برای خدمت و آسایش این نورعین ها صرف کرده ایم و میکنیم. ما اقتداری نداریم که با مردمان مقتدر رابطه برقرار کنیم. این یک دلیل و علت بیچارگی مان. اما دلایل وعلل دیگری هم وجود دارد.
به هر صورت اینکه ما چگونه قابلیت درونی جامعه خود را بکار اندازیم تااز انزوای کشنده فعلی بیرون آییم و شایسته ارتباط برقرار کردن متقابل با تمام جوامع جهانی شویم، و در نتیجه نمای بیرونی بهتری پیدا کنیم، نیاز به بحث های گسترده صاحب نظران و روشنفکران و نیز بحث ها و فعالیت های علمی و آکادمیک دارد. که به سهم خود باید به این موضوع بپردازیم.

۱۳۹۰ اسفند ۲۲, دوشنبه

شایسته سالاری در زبان مردم ما

من واقعا نمیدانم کسان دیگری درباره شعار شایسته سالاری چیزی گفته اند یانی. آیا کسی بوده که شایسته سالاری را نافض عدالت اجتماعی بداند؟ به نظر من شایسته سالاری را اگر در جایی معیار قرار دهیم که آنجا جنجال بر سر تقسیم نمودن جاه و مکان، یا صلاحیت های امور یک جامعه، و یا هم بطور عام "حقوق" وجود داشته باشد مثل اینست که بخواهیم برای سنجیدن وزن اجسام از متر کار بگیریم. شعار شایسته سالاری چیزیست که یا با آن میخواهند مردم را فریب دهند یا خودش ما را میخواهد فریب دهد.شعار شایسته سالاری بدی های کمتری ازپدیده عملی قوماندان سالاری ندارد. اما فرقش اینست که شایسته سالاری دامنه اش گسترده تر است و توجیه گر بیعدالتی های بزرگ اجتماعی همچون تبعیض طبقاتی، نژادی، جنسی و گاهی هم مذهبی میشود. شعار شایسته سالاری اما، بر علاوه بر اندازی عدالت اجتماعی نتایج شومتری نیز در قبال دارد که عبارت از عقیم ساختن طبقات خاصی از جامعه از کسب توانایی ها و تجارب برای اداره امور اجتماعی و بالاخره محکومیت تاریخی آنها میباشد.




اولین حرف متعصبانه و تبعیض آمیز در این سالهایی که ما زندگی میکنیم اینست که کسانی در اعتراض به توزیع عادلانه قدرت و صلاحیت های امور مملکت در میان سرتاسر مردم افغانستان به تناسب جمعیت شان، داد از شایسته سالاری میزنند و شایسته سالاری را به جای سهمیه بندی یا تقسیم صلاحیت ها یا کرسی ها پیشنهاد مینمایند. و این اعتراض، اعتراض محض نیست بار سنگینی از تحقیر و توهین را نیز با خود دارد. آنچه که در زندگی اجتماعی به عنوان اصل پنداشته میشود حقوق اجتماعی است. اولا بدیهی است که تمام " حق" از کسانی نیست که شایسته قلمداد میشوند یا ما آنها را شایسته میدانیم یا خودشان خود را شایسته میدانند. شایستگی چیز ارزشمندیست اما معیار قرار دادن شایستگی معایب دیگری با خود دارد که ارزش کاربری اش را درامور اجتماعی از بین میبرد. معیار شایستگی در امور اجتماعی کار ما را به سلیقه پرستی، قوم پرستی یا مذهب پرستی و یا هم سنت پرستی ها یی میکشاند که خود همان بن بست جاده اولی مان خواهد بود. مگر کی هست که دوغ خود را ترش بگوید و از دیگران را شیرین؟ مثل معروفیست. مصداق دیگر آن مذاهب میباشد. بیش از هزار سال از عمر بوجود آمدن مذاهب مختلف میگذرد آیا تا حال کسی به شایستگی مذهب دیگران نسبت به مذهب خودش اقرار کرده است؟ واقعا هم در افغانستان بسیار کم اند کسانی که خود اگر از ملیت "الف" با شند ولی شایستگی فردی از ملیت "ب" را تایید کنند حتی اگر این شایستگی چیزی چون خورشید آشکار هم باشد. شایستگی در زبان مردم ما بیشتر و همواره به جاهای غلطی اشاره میکند که یا ربطی به شایستگی ندارد و یا حد اقل به درجه بندی غلطی گرفتار میباشد. اما تقسیم حقوق بر اساس سهم، از هر حیث با آدرس های مشخصی سرو کار دارد و میتواند با میتود های علمی و تخصصی آنرا معتبر هم ساخت. به این موضوع برمیگردیم.

اما آنچه هم اکنون ذهن مرا با شایسته سالاری - اصطلاحی که هم قدرت فریبندگی دارد و هم با پیش فرض های عوضی در ذهن مردم همراه است- به عنوان بن بستی در زندگی اجتماعی مواجه ساخته است فکر کردن در مورد مشکل زنان در جامعه بود. من فکر میکنم که زنان اساسا با مشکل زن بودن مواجه اند. و این حالتی نیست که آنرا اسلام بوجود آورده باشد یا دموکراسی. مشکلیست که یک جزء هستی زن بودن است. حال فرض میکنیم که در خلقت زن مشکلات خاصی هم در هستیش تعبیه شده است، سوال این است که آیا مردها باید از این مشکلات لذت ببرند یا رنج ببرند؟ یا اینکه اصلا برای لذت بردن یا رنج بردن نیست موضوع حالت دیگری دارد؟ آیا این مشکلات یعنی خصوصیات زنانگی یک آدمی که مونث خلق شده است - که ما نامش را مشکلات گذاشتیم- برای هدفی بوده است که زندگی مرد ها را مشبوع از لذایذ بسازد یا نه بلکه برای آن بوده است که فقط و تنها فقط زن را در دنیای خودش برای دست و پنجه نرم کردن با مشکلاتی فرابخواند؟ یا اینکه زن اساسا باید بداند که این مشکلات چیست و نباید فرض کنند که همه چیز بر وفق مراد است و مشکلی هم در کار نیست ولی زنان بر مشکلات شان اغلبا وقوف ندارند و لذا با مشکلات سرنوشت سازی مواجه میشوند؟و یا اینکه مشکل زن بودن مشکل مرد و زن است؟

اولا در زندگی آدم مشکلات طبیعی بیشماری ایجاد شده است که انسان اگر میخواهد زندگی کند باید این مشکلات را خودش حل نماید. یعنی اینطور نبوده است که خدا اول فکر کرده باشد که این مخلوق بعد از خلق شدن چی مشکلاتی خواهد داشت و سپس آن مشکلات را حل کرده باشد. مثلا خدا شاید میدانسته است که یک انسان برای اینکه از اول تا آخر عمرش کرسنه نماند چقدر نان، روغن و.. نیاز دارد که بعد از سنجش آنرا هم در کنار هر نوزاد بفرستد. اما این طور نکرده است. لذا انسان این مشکلات را باید حل نماید یا "برای زنده ماندن" یا هم برای بهتر زندگی کردن. مشکل زنان اما از آن مشکلاتی است که برای بهتر زندگی کردن باید به آن توجه کرد.

اما وقتی میگوییم "بهتر زندگی کردن"؛ با دنیایی از سوالات مواجه میشویم. سولاتی که هرکسی جواب دیگری برای آن میتواند داشته باشد. اینست که موضوع زن و یافتن یک حل ایده آل برای زندگی زن دامنه گسترده تراز آن دارد که معمولا درجوامع مذهبی و سنتی که تجربه پلورالیسم را ندارند فکر میکنند. حال ما نمیخواهیم همه الگو های زندگی یک زن را تشریح کنیم زیرا همه این الگو ها جزءیات اند. هریک فلسفه خاصی دارد و مبتنی بر عقاید خاصی است اما ما با یک موضوع بنیادی تری برای زن مواجه هستیم. و آن اینکه که اگر زن که میخواهد هرطوری که خواست خودش هست زندگی کند چه مشکلاتی بر سر راهش وجود دارد؟ یا اساسا اینکه در رابطه بین زن و مرد در مجموع(زن و شوهر، دختر و پدر، خواهر و برادر، بچه و دختر) چه مشکلاتی وجود دارد؟ در همه جا آیا همه چیز در اخیار خودش هست؟ یا باید هر خواست زن را مردها برآورده سازد؟ زن مسلمانی که دوست دارد طوری زندگی کند که خودش میخواهد؛ با چند مشکل مواجه میباشد: کسی به او اجازه نمیدهد، یا خودش نمیتواند ادامه دهد . درهم میشکند چون آن آزادی و حق حیات آزادانه و مقتدرانه در جامعه را که مردان دارد او ندارد. این حق را اگر به او برگردانیم یا بدهیم دامنه گفتگو ها برای زندگی و الگوی زندگی زن فروکش خواهد کرد. اما میخواهیم این را بگوییم که مشکلی را که زن در جامعه دارد زاییده جامعه است و باید توسط جامعه هم حل شود. زن با خودش ذاتا مشکلی ندارد. اما بعدا در حین زندگی کردن، در روابطش با مردان، متوجه میشود که سخت دچار مشکل است و هیچ چیز بر وفق مراد نیست و در میماند که آخر چرا؟

مشکل زنان به چند چیز ارتباط دارد: عدم تعادل در خلقت زن و مرد، نبودن نهاد های مدنی یا دور بودن جامعه از مدنیت، نظام های حاکم مبتنی یا حد اقل متاثر از عقاید ابندایی صدها سال پیش، موجودیت افراد و گروه های مجرم و جنایت کار، رایطه غریزی یا تمایلات طبیعی میان دو جنس مخالف که با وجود قرارداد های خاصی که در روابط اجتماعی در یک جامعه مدنی بوجود آمده است قدرت کنترل افراد را از بین میبرد.

به نظر من میزان مدنیت در یک جامعه را میتوان در هرزمانی نظر به میزان رعایت اصول در برابر زنان و این که تا چه حد با رعایت اصول در برابر مردان شباهت دارد، در آن جامعه درجه بندی کرد.زمانی گفته بودم رابطه من با زنم دو گونه است:"از نظر فردی رابطه من با زن من، رابطه من با امکانات یا سهولتهای من است ولی از نظر اجتماعی رابطه من با زن من، رابطه من با خود من است و این رابطه کاملا متقابل است یعنی میگویم باید متقابل باشد." حال این رابطه را هرکس ندارد.چرا؟ اولین مشکلی که زنان با آن مواجه اند و مشکلی صد در صد تخریب کننده ایست اینست که تقاوت های میان بدن زن و مرد وجود دارد. عدم تعادل میان قوای بدنی در این دو طرف تعامل، ضمانت رعایت آن رابطه ای را که "باید" باشد از بین برده است. پس بر مبنای این واقعیت آنچه در این رابطه برای رعایت قانون و اصول قرارداد های فی مابین کم است ضمانت اجرایی آن است. این ضمانت را به نظر من باید جامعه در اثر تکامل و مدنیت بوجود بیاورد. بدیهی است که همه کس در این دنیا برای هر قدمی که برمیدارد نمی اندیشد که ایا این کار چقدر درست است یا چقدر غلط. انچه روش معمول در زندگی مردم است اینست که هر کاری بر اساس عادات صورت میگیرد. در جایی نظریه ای به نام غفلت را خوانده بودم.من به این غفلت یا نقش آن در زندگی معتقدم. "فکر"، شباهت زیادی به قانون عطالت نیوتن دارد. اما این به این معنی نیست که پس درست نیست که در کار نظام تکوینی عالم دخالت کرد و باید قبول کرد که این "مشکل" بودنش به صلاح و خیر ما است. من همچنان معتقدم که هر مشکلی که در زندگی وجود دارد به خاطر خودش خلق نشده است بلکه به این خاطر ایجاد گشته که انسان آنرا حل کند. یا به این معنی است که این مشکل حل نشده است.

بدیهی است که امروز بشر به آن درجه از تمدن و مدنیت اجتماعی رسیده است که نهادهای مدافع حقوق بشر در اطراف و اکناف دنیا ایجاد گشته است که به منظور اصلاح رفتار های اجتماعی غیر عادلانه فعالیت میکنند. اما این نهاد ها هنوز برای اکثر مردم چیز خیالی یی بیش نیست که میخواهد زندگی عزتمندشان را برباد دهد. فشار این نهاد ها دولت را مجاب میکند که به مرور نظم عامه را بر اساس حقوق مدنی افراد تنظیم نماید و تعادلی میان عقاید مردم و نظم یک جامعه تکثر گرا ایجاد نماید

حال نظام چه میتواند؟ تمام مشکلات دیگری که فرا راه زندگی زن در جامعه وجود دارد مستقیما مربوط به اداره و نظام حاکم میباشد که باید حل کند. مجرم باید مجازات شود توسط حکومت. خطاها و اشتباهات رفتاری باید رسیدگی شود آنهم توسط حکومت. اما باز هم مشکل اصلی همان اصلاح نظام میباشد که مبارزات هزینه بردار نهاد های مدنی که متشکل از زنان و مردان جامعه میباشد را طلب مینماید. شاید همه قبول داشته باشند که حکومت و سیستم اداری کشور صرفا ارزش ابزاری دارد که برای تنظیم تمام فعالیت های داخل کشور ساخته میشود و چون ابزاریست برای تنظیم یک زندگی اجتماعی در بزرگترین سطح آن، لذا لازم است تا برای آنکه این نظام مفیدیت اعظمی در استفاده از تمام انرژی ها یا توانایی های بالقوه یا بالفعلی که در تمام مجاری جامعه جریان دارد داشته باشد، باید علمی و آنهم با میتود های عصری و نوین دنیا باشد. یعنی حکومت ماشینی است که با استفاده از تجارب جدید علمی باید ساخته شود نه بر اساس مذهب. مذهب ارزش ابزاری ندارد. یا اگرهم داشته است آنرا درمسیر استحاله تاریخ ازدست داده است و هریک از متون مذهبی برای مردم، به "غایت" و "هدف" تبدیل شده است. و سنت چیزی نیست جز همین مذهب که هر سطر از متون آن به اصول فنا ناپذیر برای انسان هدایت شده تبدیل شده است که اورا به سعادت اخروی میرساند. به نظر هر عضو از یک جامعه سنتی هر ماده ازدستورات مذهبی حکم قانون یا نظمی برای اداره زندگی دنیایی را نداشته بلکه هریک بخودی خود نفس مذهب و یک اصل ایمان وعبادت میباشد و این عبادت، عبادت خداست و طبیعیست که تغییر ناپذیرهم هست. حال اگر نظام حاکم نیز یک نظام مبتنی بر مذهب باشد نخواهد مشکلات مربوط به مجرمین یا خطاهای رفتاری یا ناهنجاری های رفتاری را رسیدگی نماید هیچ کسی یا قدرت دیگری یا همان ضمانت دیگری برای حل این مشکل وجود نخواهد داشت.

اینها مطالبی بود که شاید کسان زیادی همه روزه گفته باشند. مگر حال مشکل دیگری – فریبنده و آزار دهنده – در رابطه به حقوق شهروندان یک جامعه وجود دارد که به نظر میرسد بنیان عدالت اجتماعی را به وجه دیگری تهدید مینماید. و آن عبارت از شعار شایسته سالاریست. شعار شایسته سالاری نه تنها تهدیدی برای عدالت اجتماعیست بلکه تهدیدی برای خود شایسته سالاری نیز میباشد. حکومت باید برای تطبیق عدالت و بکار گیری تمام شایستگی های مردم به تطبیق قانون بپردازد. فانونی که در آن از روشهای علمی برای تصفیهء حساب و کتاب حقوق تمام اعضای جامعه کار گرفته شود. و با شعار ها یا خواست های ایدیولوژیک و فربینده ای چون" شایسته سالاری "، عدالت اجتماعی را پامال نکند و جامعه مدنی را به لجن بربریت و فاشیسم نکشد.

بر اساس تجارب همه میدانیم که اگر دغدغه شایستگی برای انجام هر وظیفه یی در جامعه وجود دارد این دغدغه با حذف بخش های از آدم ها حل نمیشود بلکه ما در این صورت شایسته هایی را هم ازدست خواهیم داد. بر اساس قانون آمار و احتمالات شایستگی در مجموع بصورت یکنواخت درمیان تمام آدم ها اززن و مرد و از هر نزاد پخش شده است. و هرگز نمیتوان حکم کرد که شایسته ترین آدم، در هر زمان در میان مردها خواهد بود. یا در افغانستان در میان پشتونها خواهد بود یا در میان هزاره ها یا در میان تاجیک ها و یا هم در میان اوزبیک ها و یا در میان سایر اقوام.

پس شعار شایسته سالاری به طور معجزه آسایی تضاد خاصی با خود شایسته سالاری دارد شایسته سالاری را به حکم "همه چیز را همگان دانند" با سهیم ساختن همه مردم و همه آدمهایش از هر ملیت و طبقه و بطور واضح با سهمیه بندی کردن وظایف برای هر گروه قومی و جنسی متناسب با میزان موجودیت آنها باید پیاده کرد و فقط آنگاه است که میتوان ادعا کرد که ما شرایط فرصت داشتن تمام شایسته ها را- شایسته های زن را و شایسته های مرد را، شایسته های پشتون را، شایسته های هزاره را، شایسته های تاجیک را، شایسته های اوزبیک را، شایسته های سایر اقوام را- برای احراز مسولیت های مناسبشان به حداکثر رسانده ایم و هیچ شایسته ای را هم ازقلم نیانداخته ایم.

در افغانستان شایسته سالاری را فقط زمانی به حد اگثر رسانده میتوانیم که تمام وزارت خانه ها و مقامات مهم و غیر مهم را میان ملیتهای ساکن در کشور با در نظر گرفتن تمام آدم هایش(یعنی زن و مردش) در کشور به تناسب نفوس شان تقسیم کنیم و اگر کسی اعتراض کند که اینجا شایسته سالاری نقض شده است باید بداند که آن حرف دلش چیز دیگریست و آن عبارت از تعصب و تبعیضیست که در حق طبقه زن و یا هم در حق ملیت های دیگر روامیدارد. و نیزیک برتری خواهی غریزی ایست که در فقدان اندیشه و خرد مندی و در سایه غفلت و بیخبری به عادت و بل به یک امر بدیهی برایش تبدیل شده است که در نتیجه چنین میاندیشد که هر که "زن" باشد معلومدار است که شایستگی ندارد. و همینگونه هرکسی که از ملیت "ب" باشد معلومدار است که شایستگی ندارد.