موضوعات

۱۳۹۰ آبان ۸, یکشنبه

کرزی و برادرانش

وقتی متن مصاحبه رییس جمهور کرزی را خواندم دیدم که دل این آدم دلواپس، این کبوتر عاشق، پس از ده سال هنوز نزد برادرانش طالبان به جا مانده است. وی در میان این مصاحبه اش گفته است که دستگیری افراد ولو اینکه گنهکار هم باشد مشکلی را حل نمیکند. این جمله واقعا خیلی با معنی است که شاید فقط شخص کرزی آنرا درک بتواند. چون شرح مجموعه گل مرغ سحر داند و بس! اما ما هم طبق توان خود همین قدر میدانیم که این کار شاید مشکل شخص کرزی را حل نکند که هیچ؛ حتی مشکلات او را زیاد هم میکند. چون در آنصورت او باید جلسه تشکیل دهد و راهی جستجو کند تا دستگیر شده را دوباره آزاد کند. ولی از شما چه پنهان؛ دست گیری گنهکاران مشکل مردمان دیگر را خوب حل میکند. ما چرا نمیفهمیم که سخنان کرزی کلا شخصی بود و حرف های دلش را گفت! او دلش که هرچه میگوید! گرچه او در حین مصاحبه همیشه فراموش هم نمیکند که رییس جمهور است. اما زهی سعادت برای کشور افغانستان با همچو رییس جمهور! که وی انقدر انسان فرهیخته ایست که اکثرا به حیث رییس جمهور این خاک موفق میشود طوری گپ بزند که گویا در مورد روابط شخصی خود صحبت میکند.


در این جا دیده شد کرزی با این تیز هوشی یی که دارد بعضی از نارسایی خود را هم کشف کرده است. از جمله گفته است که :"...ما باید این مرد را درست تلاشی میکردیم، کلاه او را درست میدیدیم..." به نظر من این جمله کرزی کاملا یک حرف نو و خیلی شاهکار بود. و بقیه گفته های کرزی همه تکراری بود که دیگران همه روزه گفته و میگویند. کرزی در مرگ بعضی از برادران خود، خود را یا نیرو های امنیتی خود را مقصر میداند.

و دیگر اینکه فهمیدم کرزی برادرانش را خیلی دوست دارد و آنقدر برادر برادر گفت که من غبطه خوردم که کاش مرا هم کسی حد اقل نصف آن برادر میگفت. فهمیدم که وی هیچگاهی در فکر بیگانه هایی چون ما نخواهد شد و احساس بیگانگی ام با او عمیق تر شد. کرزی پاکستان را خیلی دوست دارد. گله های دوستانه ای از پاکستانش دارد از جمله اینکه چرا بیشتر متوجه تقاضای امریکا میباشد در حالیکه او در فغانستان اینطور نیست. فکر میکنم که پاکستان برای کرزی خیلی اهمیت دارد. در اخیرکرزی برای پاکستان این ترانه را از ته دلش خواند که فضای مصاحبه را حال و هوای دیگر بخشید:

" تمام دنیا یک طرف تو یک طرف عزیزم، عزیزم

تمام خوبا یکطرف تو یک طرف عزیزم، عزیزم

آهسته و بیوسته

مهرت به دل نشسته

حالا چونم به چونت بسته، عزیزم

..."

گوش شیطان کر! آفرین بر کرزی با این ترانۀ زیبایش! البته گوش شیطان بزرگ هم کر-به قول آقای خامنه یی! خبر شدیم که آقای خامنه یی وقتی قسمت" حالا چونم به چونت بسته عزیزم" را شنید، خیلی خندید. و در حالی که فرشته ها و ملایکه ها در عرش کبریا از خنده آقا به وجد آمده بودند و خنده آقا را به همدیگر تبریک میگفتند و با آقا یکجا میخندیدند، گفت: بابا تو دیگه کی هستی! (کرزی را گفت)
 آفرین بر کرزی!
آخر پاکستان گهواره مدنیت طالبان است! و لذا پاکستان باید کاری نکند که تلفات طالبان بیشتر شود و ضعیف شود(این را کرزی به پاکستان فهماند). کرزی به برادرش پاکستان گفت که ما و شما باید مشترکا مراقب باشیم که بینی یک طالب هم خون نشود، چرا که طالب امید آینده من و شما است آخر!... و آمریکا این امید ما را اغلبا اصل قرار نمیدهد. کرزی گفت من تمام دنیا را چی کنم وقتی طالب برادر نباشد. راست گفت کرزی. ما اجنبیان را چه که کرزی چه گفت!

۱۳۹۰ مهر ۱۳, چهارشنبه

آدم خوب محبوب مردم نیست

آن آیه ای را که بر یکی از پیامبران عقل قرن بیست و یک نازل شده بود، من رد کردم. و بعد دیدم که کار خوبی هم کرده ام. آدم خوب ممکن است از خود راضی نباشد. البته اگر نگوییم که یکی از مشخصات آدم خوب اینست که از خودش راضی نباشد. چون احتمال رضایت نسبی برای هرکسی وجود دارد – اما اینکه این رضایت چی وقت ایجاد میشود و نیز کم و کیف آن برای آدم خوب و بد خیلی فرق خواهد داشت. واقعیت اینست که اکثریت اجتناب ناپذیر آدم های خوب-البته آدم های خوب را که ما میشناسیم بصورت نسبی در نظر میگیریم- از خودشان راضی نیستند. آنچه رضایت خاطر بوجود میاورد موفقیت است. ولی موفقیت مشخصه خوب بودن آدم نیست. و همین نکته است که آدم های خوب و بد باید بداند که آنچه در زندگی، جامعه و در تاریخ(بدون شوخی)، بعنوان یک چیز مهم و تأثیر گذار واقع میشود "آدم موفق" است نه "آدم خوب". و "شهرت" و "محبوبیت" هم تابع همان موفقیت است. لذا نزد عموم مردم "آدم خوب" ضرورتا "آدم محبوب" نیست. بر اساس تعریف ما از"آدم خوب" خودش هم این را نمی خواهد که "محبوب" مردم باشد: چون وقتی خودش از خودش راضی نباشد نمیخواهد مردم هم از او راضی باشد. و این ها(شهرت و محبوبیت) معمولا مال کسانیست که در کاری یا کارهایی موفقیت های قابل توجه داشته باشند مثلا در علوم نظرات مشهوری داشته باشد، در سیاست مورد توجه رسانه های مختلف قرار بگیرد، در هنر جذابیت خلق کند، در آواز خوانی صدای زیبا داشته باشد، در ورزش همه را شکست بدهد و امثال آن. پس چه هنری دارد آدم خوب-اگر در جمله آدم های موفق قرار نگیرد؟ دیده میشود که آدم خوب نه هنری دارد و نه کدام ارزش مطلقه یی. وشاید گفته شود که نه هم به آن ضرورت داریم. نه خیر! به آدم خوب ضرورت اما داریم.


حکومت را همان آدم های موفق- که اکثریت اجتناب ناپذیرشان آدم های خوبی نیستند- از طریق محبوب شدن در قلوب افراد بوجود میاورند و بعد که حکومت که در مقایسه به افراد تبدیل به کوهی میشود در مقابل ذره، این ذرات را فراموش میکند و درد افراد را دیگر احساس نمیکند و فغان افراد را میکشد و دنیا را بر مردم به افغانستان تبدیل میکند و با هر پهلویش فردی را نابود میکند و زندگی اش را برباد میدهد و برایش ارزشی هم ندارد. خوب چرا ارزشی ندارد؟ (این یک مثال بود). چرا که این "آدم موفق"، که حاکم شده است، کوه شده است، این آدم "محبوب"، که مردم همه، ذرات بدن او شده اند، عاشق او شده اند،آدم خوبی نیست! اینست که ما از موفق شدن آدم های بد همیشه در هراسیم و از آن زهر چشم ها دیده ایم. گرچه من هم میدانم که حکومت چیزی فراتر از این آدم است.

همه حکومت ها چنین نیستند. همه حکومت ها در برابر مردم کوهی در برابر ذره نیستند. کوچکتراند و در برابر مردم خود متخلخل و ناپیدا. اگر از قضا این اتفاق بیافتد که این "آدم موفق" که راس حاکمیت میشود، "آدم خوب" ی هم باشد آنچنان که ما تعریف کردیم، شاید حکومتی بوجود بیاورد که انتقاد از حکومت را به حد اقل برساند. البته یک حکومت با عاطفه و شاعرانه و رمانتیک که نمیشود بوجود آورد. این را هم میدانم.

به هر صورت من به انتظار "آدم خوب" نشسته ام که "موفق" هم باشد. اگر تقاطع منحنی زندگی آدم خوب با سطح "موفقیت" اتفاق بیافتد، همانا مقطع تاریخی ایده آل، مطلوب و دلخواه برای مردمانی در این مقطع تاریخی اتفاق افتاده است.

گذشته از آن در تعریف ما آدم خوب فقط همان است که تعریف شد. آدم خوب ممکن است چیزهای زیادی را نفهمد و در تصامیمش اشتباهات زیادی مرتکب شود. بطور مثال آدم خوب حتما داکتر نیست که وقتی مریض شود یا کسی مریض شود توصیه ها و راهنمایی هایش مفید باشد. شاید به پولی هم نیارزد! ولی آدم خوب زهر را در کام هیچکسی –خودش یا غیر خودش-هم نمیخواهد بریزد. آدم خوب - ازباب مثال - کسیست که اگر نمیخواهد مال خودش دزدی شود مال دیگران را هم نمیخواهد که دزدی شود. کسیست که اگر خودش؛ فرزندش، زنش، مادرش، پدرش، برادرش، خواهرش را دوست دارد همیشه این را هم بیاد دارد که همین اهمیت را دیگران و کسان دیگران هم دارند.

با این همه، هر کسی حق دارد خوب باشد یا بد. جای تعجبی برای من ندارد که این جمله را میگویم. با این تعریفی که از خوب بودن کردیم، آیا میشود هدف زندگی فقط خوب بودن باشد؟ مگر ندیدیم که خوب بودن یعنی هیچ؟ هدف زندگی همان موفق بودن است. از جمله عواملی که در موفق بودن بعضی ها تاثیر مثبت دارد رها کردن دمب خوب بودن به معنی واقعی آن است. موفقیت های چنگیز خان از اینگونه بود. موفقیت دولت اسراییل که بر بلندی های جولان بیباکانه نشسته است از اینگونه است. مسولیت چیز مهمی است. وظیفه است. و حفاظت از زندگی خود، اولین مسولیت است. برای موفقیت اگراز خطا کردن نمیترسیم آیا عاقلانه است که از بد بودن بترسیم؟ آیا سلب این حق طبیعی به معنی بریدن بخشی اززندگی ما و گرفتن آن ازما نیست؟ اما خوب بودن و بد بودن هرکدام به میزان شدت خود عوافبی دارد. اینکه چرا "آدم خوب" در دنیا وجود واقعی پیدا نمیکند، میکانیزم آن از این جا روشن میشود که هرکسی حق دارد تصمیم بگیرد که هیچ نباشد و همچون دیگران برای دست یافتن به موفقیتی رقابت کند. در حین رقابت خیلی سخت است که بعضی قوانین خوب بودن را نقض نکنیم. درست مثل باد؛ هرکسی اگر عقل داشته باشد؛ میداند که اگر ایستاد دیگر نیست. اما چرا باید جلو خودمان را نگیریم؟ یعنی ارزش دارد که به هر بد بودنی تن در دهیم؟ گرچه بدنبال موفقیت رفتن، رابطه داشتن بیشتر با "خود" و یا توجه بیشتر داشتن به "خود" را در هر گونه رابطه ای میطلبد. و این بیشتر نپرداختن به خوب بودن است تا بد بودن. و خیلی غیر منصفانه هم نیست که ادعا کنیم که فقط، ما باید زندگی کنیم که موفقیتی را طی کنیم و در غیرآن فقط برای خوب بودن زندگی کردن لازم نیست. بر علاوه، اینگونه زندگی کردن خود به تناقض درونی دیگری میانجامد – امام شدن برای مردم! که آنگاه تمام روابطش-که مشخصه خوب بودنش بود- منقلب میشود، دچار تحول پیچیده میشود. هر طرز زندگی هدفی دارد! نمیتواند جای یک هدف برای همیش خالی بماند. این همان تیوری "امام" شدن برای مردم است. "معصوم" بودن-دقیقترش اینکه معصوم اثبات کردن خود- یعنی همین! که این خود عوارض جانبی مشمیز کننده یی ببار میاورد که از عوارض هر بد بودنی بالاتر میپرد. آنکه ارزش مطلقه یی ندارد به چه حق سرور مردم باید باشد؟ اگر کسی خیال کند که در زندگی فقط خوب بودن برایش کافیست و دیگر به هیچ تر و خشکی نیاز ندارد دست بزند، باید بداند که رابطه اش با مردم صادقانه نیست. نیرنگی در کار است. و مهمتر آنکه آدم خوب بودن با محبوبیت کسب کردن منافات دارد و اگرکسی فقط بخاطر خوب بودن یا معصوم بودن محبوبیت و شهرت یافته است این محبوبیت و شهرت بر او حرام است!

اما نه! من باز هم به انتظار آدم خوبی نشسته ام که موفق هم باشد! اگر موفق هم نباشد باز هم نور چشم من است(بدون شوخی). اگر که موفق هم نباشد دست و پا گیر هیچ کسی هم نیست. چون ما طرفدار هرگونه موفقیتی نیستیم. موفقیتی که با بد بودن سازگار است موفقیتی است که برای فاتح خود یک موفقیت است و برای مردم یک تباهی! چون بر اساس تعریف ما رابطه آدم بد، با خود و دیگران همین نسبت را دارد. و فاتح از خود راضی است. ولی ما ازاو متنفر! هرچند که محبوب جماعتی از مردم هم هست. گفتیم که "بد بودن"-مخصوصا- عواقبی دارد که شاید برای بعضی ها که در زمانه ما آدم های نورمالی شاید به حساب نیایند، هیچ موفقیتی به آن نمیارزد. شاید این ناکجا آباد جدا گشته ازهویت موجودی بنام آدم، از هر طرف با صحرای خشک و سوزنده و گاه هم سبز وگوارای "آدم خوب بودن" محاصره باشد وهیچ مسیری از میان آتشکده یا لجن زار "بد بودن" نداشته باشد؟ و آن موفقیتی که از طریق بد بودن سهل الوصول است شاید سرابی بیش نباشد؟ البته این سراب هم متاسفانه حداقل در طول حیات هرکسی واقعیت محض است. شاید قانون فراگیر هستی این باشد که هر چیزی در درون پوسته محافظی خلق میشود. ازطرفی واقعیت جامعه را هم باید در نظرگرفت و به آنچه ممکن است باید بیاندیشیم. مگر میشود آتش افروزی کرد و دنیا را به جهنمی تبدیل کرد و سپس دسته گلی در میان آتش پرورش داد؟ و امکان شکفتن هزاران دسته گل را از بین برد فقط برای پرورش یکدسته گل؟ مگر میشود برای رفع کم خونی خود، خون دیگران را از رگ هایشان کشید و در رگ های خود تزریق کرد وبعد با این مضریت -وبدتر از آن با این موفقیتها- خود را به نحوی مفید و ارزشمند هم تلقی کرد و از خود راضی بود؟ آیا درست است که اگر کسی مثل ما نبود او را با راکت پاش پاش کنیم و بعد از خود راضی هم باشیم؟ من بی جهت از کسانی که از خود راضی اند منزجر نیستم. از شایدها که بگذریم حرف جای دیگریست.

هرکس هدفی دارد. هرکس در زندگی به چیزی دلباخته است. هر موفقیتی برای هر کسی موفقیتی بحساب نمیآید. چرچیل به موفقیتی میاندیشید که با خودش مخلوط باشد و به جامعه صادر کند یعنی خودش را. نمیگویم که چرچیل ادم خوبی بود، اما فراعنه مصر به موفقیتی میاندیشیدند که جدا ازخودشان بود و دیگران باید آنرا بوجود میاوردند. لذا آنچه ما از زندگی میخواهیم بدو گونه است: یا ما مرجع آن باید باشیم یا آن مرجع ما! گرچه هردو صورت را میتوان بر عکس هم کرد. اما آنچه صورت واجب قضیه است همین است. برای یک مورخ، تمدنی که توسط دیکتاتوری بوجود آمده است هم مرجع شناخت خود تمدن است وهم مرجع شناخت شخص دیکتاتوریا نظام دیکتاتوری. یا همینطور خانه پرزرق و برق که از کف تا بامش با اجناس و مواد گران قیمت پوشیده باشد، یا اصلا هر گونه خانه یی، خود هم مرجع سنجش قیمت خود وهم مرجع سنجش شخصیت مالک خود است، در حالی که-ازباب مثال- شناخت آثار علمی و تیوری های سیاسی و اجتماعی هر شخصی، بیشتر به این بستگی دارد که از هر واژه یا هر قطعه آن، منظور و معنی مورد نظر شخص بوجود آورنده آنرا بدقت متوجه شویم. بگذریم که چه انکشافات و تصرفاتی برآن وارد میشود. آن موفقیت مسیحایی که انسان را از تنهایی و نابودی میرهاند همان است که ما مرجع آن باشیم، که هرکسی از خود و برای خود بجا میگذارد، نه "آن" که از برده ها بجا میماند، نه "آن" که برای دیگران بجا میماند، که به نظر من هرچه بدان نزدیک تر شویم مسیرمان از وادی بدبودن فاصله میگیرد و راه به عمق وادی خوب بودن مبرد!

آیاتمدنی که از یک دیکتاتور به جا مانده است موفقیتی است؟ اگر موفقیتی است موفقیت کیست؟ شاید از هیچ کس! و شاید هم هیچ ربطی به موفقیت نداشته باشد. فقط نشان دهنده زندگی گروهی از مردمانی است که با تمام رمز و رازش دیگر ختم شده است. با آدم های خوب و بدش که در سایه شوم دیکتاتور زندگی را باخته اند. تمدنی که دیگر بدرد نمیخورد جز برای مورخ که شب و روز در تقلای گشودن راز داستان فروبسته آن مشتاقانه میکوشد.

بلاخره آدم خوب هم مسوولیت دارد موفق باشد. اگرنه به گناه عدم رفع مسولیت در برابر زندگی خویش عذاب خواهد کشید. گرچه برای ما همچنان آدم خوب خواهد بود-اگر قلب به بد نشود. اما اینکه گفتم که هر کسی حق دارد که خوب باشد یا بد به این خاطر بود که به نظر من زندگی با همین واقعیت ایجاد گشته است و هر کس حق دارد به سوی چیزی برود که به آن علاقه دارد و خود داند که برای آن چه کند و چه عواقبی را به جان بخرد. زندگی فقط با حقوق کاملش لذت بخش است: پر مسولییت تر، پر معنی تر، بزرگتر، هیجان انگیز ترو تماشایی تر.

۱۳۹۰ مهر ۹, شنبه

آدم خوب چه کسیست؟

یکی از روزها یکی از بچه هایی که در یک دفتر با من کار میکرد و خیلی به نظر خودش آدم اندیشمند و متفکر آخرین نوع در زمان خود - یعنی در زمان ما و شما- بود در یکی از صحبت هاییش با بعضی از همکاران ابراز نظر میکرد که "آدم خوب کسی است که از خودش راضی باشد". نمیدانم که این جمله چی داشت که با شنیدنش در اعماق قلبم نفرت و انزجار شدید و بدون اختیاری احساس کردم که قدرت ادامه صحبت کاملا از من گرفته شد و خودم را به سختی کنترل کردم و تا امروز که قریب ده سال از آنروز میگذرد، همچنان به قوت خود باقیست!؟ اما بعد با خودم گفتم خواهی نخواهی این هم سوالیست، تو که از این آدم با این سخنش اینقدر بدت آمد، تو بگو که آدم خوب واقعا چگونه آدمی است؟ خلاصه اینکه بعد از پریدن از چندین فرض و مرزی، من به تنهایی - و بدون دخیل ساختن احد من الناس، و من شر الوسواس الخناس، اللذی یوسوس فی الصدورالناس ...(!) - و به صلاحیت خودم ،به نتیجه ای رسیدم که مرا راضی کرد و به نظرم غیر خودخواهانه بود وخوب دلم را یخ کرد و تا امروز از این تعریف خود دلشادم:

آدم خوب کسی است که رابطه اش با تمام مردم، عین رابطه اش با خودش باشد و رابطه اش با خودش عین رابطه اش با مردم باشد!
حالا جدا از اینکه این تعریف از نظر چی کسی درست است یا غلط، آیا چنین آدمی پیدا خواهد شد؟
نه!
یعنی چه؟ یعنی دوباره به صفر رسیدم؟! ... نخیر:
"گفتم که یافت می نشود جسته ایم ما
گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست

۱۳۸۹ دی ۲۲, چهارشنبه

این ثانیه ها دقیقه ها به جان من نیش میزنند

نمیدانم عبدالحسین زرین کوب چگونه توانسته است که درد پایان زندگی خود را در ادامه یافتن زندگی توسط دیگران حل کند؟ وی در کتاب خود "تاریخ در ترازو" همواره تلاش دارد تا این فکر وحدت انسانی را در خوانندگان و شاید در خود تلقین کند. و نیز خوشبینی را نسبت به آیندهء تاریخ ومسیر تاریخ. وی نقل قولی دارد از خلاصه تاریخ جهان برای یک تن از پادشاهان پارس در بستر مرگ: " مردم به دنیا آمدند، رنج بردند و مردند"، که به نظر وی در واقع نه یک خلاصه تاریخ، بلکه یک " تسلیت مایوسانه با روح خوشامدگویی شاعران ستایشگر بوده که چیزی را خلاصه نمیکند جز زندگی فناپذیر کسانی که با مرگ آنها هم رنج و دغدغه آنها به پایان میرسد و هم شکوه و آوازه شان". به نظر وی مرگ افراد و حتی جوامع و تمدن ها نیز نقطه پایان همه چیز در تاریخ نیست. چون در تاریخ این مهم است که افراد و جوامع چگونه زندگی کرده اند، نه اینکه چگونه مرده اند و لذا سیر تاریخ نشاندهنده استمرار و تداوم است نه توقف و انقطاع. "خلاصه تاریخ" به نظر او قابل قبولتر میبود اگر بدنبال خلاصه فوق افزوده میشد: " و دیگران زندگی آنها را ادامه میدهند تا رنج ها کمتر شود و زندگی پر بارتر".
این فیلسوف تاریخ سپس خودرا چنین تسلی میدهد:"اگر تاریخ انسانیت را بتوان در ترازو نهاد، آنچه در گذشته و حال مایه شرم و پستی انسان میتواند شد، نسبت بدانچه مایه امید و سرفرازی اوست وزن زیادی ندارد".
و خلاصهء بحث وی درمورد کارنامه تاریخ اینست که تاریخ نشاندهنده تداوم و استمرار است و ساختن آینده. انسان دیروز که معتقد به جبر تاریخ و تقدیر اجتناب ناپذیر و اراده خدایان بود، کمتر در صدد تغییر و ساختن آینده بود ولی انسان امروز معتقد به آزادی انسان است و نقش خود در ساختن آینده.
وی میگوید " بشر هنوز از بامداد یک روز تاریخ خویش فاصله زیادی ندارد"، اما دست آورد هایی دارد که اندک-اندک گذشته وحشی او را اصلاح میکند و این راه ترقی را با وجود هزاران مشکل چنانکه ادامه داده است ادامه میدهد. جنگ ها نیز"مرده ریگ گذشته وحشی اوست"، و ترویج و گسترش فرهنگ همزیستی و تسامح در میان بشر نشان دهنده گذار تاریخ بشریت از جنگ و وحشی گری و مو قتی بودن حالت جنگ  در میان جوامع بشریت میباشد، و جنگ ها نظر به مجموع تاریخ طولانی انسانیت لحظه ای بیش نخواهد بود. تمدن به عنوان تجلی تاریخ بشریت است که راه خود را همواره در صلح و آرامش پیموده و بر علاوه "اخلاق" همیشه به عنوان حاکم واقعی وجدان انسان عمل کرده است. صلح و آزادی را انقلاب اخلاقی تأمین میکند ووجود طبقات درمیان بشر در آینده را محکوم به زوال. و بالاخره تمدن واحد انسانی و آینده تاریخ، باهم میعاد دارد. آخرالامر آنچه از تاریخ باقی میماند تمدن است که تمام انسان ها درآن سهم دارند.
این اندیشمند و مورخ، درگیری و جدال سختی با مفهوم مأموریتی دارد که به نام زندگی یاد میشود. هر چند که هستی خویش را خواسته سواربررودخانه  تاریخ از ازل تا به ابد تأمین نماید، باز هم  نمیتواند کلمات و اسم هارا به واقعیت تبدیل کند. من اما، چیز دیگری ازین جدال مورخ میبینم.
مورخ بیشتر از هر کس دیگری دغدغه پوچی و بیهودگی زندگی خود را دارد و در عین حال بیشتر از هر کس دیگری نیز به حرفه خود معتاد است.
و در یک نگاه عمومی تر جاویدانگی مفهومی است که برای" موجود انسان" دارای تناقض درونی عجیبی است. اکثرا به این هم قانع نمیشویم که برای ابد این زندگی دنیایی را داشته باشیم. اما لحظاتی کوتاهی را- که خود گذرا بودن ذات آن است - تجربه میکنند که شیرینی آن بوی جاویدانگی را به مشام میرساند. حالت ثابت داشتن در این دنیا آن انگیزه ای را از بین میبرد که آدم را وادار میکند تا برای رسیدن به هدفی باید بر سرعتش بیفزاید. یعنی عمر جاویدانی این انگیزه را مطلقا از بین میبرد، چون دیگر دغدغه از دست رفتن "وقت" وجود نخواهد داشت و گیریم که این خود آگاهی و عقل را هم داشته باشیم باز هم هر کاری را-خیلی عاقلانه- برای فرصت های لایتناهی یی که در اختیار داریم خواهیم گذاشت و در نتیجه در این عطالت قطعی همچون بتی به خواب ابدی خواهیم رفت و عقل و خودآگاهی مان همچون قطره یی در لایتناهی به هیچ تبدیل خواهد شد. در نتیجه تحول توقف خواهد کرد و زندگی ناپدید خواهد شد. میبینیم که این جاویدانگی خود به نیستی می انجامد.
 اما این مورخ عزیز دغدغه دیگری دارد.من در حالی که حماسه تنهایی مینویسم با نوشته های او برمیخورم که حماسه وحدت و استمرار! مینویسد. من به زعم خودم به حقیقت باریک و مرموز ولی پیچیده و مداخله گر درتمام شؤون زندگی ام پی برده ام که عبارت است از تنهایی؛ حقیقتی و واقعیتی که چه ما به آن اشراف داشته باشیم و چه نداشته باشیم، وجود دارد ولی این جا اگر دغدغه ای دارم، دغدغه ای پوچی نیست. دغدغه باختن است. و حسرت آرمان های والایی که به دنبالش نرفتیم و عمری که به فریب گذراندیم و در محیط های کاذب! مورخ ما اما، با دغدغه پوچی در جنگ است. با این همه من امروز میدانم که با تمام احساسم در احساس او وجود داشته ام و او تا هنوز دارد ما همه را همچون پرستار مهربانی نوازش میکند. این مورخ عزیزدر هر فرصتی تاریخ را رمز جاویدانگی زندگی انسان نمایانده است.
وی درکتابش از فوایید تاریخ گرفته تا کارنامه تاریخ، در هر دمی، سیالیت تاریخ را شاهدی بر استمرار زندگی آورده است. وی یاد آور میشود نزد قدما شناخت ادیان و عقاید که از تاریخ حاصل میشود از فواید مهم تاریخ بشمار میرفت، اما  دربین فواید تاریخ آنچه تا هنوز اهمیت خود را از دست نداده است توجه به جنبه عملی و اخلاقی تجارب تاریخ است. همان فایده ای که یونانی ها از تاریخ پراگماتیک (pragmatikos(pragmatic میجسته اند. این فایدهء" تجارب" تاریخ همواره دوجنبه داشته است. جنبه بازدارنده یا عبرت انگیزی آن و جنبه وادارکننده و عملی آن. عبرت انگیزی تاریخ، تاریخ را نزد زاهدان و واعظان خدمت گزار دین ساخته بود و لذا فواید آن هم عاید حیات دینی میشد. و این خود باعث میشد که نزد بسیاری از قدما فواید تاریخ بسیار محدود شمرده شود. از گوته یاد آورمیشود که میگوید" که من از هرآنچه بی آنکه بر فعالیتم بیافزاید یا آنرا مع الواسطه تحریک کند، فقط به من تعلیم دهد نفرت دارم". و نیز نیچه که درسود وزیان تاریخ "این کلام گوته را تصدیق میکند و میگوید اگر تاریخ مورد حاجت هست برای کمک به زندگی و عمل است نه برای آنکه انسان را از زندگی و عمل باز دارد". و اینکه باوجود آن "نیچه تصدیق میکند که تاریخ آفرینندگی را در انسان برمیانگیزد و انسان را به ادامه سنت های افتخارآمیز گذشته تشویق مینماید...و بالاخره به انسان یاد میدهد که هرچه بوجود میاید محکوم به زوال است و افتخار به گذشته ها بیهوده است و لذا به حیات و زمان حال کمک میکند. و زیان آن وقتی آشکار میشود که آنرا تبدیل کنند به علمی که هیچ تعلقی به زمان حاضر نداشته باشد و در آنصورت از انسان یا مورخ موجودی خواهد ساخت که جز مجموعه ای از اطلاعات نیست. بیطرف، بی اثر و بی خاصیت. و فقط مشغول خواندن تاریخ و عاجز از ساختن تاریخ. بعلاوه عمل واقعی که تاریخ گزارش آنست قبل از هر چیز نیاز به فراموشی و حتی خودفراموشی دارد و خود را باید از گذشته آزاد کرد تا از عهدهء کاری برآمد. نیچه میگوید البته امکان آن هست که انسان بتواند بی آنکه تقریبا هیچ چیز را به خاطر بیاورد زندگی کند، حتی همچون یک جانور ممکن هست خوشبخت هم زندگی کند، اما این دیگر مطلقا ناممکن است که انسان بدون فراموشی بتواند زندگی کند".  زرین کوب همچنان خاطرنشان میکند که تاریخ این فایده را هم دارد که " جوانان را زودتر از معمول به سطح عصر خویش میرساند و عواملی را که در جهان حاکم بوده و هست به آنها معرفی میکند و به انسان کمک میکند تا خود را بشناسد و با مقایسه با احوال دیگران انگیزه ها و اسرار نهفته رفتار خویش را-چنانکه هست و چنانکه باید باشد-دریابد. انسان - خواه وجود وی عبارت باشد از آنچه میاندیشد و خواه عبارت باشد از آنچه انجام میدهد- در ضمن مطالعه تاریخ و احوال کسانی که اهل نظر یا اهل عمل بوده اند بهتر میتواند رسالت خود را ارزیابی کند". چون نمونه واقعی عمل را فقط تاریخ به انسان نشان میدهد نه دین و اخلاق و علم و حقوق و اقتصاد که فقط تعلیمات نظری اند. اما هم یاد آور شده است که کسانی تاریخ را غیر ازتکرار مستمر یک رشته امور و اعمال معین چیز دیگر نمیدانند و یا هم یک سلسله تصادف و اتفاق. و نیزوی میگوید "چیز دیگری که تاریخ را بنام آن محکوم کرده اند مغایرت نتایج تاریخ با اخلاق است. پل والری ( paul valery)  شاعر و متفکر معاصر فرانسوی بدون توجه به فواید تاریخ در این باب تاریخ را خطرناکترین فراورده کیمیای عقل انسانی میداند. تاریخ ملت ها را به رویارویی میکشاند، جراحت های کهنه شانرا تیمار میدارد و... . حتی نیچه که اخلاق جاری را بشدت نقد میکرد مثل یک ستایشگر اخلاق ادعا کردکه وقتی اشتغال به تاریخ عادت شود و در وجدان نفوذ کند در عمل تبدیل میشود به تحسین و ستایش در بست برای آنچه پیروزی و پیشرفت خوانده میشود. وقایعی که روی داده است ممکن است با آنچه باید باشد تضاد داشته باشد. البته در نظر تاریخ گرایان تاریخ و رابطه علیت "ضرورت تاریخ" را بوجود میآورد که جایی برای اخلاق نمیگذارد. اشتفن تسوایک نویسنده نام آور اتریش تاریخ های ملی را مسؤول غرور ملی اقوام و ملت ها مییافت.چون تاریخ به مردم از کودکی تلقین میکند که میهن آنها بهترین میهن ها، سربازان شان بهترین سرباز ها، نژادشان بهترین نژادها، مذهب شان بهترین مذهب ها و... بوده اند و در جریان تاریخ همیشه حق با آنها بوده است و لذا جنگ به خاطر منافع میهن نه تنها مجاز بلکه واجب است". اما او میگوید" بد آموزی تاریخنویسان متعهد را نمیتوان گناه تاریخ (به عنوان علم) شمرد. درحقیقت اخلاق و انسانیت از تاریخ درست و غیر مغرضانه نفع میبرد، درس و عبرت از تاریخ در قرآن هم بسیار آمده است و تاریخ به نوع ناخودآگاه جز زندگی انسان است". و میرسد به اینکه "تاریخ نسلهای متوالی را به شخض واحد تبدیل میکند". بعد این مورخ از قدم زدن در ادوار تاریخ یا در شاهراه تاریخ به وجد میاید و لذت انگیزی تاریخ را از فواید آن ذکر میکند. این لذت انگیزی تاریخ برای او هم چیزی نیست مگر معلول یا مدلول همان پوچی زدایی آن. میگوید" از فواید تاریخ لذت انگیزی آنست. آشنایی با تاریخ تمام آنچه را پیرامون انسان هست معنی و جاذبه دیگر میبخشد و همین نکته است که زندگی مورخ را از لذت های بی نام سرشار میکند". اگر دقت کنیم این همان رابطه بین تاریخ و مرگ! است که باز مورخ را زنده میکند. وی از "لذت دریافت گذشته های جاندار، لذت مستغرق شدن در لحظه های نزدیک به شروع یک تاریخ، و نجوای یک صخره یا یک خرابه یا یک قبرستان با روح مورخ " سخن میگوید. و در نتیجه تاریخ برای او زندگیست یا تمدید زندگی در بعد گذشته آن. اما تنها این نیست،وی میگوید آنچه روح انسان امروز را به سوی تاریخ میکشاند دیگر اندیشه رستاخیز گذشته ها نیست! علاقه به درک مفهوم زمان است و دغدغه در باب سرنوشت انسانی. و تاریخ امروز دیگر تنها حدیث دیروز نیست، حدیث دوام و استمرار است و حدیث فردا. و "تاریخ در مفهوم امروزی آن یک زندگی است. نه زندگی طبقه یا ملت خاص بلکه زندگی تمام انسانیت که با یکدیگر پیوند ناگسستنی دارد؛ که از محدودیت زندگی قومی، نژادی و مذهبی برتر است. این رابطه با زندگی که از تاریخ پیله یی میسازد برای مقابله با مرگ، مخصوصا وقتی خواننده را به اوج لذت میرساند که بیان مورخ مثل بیان یک هنرمند تخیل انگیز باشد، و خواننده تاریخ به قول امرسون((Emerson به تناوب رومی یا ترک، راهب یا سلطان، شهید یا دژخیم شود و خویشتن را با اسپارتاکوس در کنار بردگان بیاید، با میرابو در انقلاب فرانسه شرکت کند، با گالس تنس بر خود پسندی های ایزدمآبانهء اسکندر خنده زند، با کورش اسیران یهود و کاهنان مردوک هردو را در نور تسامح خویش غرقه یابد، با بروتوس حتی قیصر را نیز قربانی آزادی ووطن سازد، در هر قانون تازه ، در هر نهضت عام، در هر انقلاب قهرمانی مرحلهء دیگر از توسعه وجدان انسانیت را در وجود خویش تجربه کند. و در واقع اگر این گذشته ها را با واقعیتی از تجربه های نفسانی خویش پیوند نزند، مشکل بتوان تصور کرد که از تاریخ چیز درستی درک کرده باشد. تا وقتی انسان نتواند لحظه های بزرگ تاریخ را در وجود خویش تجربه کند و از هواهای عطرآگین قله های انسانیت نفس بکشد، لذت تاریخ را که پر تنوع ترین چشم انداز زندگی را به انسان عرضه تواند کرد، نمیتواند ادراک کند".

 من احساس میکنم این مورخ با تمام تلاشی که دارد نمیتواند چیزی را که میگوید، کلمات و اسم هایی را که بکارمیبرد، واقعیت ببخشد. در حالی که در این زندگی که هر کسی چنان فرورفته در سودایی پیش فرض خود است که سودای خویش را واقعیت محض میداند و حتی لذتی از موسیقی تازه یا بیرون از عادت خویش را درک نمیتواند( که میدانیم چقدر آسان است)، چگونه خواهد توانست لحظه های بزرگ تاریخ را در وجود خویش تجربه کند؟ من خواهم گفت که اگر کسی میخواهد تمام حقایق و واقعیت هارا به شکل عریان آن درک کند باید بداند که هرکسی در زندگی تنهاست!

این مورخ گاهی – به نظرم- حق دارد که خیال میکند به حقایقی اشاره میکند. میگوید " از لذت های تاریخ، لذت آشنایی با تاریخ در وقت مطالعه شعر و ادب است. چرا که آشنایی با تاریخ این آثار، نویسندگان و محیط آنان مارا به سرچشمهء الهام آنها رهنمون میشود و گویی تا حدی شریک لذت خلق و ابداع آنها میشویم". و اینکه آشنایی با تاریخ سبب میشود که حتی یک قطعه موسیقی را بهتر درک کنیم. نمایشنامه شکسپیر، راسین، کرنی، شیلر و دیگران بدون شناخت احوال واقعی اشخاص و قهرمانان آنها لذت ادبی کافی نمیبخشد. و تاریخ خواندن، لذت یک مسافرت در سرزمین های ناشناخته را دارد. و همچنان تأثیر اخلاقی تاریخ را در هنگام مطالعه جنایت ها و هم چنان فداکاری ها و خدمات بشر نیز نباید نادیده گرفت. اینها همه درست!  اما باز هم این مورخ به فایده جاویدانگی بحشی تاریخ میرسد: " و مجرد ترین و خالص ترین لذتی که از تاریخ حاصل میشود یک نوع تجربه عرفانی است: وجدان وحدت و استمرار"! میگوید "زندگی ما به زندگی تمام افراد جامعه و قوم ما ارتباط دارد، زندگی جامعه و قوم ما نیز به زندگی جوامع و اقوام دیگر وابسته است، و این را تاریخ به ما میآموزد که شعور به آن انسان را از تألم و دغدغه تنهایی بیرون میآورد. به علاوه این اتصال فرد با تمام دنیای انسانیت، با دنیای گذشته و با آنچه در آینده نیز خواهد بود پیوند دارد و این استمرار امریست که وجدان آن نشان میدهد که وجود انسان معنی و هدف دارد و حتی مرگ انسان آنرا به پایان نمیرساند. پس تاریخ دلهرهء پوچی را که سارتر و کامو آنهمه با کابوس آن درگیرند، زایل میکند و لذت بخشی این وجدان وحدت و استمرار از اینجاست که تألم و دلهرهء تنهایی و پوچی را از بین میبرد. بدین گونه ، نسلهای مختلف در پیهم میآید و انسان بی آنکه بتواند خود را از چنبرهء این استمرار بیرون کشد در میان امواج مستمر حیات که از ازل تا به ابد بی وقفه راه خود را طی میکند و میغلطد و میپوید، پیش میرود و خودرا با یک یک امواج و با تمام دریای هستی متصل و مرتبط مییابد. آیا این یک تجربه عرفانی نیست که در آن سرانجام مشروط به مطلق میپیوندد و محدود به نامحدود؟".
به نظرم این شاید تسلای دلی برای آنانی باشد که انبوهی از کارناهه هایی داشته باشند که برای شان ارزشمند و دوست داشتنی است ولی تحمل ترک آنرا ندارند و ناگهان با مرگ اندیشی همه را برباد فنا مییابند. آیا این خود خواهی نیست؟ در هر صورت این چیزیست که به همه مربوط نیست!
چیزی که میتواند به همه مربوط باشد همان است که هر کسی در زندگی تنهاست! من سهمی در تمدن انسان ندارم. و شاید هرگز نداشته باشم. چون هر کسی در زندگی تنهاست! و این واقعیت است. آنچه را که این مورخ میگوید دلهره تنهایی را زایل میکند، نه تنها زایل نمیکند که خود تلنگر هشداریست برای مسوولیت هایی که هرکسی به تنهایی بدوش دارد. تا کسی با پذیرفتن تنهایی تمام اینهمه خیالات و چهار دیواری های کاذب و دروغین خود را بیعفت نکند در هیچ کجای این تاریخی که حدیث وحدت و استمرار است و با تمدن واحد انسانی در آینده میعاد دارد-که به نظر من واقعا هم دارد- وجود نخواهد داشت!
 نکات دیگریست که باشد برای آینده