موضوعات

۱۳۸۹ دی ۲۲, چهارشنبه

این ثانیه ها دقیقه ها به جان من نیش میزنند

نمیدانم عبدالحسین زرین کوب چگونه توانسته است که درد پایان زندگی خود را در ادامه یافتن زندگی توسط دیگران حل کند؟ وی در کتاب خود "تاریخ در ترازو" همواره تلاش دارد تا این فکر وحدت انسانی را در خوانندگان و شاید در خود تلقین کند. و نیز خوشبینی را نسبت به آیندهء تاریخ ومسیر تاریخ. وی نقل قولی دارد از خلاصه تاریخ جهان برای یک تن از پادشاهان پارس در بستر مرگ: " مردم به دنیا آمدند، رنج بردند و مردند"، که به نظر وی در واقع نه یک خلاصه تاریخ، بلکه یک " تسلیت مایوسانه با روح خوشامدگویی شاعران ستایشگر بوده که چیزی را خلاصه نمیکند جز زندگی فناپذیر کسانی که با مرگ آنها هم رنج و دغدغه آنها به پایان میرسد و هم شکوه و آوازه شان". به نظر وی مرگ افراد و حتی جوامع و تمدن ها نیز نقطه پایان همه چیز در تاریخ نیست. چون در تاریخ این مهم است که افراد و جوامع چگونه زندگی کرده اند، نه اینکه چگونه مرده اند و لذا سیر تاریخ نشاندهنده استمرار و تداوم است نه توقف و انقطاع. "خلاصه تاریخ" به نظر او قابل قبولتر میبود اگر بدنبال خلاصه فوق افزوده میشد: " و دیگران زندگی آنها را ادامه میدهند تا رنج ها کمتر شود و زندگی پر بارتر".
این فیلسوف تاریخ سپس خودرا چنین تسلی میدهد:"اگر تاریخ انسانیت را بتوان در ترازو نهاد، آنچه در گذشته و حال مایه شرم و پستی انسان میتواند شد، نسبت بدانچه مایه امید و سرفرازی اوست وزن زیادی ندارد".
و خلاصهء بحث وی درمورد کارنامه تاریخ اینست که تاریخ نشاندهنده تداوم و استمرار است و ساختن آینده. انسان دیروز که معتقد به جبر تاریخ و تقدیر اجتناب ناپذیر و اراده خدایان بود، کمتر در صدد تغییر و ساختن آینده بود ولی انسان امروز معتقد به آزادی انسان است و نقش خود در ساختن آینده.
وی میگوید " بشر هنوز از بامداد یک روز تاریخ خویش فاصله زیادی ندارد"، اما دست آورد هایی دارد که اندک-اندک گذشته وحشی او را اصلاح میکند و این راه ترقی را با وجود هزاران مشکل چنانکه ادامه داده است ادامه میدهد. جنگ ها نیز"مرده ریگ گذشته وحشی اوست"، و ترویج و گسترش فرهنگ همزیستی و تسامح در میان بشر نشان دهنده گذار تاریخ بشریت از جنگ و وحشی گری و مو قتی بودن حالت جنگ  در میان جوامع بشریت میباشد، و جنگ ها نظر به مجموع تاریخ طولانی انسانیت لحظه ای بیش نخواهد بود. تمدن به عنوان تجلی تاریخ بشریت است که راه خود را همواره در صلح و آرامش پیموده و بر علاوه "اخلاق" همیشه به عنوان حاکم واقعی وجدان انسان عمل کرده است. صلح و آزادی را انقلاب اخلاقی تأمین میکند ووجود طبقات درمیان بشر در آینده را محکوم به زوال. و بالاخره تمدن واحد انسانی و آینده تاریخ، باهم میعاد دارد. آخرالامر آنچه از تاریخ باقی میماند تمدن است که تمام انسان ها درآن سهم دارند.
این اندیشمند و مورخ، درگیری و جدال سختی با مفهوم مأموریتی دارد که به نام زندگی یاد میشود. هر چند که هستی خویش را خواسته سواربررودخانه  تاریخ از ازل تا به ابد تأمین نماید، باز هم  نمیتواند کلمات و اسم هارا به واقعیت تبدیل کند. من اما، چیز دیگری ازین جدال مورخ میبینم.
مورخ بیشتر از هر کس دیگری دغدغه پوچی و بیهودگی زندگی خود را دارد و در عین حال بیشتر از هر کس دیگری نیز به حرفه خود معتاد است.
و در یک نگاه عمومی تر جاویدانگی مفهومی است که برای" موجود انسان" دارای تناقض درونی عجیبی است. اکثرا به این هم قانع نمیشویم که برای ابد این زندگی دنیایی را داشته باشیم. اما لحظاتی کوتاهی را- که خود گذرا بودن ذات آن است - تجربه میکنند که شیرینی آن بوی جاویدانگی را به مشام میرساند. حالت ثابت داشتن در این دنیا آن انگیزه ای را از بین میبرد که آدم را وادار میکند تا برای رسیدن به هدفی باید بر سرعتش بیفزاید. یعنی عمر جاویدانی این انگیزه را مطلقا از بین میبرد، چون دیگر دغدغه از دست رفتن "وقت" وجود نخواهد داشت و گیریم که این خود آگاهی و عقل را هم داشته باشیم باز هم هر کاری را-خیلی عاقلانه- برای فرصت های لایتناهی یی که در اختیار داریم خواهیم گذاشت و در نتیجه در این عطالت قطعی همچون بتی به خواب ابدی خواهیم رفت و عقل و خودآگاهی مان همچون قطره یی در لایتناهی به هیچ تبدیل خواهد شد. در نتیجه تحول توقف خواهد کرد و زندگی ناپدید خواهد شد. میبینیم که این جاویدانگی خود به نیستی می انجامد.
 اما این مورخ عزیز دغدغه دیگری دارد.من در حالی که حماسه تنهایی مینویسم با نوشته های او برمیخورم که حماسه وحدت و استمرار! مینویسد. من به زعم خودم به حقیقت باریک و مرموز ولی پیچیده و مداخله گر درتمام شؤون زندگی ام پی برده ام که عبارت است از تنهایی؛ حقیقتی و واقعیتی که چه ما به آن اشراف داشته باشیم و چه نداشته باشیم، وجود دارد ولی این جا اگر دغدغه ای دارم، دغدغه ای پوچی نیست. دغدغه باختن است. و حسرت آرمان های والایی که به دنبالش نرفتیم و عمری که به فریب گذراندیم و در محیط های کاذب! مورخ ما اما، با دغدغه پوچی در جنگ است. با این همه من امروز میدانم که با تمام احساسم در احساس او وجود داشته ام و او تا هنوز دارد ما همه را همچون پرستار مهربانی نوازش میکند. این مورخ عزیزدر هر فرصتی تاریخ را رمز جاویدانگی زندگی انسان نمایانده است.
وی درکتابش از فوایید تاریخ گرفته تا کارنامه تاریخ، در هر دمی، سیالیت تاریخ را شاهدی بر استمرار زندگی آورده است. وی یاد آور میشود نزد قدما شناخت ادیان و عقاید که از تاریخ حاصل میشود از فواید مهم تاریخ بشمار میرفت، اما  دربین فواید تاریخ آنچه تا هنوز اهمیت خود را از دست نداده است توجه به جنبه عملی و اخلاقی تجارب تاریخ است. همان فایده ای که یونانی ها از تاریخ پراگماتیک (pragmatikos(pragmatic میجسته اند. این فایدهء" تجارب" تاریخ همواره دوجنبه داشته است. جنبه بازدارنده یا عبرت انگیزی آن و جنبه وادارکننده و عملی آن. عبرت انگیزی تاریخ، تاریخ را نزد زاهدان و واعظان خدمت گزار دین ساخته بود و لذا فواید آن هم عاید حیات دینی میشد. و این خود باعث میشد که نزد بسیاری از قدما فواید تاریخ بسیار محدود شمرده شود. از گوته یاد آورمیشود که میگوید" که من از هرآنچه بی آنکه بر فعالیتم بیافزاید یا آنرا مع الواسطه تحریک کند، فقط به من تعلیم دهد نفرت دارم". و نیز نیچه که درسود وزیان تاریخ "این کلام گوته را تصدیق میکند و میگوید اگر تاریخ مورد حاجت هست برای کمک به زندگی و عمل است نه برای آنکه انسان را از زندگی و عمل باز دارد". و اینکه باوجود آن "نیچه تصدیق میکند که تاریخ آفرینندگی را در انسان برمیانگیزد و انسان را به ادامه سنت های افتخارآمیز گذشته تشویق مینماید...و بالاخره به انسان یاد میدهد که هرچه بوجود میاید محکوم به زوال است و افتخار به گذشته ها بیهوده است و لذا به حیات و زمان حال کمک میکند. و زیان آن وقتی آشکار میشود که آنرا تبدیل کنند به علمی که هیچ تعلقی به زمان حاضر نداشته باشد و در آنصورت از انسان یا مورخ موجودی خواهد ساخت که جز مجموعه ای از اطلاعات نیست. بیطرف، بی اثر و بی خاصیت. و فقط مشغول خواندن تاریخ و عاجز از ساختن تاریخ. بعلاوه عمل واقعی که تاریخ گزارش آنست قبل از هر چیز نیاز به فراموشی و حتی خودفراموشی دارد و خود را باید از گذشته آزاد کرد تا از عهدهء کاری برآمد. نیچه میگوید البته امکان آن هست که انسان بتواند بی آنکه تقریبا هیچ چیز را به خاطر بیاورد زندگی کند، حتی همچون یک جانور ممکن هست خوشبخت هم زندگی کند، اما این دیگر مطلقا ناممکن است که انسان بدون فراموشی بتواند زندگی کند".  زرین کوب همچنان خاطرنشان میکند که تاریخ این فایده را هم دارد که " جوانان را زودتر از معمول به سطح عصر خویش میرساند و عواملی را که در جهان حاکم بوده و هست به آنها معرفی میکند و به انسان کمک میکند تا خود را بشناسد و با مقایسه با احوال دیگران انگیزه ها و اسرار نهفته رفتار خویش را-چنانکه هست و چنانکه باید باشد-دریابد. انسان - خواه وجود وی عبارت باشد از آنچه میاندیشد و خواه عبارت باشد از آنچه انجام میدهد- در ضمن مطالعه تاریخ و احوال کسانی که اهل نظر یا اهل عمل بوده اند بهتر میتواند رسالت خود را ارزیابی کند". چون نمونه واقعی عمل را فقط تاریخ به انسان نشان میدهد نه دین و اخلاق و علم و حقوق و اقتصاد که فقط تعلیمات نظری اند. اما هم یاد آور شده است که کسانی تاریخ را غیر ازتکرار مستمر یک رشته امور و اعمال معین چیز دیگر نمیدانند و یا هم یک سلسله تصادف و اتفاق. و نیزوی میگوید "چیز دیگری که تاریخ را بنام آن محکوم کرده اند مغایرت نتایج تاریخ با اخلاق است. پل والری ( paul valery)  شاعر و متفکر معاصر فرانسوی بدون توجه به فواید تاریخ در این باب تاریخ را خطرناکترین فراورده کیمیای عقل انسانی میداند. تاریخ ملت ها را به رویارویی میکشاند، جراحت های کهنه شانرا تیمار میدارد و... . حتی نیچه که اخلاق جاری را بشدت نقد میکرد مثل یک ستایشگر اخلاق ادعا کردکه وقتی اشتغال به تاریخ عادت شود و در وجدان نفوذ کند در عمل تبدیل میشود به تحسین و ستایش در بست برای آنچه پیروزی و پیشرفت خوانده میشود. وقایعی که روی داده است ممکن است با آنچه باید باشد تضاد داشته باشد. البته در نظر تاریخ گرایان تاریخ و رابطه علیت "ضرورت تاریخ" را بوجود میآورد که جایی برای اخلاق نمیگذارد. اشتفن تسوایک نویسنده نام آور اتریش تاریخ های ملی را مسؤول غرور ملی اقوام و ملت ها مییافت.چون تاریخ به مردم از کودکی تلقین میکند که میهن آنها بهترین میهن ها، سربازان شان بهترین سرباز ها، نژادشان بهترین نژادها، مذهب شان بهترین مذهب ها و... بوده اند و در جریان تاریخ همیشه حق با آنها بوده است و لذا جنگ به خاطر منافع میهن نه تنها مجاز بلکه واجب است". اما او میگوید" بد آموزی تاریخنویسان متعهد را نمیتوان گناه تاریخ (به عنوان علم) شمرد. درحقیقت اخلاق و انسانیت از تاریخ درست و غیر مغرضانه نفع میبرد، درس و عبرت از تاریخ در قرآن هم بسیار آمده است و تاریخ به نوع ناخودآگاه جز زندگی انسان است". و میرسد به اینکه "تاریخ نسلهای متوالی را به شخض واحد تبدیل میکند". بعد این مورخ از قدم زدن در ادوار تاریخ یا در شاهراه تاریخ به وجد میاید و لذت انگیزی تاریخ را از فواید آن ذکر میکند. این لذت انگیزی تاریخ برای او هم چیزی نیست مگر معلول یا مدلول همان پوچی زدایی آن. میگوید" از فواید تاریخ لذت انگیزی آنست. آشنایی با تاریخ تمام آنچه را پیرامون انسان هست معنی و جاذبه دیگر میبخشد و همین نکته است که زندگی مورخ را از لذت های بی نام سرشار میکند". اگر دقت کنیم این همان رابطه بین تاریخ و مرگ! است که باز مورخ را زنده میکند. وی از "لذت دریافت گذشته های جاندار، لذت مستغرق شدن در لحظه های نزدیک به شروع یک تاریخ، و نجوای یک صخره یا یک خرابه یا یک قبرستان با روح مورخ " سخن میگوید. و در نتیجه تاریخ برای او زندگیست یا تمدید زندگی در بعد گذشته آن. اما تنها این نیست،وی میگوید آنچه روح انسان امروز را به سوی تاریخ میکشاند دیگر اندیشه رستاخیز گذشته ها نیست! علاقه به درک مفهوم زمان است و دغدغه در باب سرنوشت انسانی. و تاریخ امروز دیگر تنها حدیث دیروز نیست، حدیث دوام و استمرار است و حدیث فردا. و "تاریخ در مفهوم امروزی آن یک زندگی است. نه زندگی طبقه یا ملت خاص بلکه زندگی تمام انسانیت که با یکدیگر پیوند ناگسستنی دارد؛ که از محدودیت زندگی قومی، نژادی و مذهبی برتر است. این رابطه با زندگی که از تاریخ پیله یی میسازد برای مقابله با مرگ، مخصوصا وقتی خواننده را به اوج لذت میرساند که بیان مورخ مثل بیان یک هنرمند تخیل انگیز باشد، و خواننده تاریخ به قول امرسون((Emerson به تناوب رومی یا ترک، راهب یا سلطان، شهید یا دژخیم شود و خویشتن را با اسپارتاکوس در کنار بردگان بیاید، با میرابو در انقلاب فرانسه شرکت کند، با گالس تنس بر خود پسندی های ایزدمآبانهء اسکندر خنده زند، با کورش اسیران یهود و کاهنان مردوک هردو را در نور تسامح خویش غرقه یابد، با بروتوس حتی قیصر را نیز قربانی آزادی ووطن سازد، در هر قانون تازه ، در هر نهضت عام، در هر انقلاب قهرمانی مرحلهء دیگر از توسعه وجدان انسانیت را در وجود خویش تجربه کند. و در واقع اگر این گذشته ها را با واقعیتی از تجربه های نفسانی خویش پیوند نزند، مشکل بتوان تصور کرد که از تاریخ چیز درستی درک کرده باشد. تا وقتی انسان نتواند لحظه های بزرگ تاریخ را در وجود خویش تجربه کند و از هواهای عطرآگین قله های انسانیت نفس بکشد، لذت تاریخ را که پر تنوع ترین چشم انداز زندگی را به انسان عرضه تواند کرد، نمیتواند ادراک کند".

 من احساس میکنم این مورخ با تمام تلاشی که دارد نمیتواند چیزی را که میگوید، کلمات و اسم هایی را که بکارمیبرد، واقعیت ببخشد. در حالی که در این زندگی که هر کسی چنان فرورفته در سودایی پیش فرض خود است که سودای خویش را واقعیت محض میداند و حتی لذتی از موسیقی تازه یا بیرون از عادت خویش را درک نمیتواند( که میدانیم چقدر آسان است)، چگونه خواهد توانست لحظه های بزرگ تاریخ را در وجود خویش تجربه کند؟ من خواهم گفت که اگر کسی میخواهد تمام حقایق و واقعیت هارا به شکل عریان آن درک کند باید بداند که هرکسی در زندگی تنهاست!

این مورخ گاهی – به نظرم- حق دارد که خیال میکند به حقایقی اشاره میکند. میگوید " از لذت های تاریخ، لذت آشنایی با تاریخ در وقت مطالعه شعر و ادب است. چرا که آشنایی با تاریخ این آثار، نویسندگان و محیط آنان مارا به سرچشمهء الهام آنها رهنمون میشود و گویی تا حدی شریک لذت خلق و ابداع آنها میشویم". و اینکه آشنایی با تاریخ سبب میشود که حتی یک قطعه موسیقی را بهتر درک کنیم. نمایشنامه شکسپیر، راسین، کرنی، شیلر و دیگران بدون شناخت احوال واقعی اشخاص و قهرمانان آنها لذت ادبی کافی نمیبخشد. و تاریخ خواندن، لذت یک مسافرت در سرزمین های ناشناخته را دارد. و همچنان تأثیر اخلاقی تاریخ را در هنگام مطالعه جنایت ها و هم چنان فداکاری ها و خدمات بشر نیز نباید نادیده گرفت. اینها همه درست!  اما باز هم این مورخ به فایده جاویدانگی بحشی تاریخ میرسد: " و مجرد ترین و خالص ترین لذتی که از تاریخ حاصل میشود یک نوع تجربه عرفانی است: وجدان وحدت و استمرار"! میگوید "زندگی ما به زندگی تمام افراد جامعه و قوم ما ارتباط دارد، زندگی جامعه و قوم ما نیز به زندگی جوامع و اقوام دیگر وابسته است، و این را تاریخ به ما میآموزد که شعور به آن انسان را از تألم و دغدغه تنهایی بیرون میآورد. به علاوه این اتصال فرد با تمام دنیای انسانیت، با دنیای گذشته و با آنچه در آینده نیز خواهد بود پیوند دارد و این استمرار امریست که وجدان آن نشان میدهد که وجود انسان معنی و هدف دارد و حتی مرگ انسان آنرا به پایان نمیرساند. پس تاریخ دلهرهء پوچی را که سارتر و کامو آنهمه با کابوس آن درگیرند، زایل میکند و لذت بخشی این وجدان وحدت و استمرار از اینجاست که تألم و دلهرهء تنهایی و پوچی را از بین میبرد. بدین گونه ، نسلهای مختلف در پیهم میآید و انسان بی آنکه بتواند خود را از چنبرهء این استمرار بیرون کشد در میان امواج مستمر حیات که از ازل تا به ابد بی وقفه راه خود را طی میکند و میغلطد و میپوید، پیش میرود و خودرا با یک یک امواج و با تمام دریای هستی متصل و مرتبط مییابد. آیا این یک تجربه عرفانی نیست که در آن سرانجام مشروط به مطلق میپیوندد و محدود به نامحدود؟".
به نظرم این شاید تسلای دلی برای آنانی باشد که انبوهی از کارناهه هایی داشته باشند که برای شان ارزشمند و دوست داشتنی است ولی تحمل ترک آنرا ندارند و ناگهان با مرگ اندیشی همه را برباد فنا مییابند. آیا این خود خواهی نیست؟ در هر صورت این چیزیست که به همه مربوط نیست!
چیزی که میتواند به همه مربوط باشد همان است که هر کسی در زندگی تنهاست! من سهمی در تمدن انسان ندارم. و شاید هرگز نداشته باشم. چون هر کسی در زندگی تنهاست! و این واقعیت است. آنچه را که این مورخ میگوید دلهره تنهایی را زایل میکند، نه تنها زایل نمیکند که خود تلنگر هشداریست برای مسوولیت هایی که هرکسی به تنهایی بدوش دارد. تا کسی با پذیرفتن تنهایی تمام اینهمه خیالات و چهار دیواری های کاذب و دروغین خود را بیعفت نکند در هیچ کجای این تاریخی که حدیث وحدت و استمرار است و با تمدن واحد انسانی در آینده میعاد دارد-که به نظر من واقعا هم دارد- وجود نخواهد داشت!
 نکات دیگریست که باشد برای آینده