۱۳۹۳ تیر ۲۲, یکشنبه
این ترکیب را تجزیه کنیم اجزای بسیط آن را بدست بیاوریم
بهتر است گفتمان تجزیه افغانستان از همین امروز به راه انداخته شود. این بحث نه حرام است و نه مکروه، بلکه برای ما که چندین قرن در این افغانستان واحد زندگی کردیم ولی هرگز در میهن واحد زندگی نکردیم، و مدام از دست هم در فغان بودیم، دشمن هم بودیم و خون همدیگر از سرکین و عداوت ریختیم و از فرط نفرت بیکران نسبت به یکدیگر، هرگز حس همشهری بودن میان هم پیدا نکردیم؛ گفتمان تجزیه، به عنوان یک راه حل، یک واجب عینی هم هست. مگر در طی چندین قرن از این افغانستان واحد چه سودی بردیم؟ جز زخم های خونینی که درد آن بر تاریخ ما انبار شده است؟ آیا تمام مردمان این سرزمین، افغانستان را میهن مشترک همه اقوام ساکن این سرزمین میدانند؟ اگر میدانند، در کدام دوره، اقوام ساکن این سرزمین، توسعه و انکشاف میهن مشترک شان را بر سرکوب یکدیگر اولویت داده اند؟ اگرراست است که همه اقوام این سرزمین، افغانستان را میهن مشترک تمام اقوام این سرزمین میدانند، پس چرا هنوز گروپ های قومی در داخل کشور شب و روز در تلاش تصرف سرزمین های اقوام دیگرهستند؟ سرزمین گشایی در داخل یک کشور واحد، حکایت ازعدم اعتقاد به میهن مشترک دارد. چی افتخاری دارد پافشاری برافغانستان واحدی که همیشه در داخل آن چهار تا قوم، دست بر ماشه تفنگ، آماده حمله و یا دفاع در مقابل هم باشند؟ واقعیت آنست که همه اقوام این سرزمین میهن پرست اند و به همین علت هم است که هیچ قومی در این کشور، اجازه نمیدهد سرزمین آبایی شان توسط دیگران اشغال شود حتی به قیمت خون شان. اینست که برخلاف آنچه تصور میشود میهن پرستی با تمایل به تجزیه در تضاد است، من معتقدم که در شرایطی که بر این سرزمین حکمفرماست هر میهن پرست مصلحی، به تناسب شدت میهن پرستی اش، خواهان تجزیه افغانستان است. چون نمیخواهند برای حفظ سرزمین آبایی شان مجبور باشند همیشه با هموطنان شان یا هموطن خوانده هایشان در جنگ باشند. خواهان جدایی و مستقل شدن از هموطنانی است که چشم طمع شان را ازغصب نمودن سرزمین های آبایی دیگران در داخل یک "وطن" درطول تارخ برنداشته اند. مقاومت در مقابل تجزیه در افغانستان چند منشا دارد. اما بدون شک یک منشا کاملا شیادانه دارد: اگر ما مخالف تجزیه افغانستان باشیم ولی درعین حال اعتقاد نداشته باشیم که این سرزمین، میهن مشترک همه اقوام ساکن در آن است، در آنصورت شیادی بیش نیستیم. واقعیت آنست که ما متاسفانه در افغانستان با درد سر بزرگی دست به گریبانیم: تنازع برای حفظ سرزمین آبایی خود و شاید هم تنازع برای بقای خود. اما درد آورتر اینکه تنازع نه با یک دشمن خارجی، بلکه با دشمن وطنی. چرا من امروز به عنوان انجنیرساختمان، به جای آنکه درباره تیوری های ساختمان های مقاوم در مقابل بار و باد و زلزله بنویسم، و چرا بجای آنکه کاری مفیدی برای همزبانانم در ریاضیات و فزیک بکنم که علاقه سختی به آن دارم، مینشینم تحلیل سیاسی-اجتماعی میکنم و نظریات سیاسی میدهم؟ چرا که نگرانم. چرا که آرامشی برای ما در این مملکت وجود ندارد. آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت! واین آتش هنوز پابرجاست. (البته این آتش خانمان سوزغیرازآن آتش روان سوزیست که در قلب یک عارف، بالاثر اشراق و شهود لقاءالله افروخته میگردد). لذا من میگویم بهتر است گفتمان تجزیه آفغانستان را از همین امروز آغاز کنیم تا اگر احیانا همرا با حوادث تاریخ سر و کله آن ناگهان پیدا شود، غافلگیر نشویم و به اندازه کافی درباره آن گفتگو کرده باشیم و چند و چون آنرا هم سنجیده باشیم. تا شاهد فجایع تازه ای نباشیم. کاش راه حلی غیر از تجزیه قابل حصول باشد. کاش اقوام سرزمین افغانستان با هم به توافق برسند که با هم برادر و برابر باشند. مثلا پشتون این فکر باطل را از سربیرون کند که پشتون از اوزبیک برتراست. و تاجیک این فکر مزخرف را از سر بیرون کند که تاجیک از هزاره برتراست. این برتری جوی ها نشانه بی مغزی و کودنی است. چقدر برای من احمقانه خواهد بود اگر من خیال کنم که من از نلسون ماندلا برترم. و چی فرق میکند نلسون ماندلا با هر سیاهپوستی دیگری که در کوره های داغ تبعیض سوختند؟ تجزیه در ذات خود دردناک است. اما چی کنیم اگر به نظر برسد که از آن ناگزیریم؟
ونیز، مقاومت در برابر تجزیه افغانستان یک منشا تلقینی وغیرعقلانی دارد. وآن عبارت است از حس میهن پرستی بی دلیلی (برای ما ساکنین افغانستان) که از پدران و کتب درسی به ما انتقال یافته است، همواره این گونه منابع در اکثر کشور های دنیا قدری آمیخته با خرافات و مبالغه است. در تمام کتب درسی که توسط دولت ها برای دانش آموزان تهیه میشود این حس میهن پرستی را به هر قیمتی که باشد میخواهند درنسل جدید و نو جوانان کشور شعله ور سازند. به دانش آموزان این مفهوم تلقین میشود که بدن ما از خاک میهن ما تشکلیل یافته است و لذا میهن ما مادر ماست و لذا امکان ندارد من نظاره گر پارچه پارچه شدن وجود مادرم باشم. عبدالحسین زرین کوب در کتاب "تاریخ در ترازو"ی خود، آنجا که در مورد "تاریخ و اسطوره" حرف میزند میگوید" در روزگار ما تجلیل از هرآنچه به گذشته های دور تاریخ تعلق دارد به عنوان علاقه به هنر باقیست و این همه هست تا نشان دهد که اساطیروشوقی که انسان به پرستش آن دارد هرگز بکلی از ذهن انسان ریشه کن نمیشود فقط به اقتضای زمانه رنگ خود را عوض میکند و هرشکل آن جوابگوی تقاضای تازه ایست. درست است که قسمتی ازآنچه درجوامع امروزی لایتغیر، مقبول و عاری از ملامت شمرده میشود، از جهت تاریخ شاید جزرشد وتوسعه بقایای مرده ریگ اساطیر نباشد اما این سابقه، کمتر سبب شده است که انسان امروز در اعجاب و علاقه یی که نسبت به این امور دارد تنها به استناد همین سابقه دچار تزلزل و تردید شده باشد. مفهوم قومیت و تصور مربوط به سرزمین پدری روشنگر این دعویست. این هردو تصور در جامعه امروز ارزش اخلاقی عالی یافته اند و مخصوصا در هنگام بحران های سخت تقریبا به عنوان عالی ترین مقدسات انسانی، ملیون ها قربانی از پرستندگان خویش طلب میکنند. با اینهمه اصل آنها تقریبا در نزد تمام اقوام جهان از اساطیر مربوط به پرستش زمین، پرستش نیاکان، یا پرستش توتم(totem) باید پیدا شده باشد. خدای زمین نه فقط نزد هندوان، یونانیان، توتونها و سلت ها پرستش میشد، حتی بومی های آمریکای شمالی نیز زمین را به عنوان مادر خوبی که همه چیز از جانب اوست پرستش میکردند و قوم آزتک زمین را مادری تصویر میکردند با پستان های متعدد. آیا اساطیر قدیم سامی که اصل انسان را از خاک میداند حاکی از آن است که زمین نزد بعضی از این اقوام مثل یک توتم تلقی میشده است؟بعید نیست. اندیشه قهرمان پرستی هم - که تاریخ ملی اقوام جهان را رنگ حماسه میدهد – غالبا از اساطیر مایه میگیرد و از فکر پرستش اجداد" زمانی که من برای اولین بار به خارج از افغانستان سفر میکردم و در واقع از چنگ مرگ فرار میکردم و در حالیکه افکارم مشبوع از متون میهن پرستانه یی بود که در دوران متعلمی خوانده بودم، با نزدیک شدن به مرز کشور و به خاک کشور دومی دلهره عجیبی داشتم. تصور میکردم شاید همه چیز در آن سوی مرز متفاوت باشد. خاک، آب، هوا و حتی رنگ های آنها و شاید احساس من نسبت به زمین. اما بر خلاف آنچه انتظار داشتم هیچ چیز تغیر نکرد. باز هم روی کره زمین، برخاکی قدم میزدم که در وطنم نیز برآن خاک قدم میزدم. مردم با من عادی صحبت میکردند. آنچه تغییر کرد برخورد ادارات دولتی آنجا بامن بود. اما همان هم برای من و برای هر هموطن همراه من چیزعادی یی بود. گاهی آنچه ناشی از جهالت انسان نسبت به پدیده های طبیعی است باعث بوجود آمدن عقاید خرافی عمیقی در انسان میشود. ودریک جامعه مذهبی هر برداشت خرافیی، درکنارغول توهمات ناشی از مقدس ترین پدیدهء تاریخ بشر یعنی دین، به سرعت به این غول مقدسات دینی جذب میشود و شبه دینی میشود. هرگز قابل چشم پوشی نیست که میهن پرستی توانسته است در دنیای مدرن عصر ما نیز به ارزش اخلاقی عالی تبدیل شود و بلکه اساسا توانسته است به یکی از مقدسات غیر مذهبی، که زیادتر به جوامع متمدن مربوط میشود نه به جوامع مذهبی سنتی، تبدیل شود. اما باید متوجه باشیم که تمام ارزش های امروزی، محور های دورهء های اسطوره پرستی اش را رها نموده، انسان محور شده اند. آنچه امروز اسکلیت بندی اخلاق را استحکام میبخشد، حقوق و کرامت انسان است نه عظمت اساطیر و خدایان. ما امروز هم، میهن مانرا همچون اسطوره ای میپرستیم، همچون مادری دوستش داریم. اما همچون اسطورهء زندگی بخشی که در رگ هایمان خون حیات جاری میکند و تناورمان میسازد. و همچون مادری که تمام فرزندانش را بدون تبعیض در آغوش میگیرد و به آنها شیر میدهد. نه صرفا بخاطریکه او اسطوره است و دیگر هیچ مفادی ندارد. و نه بخاطریکه او حقیقتا یک مادر واقعی است. امروز میهن ما از آن رو برای ما اسطوره است که دامانش مأمن رشد و بالندگی ماست، و اگر چنین نباشد اسطوره ای نیست. و از آن رو برای ما مادر است که چون مادری به ما شیر میدهد و دست ما را میگیرد و اگر چین نباشد مادر نیست. اما اگر دقت کنیم متوجه میشویم که در جامعه ما حتی امروز هم، تصور مادر بودن میهن، تنها یک تشبیه شاعرانه امروزی نیست، که شعور بدرقه وجود آن باشد، بلکه خود عقیده ایست که ریشه اش مربوط میشود به دوره ای از تاریخ بشر، که در آن دوره اساطیر بازار گرمی داشته است، نه یک تصور یا تشبیه آگاهانه و انسان محور. مفکوره میهن پرستی ما مربوط به دوره ایست که درآن دوره، مثلا یک دریای خروشان صرف بخاطر خروشان بودن اش پرستش میشده است، در حالیکه با تمام خروشان بودنش، از ضررش اگر بگذریم شاید یک سر مو فایده ای به حال انسان نداشته است. حال اگر مثلا فرانسه برای هر فرانسوی اسطوره قابل پرستشی است و مادر دوست داشتنی، واقعیت آنست که افغانستان برای هر افغانی یی چنین نیست. ما هرگز سرزمین مانرا رها نمیکنیم. اما باید آنرا به یک مادر، با آغوش گرم و پر محبت برای خود و نسل های آینده خود تبدیل کنیم.
ونیز، مقاومت در برابر تجزیه افغانستان یک منشا صادقانه و دلسوزانه دارد. و آن عبارت از امید و خوشبینی به آیندهء تاریخ است. اگر ما معتقد باشیم که تاریخ انسانیت عبارت است از ترقیات معنوی انسان، آنگاه باید به وقوع این ترقیات در افغانستان هم امیدوار باشیم. اما در انتظار تاریخ نشستن، معنی یی ندارد جز آن که ما داریم خود را به تاریخ میسپاریم. به تعبیر جلال آل احمد ما باید "این انبان امید به تاریخ را" بدریم "و از پوستین ان" برای خود تاریخ بسازیم. خلاصه من هرچه تحلیل میکنم به نفع تجزیه تمام میشود. در تجزیه هیچکسی سرزمین خود راازدست نمیدهد. به علاوه آنهایی که از همدیگر نفرت دارند دیگر مجبور نخواهند بود روزمره از دیدن همدیگر رنج ببرند. اما ترسم از آن است که مبادا شیادانی از هموطنان ما، تا از دریای خون عبور نکنند به این کار اجازه ندهند.
۱۳۹۱ مرداد ۲۶, پنجشنبه
قتل شکیلا ویژگی هایی دارد
قتل شکیلا یک جنایت چندین لایه ایست. جنایتیست مرکب. شکیلا کودکی است کوفته شده در زیرلایه های متعددی از آوارجنایت! چهره شکیلا در زیر این لایه های آوار جنایت،به علامت تکان
دهنده سوالیه یی تبدیل شده است که از هرکسی و هر نهادی جواب میخواهد. سوالیه یی که
هزار راز دارد و هزار درد دارد و هزار پرسش. آنهم در این زمانه یی که مفاهیم و
نهاد های مدرنی چون حقوق بشر، قانون اساسی، کارت رای دهی در دست هر فرد،
وکیل و نماینده مردم، پارلمان، شورای ولایتی، رییس جمهور منتخب مردم همه
و همه وجود دارد. نویسنده محترمی مقاله یی نوشته است تحت عنوان "نگاهی دیگر از زاویه دیگر". وی در این
مقاله اش به موضوع مهم و مغفولی اشاره کرده است و آن این موضوع مهم که ما هزاره ها طی سالها و نسلها عادت کرده ایم فقط بیرون از خود نگاه کنیم و همه را با چشم دشمن و کینه توز و متعصب ببینیم، داد از تبعیض و بیعدالتی حکومت ها و ملت های دیگر بر علیه خود بزنیم ولی هیچگاهی بیاد نظر انداختن به معایب خود نیافتاده ایم و در پی آن نبرآمده ایم که یک بار از بیرون به خود بنگریم که نمای بیرونی ما، ژست و حرکات ما، راه رفتن ما، لباس ما، صدای ما، ندای ما و... چگونه است؟ این نویسنده هم از این رنج میبرد که هزاره ها فقط "پرخاش" میکنند ولی به خود
تآمل نمیکنند که در کجای کار ریگ در کفش خود دارند که واقعا نکته بجا و مهمی است. این موضوع واقعا جای بحث و موشکافی های فراوان دارد که به آن در فرصت مناسب به سهم خود خواهیم پرداخت. اما فعلا من تحت تاثیر فاجعه ایکه شکیلا به ان مواجه شده است قرار گرفته ام. در این مقاله طی انتقاد از بیتوجهی مردم ما به نقد و ارزیابی خود مثالهایی اورده است که
مثال های درستی نیست. مثال هایی که اینجا اصولا مورد ندارد. اما باریکی هایی در این مثال ها وجود دارد که به قرار دادن اشتباهی آن در این مقاله میارزد. وی به عنوان مثال از آن دختری یاد کرده است که در بامیان توسط مادرو
برادرش جراحی شد و نویسنده گفته است که چرا مردم برای حق آن دختر اینقدر غوغا نکردند که
برای شکیلا کردند؟ و نمونه دیگری که آورده است اینست که چرا برای آن زنی که در پروان
تیر باران شد روشنفکران و قلم بدستان ما اینقدر غوغا برپا نکردند که برای شکیلا
کردند؟ و نیز به مورد بسیار مشابه تر ان دختری که گفته میشد در یزد توسط مرد افغانی مورد تجاوز قرار گرفته و سپس به قتل رسیده است، اشاره کرده است. که البته این مورد هم از نگاه جرم های جامعه شناختی با قتل شکیلا تفاوت های اساسی دارد. و از طرفی در این قضیه هیچ افغانی یی در صدد دفاع از کسی که این جنایت را انجام داده، نبرامده است. خواه این جنایتکار افغانی بوده باشد خواه ایرانی، بلکه همه ما و تمام مدافعان حقوق بشر در دنیا از توحشی که بر علیه افغانی های بیگناه - که نه دراین جنایت دست داشتند و نه از این جنایتکار حمایت کردند و نه او را میشناختند- عملا توسط مردم و عمال حکومت صورت گرفت، انتقاد کردند. در حالیکه اینجا در قضیه تجاوز و قتل شکیلا تا هنوز حتی به خود مجرم نیز کسی آسیبی نرسانده است. موج حملات نوشتاری و انتقاد های عمومی بر علیه سید ها نیز ازآنجا نشأت میگیرد که عده ای خاص (از نگاه نژادی) از مظنون اصلی این جنایت نابخشودنی به اشکال زننده ای دفاع میکنند. وبیشتر از این به این مورد نمیپردازیم.
ولی هردو مورد، فرق مهم و بنیادی- ولی شاید باریک و ناشناخته و حلاجی ناشده برای مردم ما- با مورد شکیلا دارد. به
نظر من در مورد آن دختری که توسط مادر و برادرش جراحی شد ما با مادر و برادر آن
دختر به عنوان جنایت کار سروکار نداریم. اتفاقا آن دختر بسی خوشچانس بوده است که همچو فامیلی
داشته است که نخواسته اند وی را از بین ببرند. و الا میتوانستند با مرگ تحمیلی او
آبروی خود را حفظ کنند، ویا چون بعضی فامیل ها او را سر به نیست میکردند و قطعات بدنش
را در یک بوجی گذاشته در خاک دفن میکردند چنانچه این کاررا یکی از فامیلین در بلخ با
دخترشان کردند همین یک ماه پیش(به نقل از یکی از همکاران که باشنده ولسوالی بلخ ولایت مزارشریف میباشند). دختری با پسری که دوستش داشت گریخته بود ولی
متاسفانه توسط پدر و برادرش دستگیر میشود و با فریب و وعده برگزار کردن عروسی به
پسر و دختر، دختر را قانع میکنند که به خانه برگردد به این ترتیب دختر را با خود بر
میگردانند اما نه به خانه! بلکه مستقیما به
قربانگاه؛ و در آنجا به توته های کوچک تبدیلش میکنند تا گناهش پاک شود و خدا و
رسولش خوشنود! اما آن مادر و برادر که
دخترشان را جراحی کردند، منطقا نیت بدی نسبت به دختر شان نداشته اند که این کار را
کرده اند. به اساس نتیجه گیری های رسمی و عرفی و منطقی قصد نداشته اند با این کار به او خیانت
کنند بلکه نیت شان کمک به او بوده است اما طریقه کمک به فرزند شان اشتباه بوده است.
و لذا مجرم هم نبوند. به نظر من همانقدر که آن دختر مظلوم و بیچاره واقع شده است
به همان میزان بر مظلومیت و بیچارگی و واماندگی آن مادر و برادر محروم از همه
نعمات زندگی باید گریست! مردمی که از سواد و دانش و امکانات ابتدایی زندگی محروم اند
با همچو موارد چکار کنند به نظر شما؟ و آن زنی که در پروان تیرباران شد همه اعتراف
باید کنیم که آن حادثه واقعا هولناک و وحشیانه بود اما فرقش این بود که آنجا آن زن را به خاطر این نکشتند که جرمی و
جنایتی پنهان بماند و سپس بگویند خودش خود را کشته است. درست است که هردو- هم او و
هم شکیلا- با کلاشنکوف کشته شدند اما وقاحت این کجا و آن کجا! قتل شکلیلا تنها قتل شکلیلا
نیست توهین تکان دهنده ای به کرامت انسان هم هست. مکر ما به عنوان انسان آنقدر بی
ارزشیم که صرف به خاطر پنهان ماندن غلط کاری های مبنی بر تمایلات و هوس های غریزی
یک شخص عیاش، و محفوظ ماندن اقتدار و سیطره او در میان مردم، اگر لازم شد چون کاغذ
چتل نویسی نابود شویم؟ میبینیم که تفاوت خیلی اساسی و بنیادیست. آنجا زن را به جرم
گناهکاری و به ادعای دفاع از کرامت انسان-هرچند نادرست و هرچند وحشیانه- به زعم خودشان مجازات کردند (فعلا نگویید کشتند) و در
ملا عام و کسی نگفت ما اینکار را نکردیم. ولی شکیلا را کسی نمیگوید که مجازات کردیم. در مورد شکیلا، جان شکیلا و کرامت
انسانی شکیلا و کرامت همه ما وقیحانه لگد
مال گاو هوس یک شخص میشود و کسانی هم به هدف فراموش شدن این وقاحت دست و پا میزند و انگار در صدد اند به مردم
بگویند که خیر و خیریت است، فقط یک اتفاق بود و خلاص شد و رفت. قتل آن زن در پروان
به نظر من فقط یک جرم و جنایت عادی بود که به دست جنایت کاران و مجرمان عادی که
دولت ها همیشه در تعقیب انها هستند انجام شد و کسی هم کوشش نکرد خیانتی را و
تجاوزی را مخفی کند. هم مجرمان و هم مردم گفتند که چی کرده اند؛ چی شده است؛ و چرا.
ولی شکلیلای شانزده ساله بدون جرم به قتل میرسد و در خانه وکیل مردم. ولی این جا
کسی حاضر نیست حقیقت را بگوید. این وکیل، جنسیت و لطافت و بکارت شکیلا را برای
عیاشی و شهوت رانی خود به مصرف میرساند و سپس جان و زندگیش را برای حفظ آبروی خود.
اینجا دختری که هنوز طفل است و معصوم، اینگونه برای شهوت و آبروی وکیل محبوبش به مصرف میرسد. آیا این نیشخندی به تمام
کرامت انسانی ما نیست؟
***
اما آنچه برای هزاره ها مهم است که همیشه به آن
بیاندیشند بیشک همین نکته است که به خود بنگرند چه معایبی دارند؟ قانون زندگی مدرن
و سیاست جهانی همین است که هیچ شخصی و هیج ملتی بخاطر ارزش ذاتی و هویت تکوینی خود
مورد توجه قرار نمیگیرد. ولی اگر دو شخص یا دو ملت به اندازه کافی ارزش های
اکتسابی کسب کردند و هویت های همتراز
اجتماعی برای خود ساختند آنگاه بدون شک نمای بیرونی آنها برای کسانی که از بیرون
به آنها مینگرند نیزتفاوت نخواهد داشت و به تبع روابط و تعامل باهردونیز یکسان خواهد بود. اگر کسی میخواهد مردم دست اورا
بگرمی بفشارد باید اولتر از همه خودش دست داشته باشد. حال ببینیم ما در کجای کار
میلنگیم که اینگونه در طاق نسیان و بیتوجهی دنیا قرار گرفته ایم؟ یکی از نظرات خیلی شایع اینست که ما روابط مان را با دنیای باز درست برقرار نکرده ایم. ولی این برقراری روابط خود، همان خواسته اصلی مان است، که اصول و شرایطی دارد. مگر در دنیای امروز میشود بدون ویزا یا یک شناخت و معرفی رسمی و داشتن شاخصیتی از دروازه ای عبور کرد؟ این همان سوالی است که میخواهیم جواب آنرا بدانیم چرا ما نتوانسته ایم این روابط را ایجاد کنیم و از انزوای کشنده متبلایمان بدر آییم؟ یعنی این راه حل نیست بلکه هدف است. مشکل ما هم همین بود و هست که چرا ما این قدر در دنیا تنها و بی اهمیت ایم؟ یعنی اینکه چرا هیچ قدرتی در دنیا با ما رابطه ندارد؟ با ما دوستی ندارد؟ ما را برسمیت نمیشناسد؟ و در نتیجه هر گروهی در هر فرصتی که بدست میاورد دست به قتل عام ما میزند و میداند که هیچگونه حامی یا بازپرسی برای اینها وجود ندارد. اکثرا ما در گفتمان مان که در جستجوی راه حلی صورت میگیرد "هدف" را یا "حل" را به جای "راه حل" مینشانیم و بعد خیال میکنیم راه حل را یافتیم. اولا اینجا باید ذکر کنم که هیچ راه حلی بدون هزینه نمیتوان یافت. هر آدم بی خانه ای میداند که مشکلش نداشتن یک خانه است و با داشتن یک خانه مشکلش حل میشود. اما ساختن خانه نیاز به پول و سرمایه و انرژی دارد. پس یافتن راه حل برای مشکل این فرد اینست که این پول و سرمایه و انرژی را را از کجا برای وی جمع آوری کنیم. هر تشنه ای میداند که مشکلش نداشتن آب است اما آوردن آب یا رفتن او تا کوزه های آب و یا پیدا کردن چشمه های آب نیاز به انرژی و پول دارد. حال راه حل مشکل این آدم تشنه اینست که این انرژی یا این پول را برای اواز کجا پیدا کنیم. دوما راه حل هر مشکلی را باید در خود مان جستجو کنیم نه در بیرون از خود مان. نه در آمریکا. نه در اروپا. نه در چین و یا جاپان. در این جا برای اینکه متوجه شویم که ما هزاره ها بعنوان یک ملت چه امکانات بالقوه ای در دست داریم که اگر بیتوانیم آنها را فعال کنیم شاید آنگاه به عنوان طرف تعامل در سطح جهان ارزشی داشته باشیم؛ فعلا به یک موضوع اشاره میکنم و ادامه بحثمان را میگذاریم برای وقت دیگر.
سیدی که شاید دلش به درد آمده در پای مقاله یاد شده نظری داده است حاوی
حرفهای بلند پروازانه. یکی اینکه باید هزاره
ها دیگر به سید ها رای ندهند، خمس ندهند و حتی در عزاداری امام حسین هم شرکت نکنند و از این قبیل. و اینکه ما دیگر نیاز به هیچ چیز هزاره ها نداریم. خوب! واقعا هم حق رای دهی هرشخص بشکل یک کارت در جیب خودش است. ولی ما هنوز نمیدانیم که این کارت یک منبع یا نماد خیلی مدرن از حقوق و قدرت و اصالت فردی هر شخص
هست و نباید همینطور بی اعتنا به هر جا بریزیمش. گفتم این شخص حرف های بلند پروازانه گفته
است چرا که او هنوز نمیداند که این خمس یا سهم سادات و سهم امام که مردم هزاره میپردازد چقدر منبع
بزرگیست. مردم هزاره یک جمعیت صد نفری یا هزار نفری یا حتی صدها هزار نفری نیست. ملیت
عمدتا شیعه هزاره در افغانستان یک ملیت چندین ملیونی است. یا اگر مردم هزاره در مراسم عاشورا در جاده ها نریزند آیا پولیس کابل برای چند نفربه اصطلاح سید جاده های کابل را بروی آن ترافیک سنگین خواهد بست تا این ها برای جدشان مراسم اجرا کنند؟
حال ما نیاز به این داریم تا دستی در خور فشردن برای خود پرورش دهیم تا کسانی دیگر بگرمی آن دست ما را بفشارند. ما به خانواده ای میمانیم که هیچ نشانه ای از اقتدار ندارد. اینکه چرا هیچ قدرتی در دنیا با ما دوستی ندارد به این خاطر است که ما اقتدار این دوستی یا این رابطه را نداریم. هیچ نهادی، حتی نهاد های مدافع حقوق بشر هم این حوصله را ندارد که بیاید تک تک هزاره ها را در ولایات افغانستان پیدا کند و با آنها رابطه بر قرار کند یا از آنها در برابر مظالم دفاع کند، یا با یک گروپ جنگی که بیشتر به هدف نبرد های چریکی ایجاد شده است و با سلاح های پس مانده و قاچاقی مسلح شده است، رابطه برقرار کند. ما تا هنوزهیچگاهی به تاسیس نهاد های شبیه عصر خویش(تجاری، علمی، سیاسی، مدنی و فرهنگی که البته در حالت طبیعی هیچ تقابلی با هیچ بخشی از جامعه ایجاد نکند) که در جاهای دیگر وحتی در بین ملیت های کشور خودمان نیز وجود دارد،دست نزده ایم. آیا هیچ هزاره ای یا سرمایه داران هزاره تا هنوز در کشورما بانکی شبیه کابل بانک تاسیس کرده است؟ ماهمواره اسیر فقهای بیگانه ای بوده ایم که در دور دست ها زندگی میکرده اند و میکنند و ما را نمیشناختند و نمیشناسند. حتی ما اسیر کسانی بوده ایم که به نام سید یاد میشوند و از خانواده ما نیستند و با ما بیگانه اند، و پروانه وار در سرتاسر سرزمین مان بدور صدها و هزارها تن از اولادهای پیغمبر به گروپ های کوچک تقسیم شده ایم و نیروی مانرا برای خدمت و آسایش این نورعین ها صرف کرده ایم و میکنیم. ما اقتداری نداریم که با مردمان مقتدر رابطه برقرار کنیم. این یک دلیل و علت بیچارگی مان. اما دلایل وعلل دیگری هم وجود دارد.
به هر صورت اینکه ما چگونه قابلیت درونی جامعه خود را بکار اندازیم تااز انزوای کشنده فعلی بیرون آییم و شایسته ارتباط برقرار کردن متقابل با تمام جوامع جهانی شویم، و در نتیجه نمای بیرونی بهتری پیدا کنیم، نیاز به بحث های گسترده صاحب نظران و روشنفکران و نیز بحث ها و فعالیت های علمی و آکادمیک دارد. که به سهم خود باید به این موضوع بپردازیم.
حال ما نیاز به این داریم تا دستی در خور فشردن برای خود پرورش دهیم تا کسانی دیگر بگرمی آن دست ما را بفشارند. ما به خانواده ای میمانیم که هیچ نشانه ای از اقتدار ندارد. اینکه چرا هیچ قدرتی در دنیا با ما دوستی ندارد به این خاطر است که ما اقتدار این دوستی یا این رابطه را نداریم. هیچ نهادی، حتی نهاد های مدافع حقوق بشر هم این حوصله را ندارد که بیاید تک تک هزاره ها را در ولایات افغانستان پیدا کند و با آنها رابطه بر قرار کند یا از آنها در برابر مظالم دفاع کند، یا با یک گروپ جنگی که بیشتر به هدف نبرد های چریکی ایجاد شده است و با سلاح های پس مانده و قاچاقی مسلح شده است، رابطه برقرار کند. ما تا هنوزهیچگاهی به تاسیس نهاد های شبیه عصر خویش(تجاری، علمی، سیاسی، مدنی و فرهنگی که البته در حالت طبیعی هیچ تقابلی با هیچ بخشی از جامعه ایجاد نکند) که در جاهای دیگر وحتی در بین ملیت های کشور خودمان نیز وجود دارد،دست نزده ایم. آیا هیچ هزاره ای یا سرمایه داران هزاره تا هنوز در کشورما بانکی شبیه کابل بانک تاسیس کرده است؟ ماهمواره اسیر فقهای بیگانه ای بوده ایم که در دور دست ها زندگی میکرده اند و میکنند و ما را نمیشناختند و نمیشناسند. حتی ما اسیر کسانی بوده ایم که به نام سید یاد میشوند و از خانواده ما نیستند و با ما بیگانه اند، و پروانه وار در سرتاسر سرزمین مان بدور صدها و هزارها تن از اولادهای پیغمبر به گروپ های کوچک تقسیم شده ایم و نیروی مانرا برای خدمت و آسایش این نورعین ها صرف کرده ایم و میکنیم. ما اقتداری نداریم که با مردمان مقتدر رابطه برقرار کنیم. این یک دلیل و علت بیچارگی مان. اما دلایل وعلل دیگری هم وجود دارد.
به هر صورت اینکه ما چگونه قابلیت درونی جامعه خود را بکار اندازیم تااز انزوای کشنده فعلی بیرون آییم و شایسته ارتباط برقرار کردن متقابل با تمام جوامع جهانی شویم، و در نتیجه نمای بیرونی بهتری پیدا کنیم، نیاز به بحث های گسترده صاحب نظران و روشنفکران و نیز بحث ها و فعالیت های علمی و آکادمیک دارد. که به سهم خود باید به این موضوع بپردازیم.
۱۳۹۰ اسفند ۲۲, دوشنبه
شایسته سالاری در زبان مردم ما
من واقعا نمیدانم کسان دیگری درباره شعار شایسته سالاری چیزی گفته اند یانی. آیا کسی بوده که شایسته سالاری را نافض عدالت اجتماعی بداند؟ به نظر من شایسته سالاری را اگر در جایی معیار قرار دهیم که آنجا جنجال بر سر تقسیم نمودن جاه و مکان، یا صلاحیت های امور یک جامعه، و یا هم بطور عام "حقوق" وجود داشته باشد مثل اینست که بخواهیم برای سنجیدن وزن اجسام از متر کار بگیریم. شعار شایسته سالاری چیزیست که یا با آن میخواهند مردم را فریب دهند یا خودش ما را میخواهد فریب دهد.شعار شایسته سالاری بدی های کمتری ازپدیده عملی قوماندان سالاری ندارد. اما فرقش اینست که شایسته سالاری دامنه اش گسترده تر است و توجیه گر بیعدالتی های بزرگ اجتماعی همچون تبعیض طبقاتی، نژادی، جنسی و گاهی هم مذهبی میشود. شعار شایسته سالاری اما، بر علاوه بر اندازی عدالت اجتماعی نتایج شومتری نیز در قبال دارد که عبارت از عقیم ساختن طبقات خاصی از جامعه از کسب توانایی ها و تجارب برای اداره امور اجتماعی و بالاخره محکومیت تاریخی آنها میباشد.
اولین حرف متعصبانه و تبعیض آمیز در این سالهایی که ما زندگی میکنیم اینست که کسانی در اعتراض به توزیع عادلانه قدرت و صلاحیت های امور مملکت در میان سرتاسر مردم افغانستان به تناسب جمعیت شان، داد از شایسته سالاری میزنند و شایسته سالاری را به جای سهمیه بندی یا تقسیم صلاحیت ها یا کرسی ها پیشنهاد مینمایند. و این اعتراض، اعتراض محض نیست بار سنگینی از تحقیر و توهین را نیز با خود دارد. آنچه که در زندگی اجتماعی به عنوان اصل پنداشته میشود حقوق اجتماعی است. اولا بدیهی است که تمام " حق" از کسانی نیست که شایسته قلمداد میشوند یا ما آنها را شایسته میدانیم یا خودشان خود را شایسته میدانند. شایستگی چیز ارزشمندیست اما معیار قرار دادن شایستگی معایب دیگری با خود دارد که ارزش کاربری اش را درامور اجتماعی از بین میبرد. معیار شایستگی در امور اجتماعی کار ما را به سلیقه پرستی، قوم پرستی یا مذهب پرستی و یا هم سنت پرستی ها یی میکشاند که خود همان بن بست جاده اولی مان خواهد بود. مگر کی هست که دوغ خود را ترش بگوید و از دیگران را شیرین؟ مثل معروفیست. مصداق دیگر آن مذاهب میباشد. بیش از هزار سال از عمر بوجود آمدن مذاهب مختلف میگذرد آیا تا حال کسی به شایستگی مذهب دیگران نسبت به مذهب خودش اقرار کرده است؟ واقعا هم در افغانستان بسیار کم اند کسانی که خود اگر از ملیت "الف" با شند ولی شایستگی فردی از ملیت "ب" را تایید کنند حتی اگر این شایستگی چیزی چون خورشید آشکار هم باشد. شایستگی در زبان مردم ما بیشتر و همواره به جاهای غلطی اشاره میکند که یا ربطی به شایستگی ندارد و یا حد اقل به درجه بندی غلطی گرفتار میباشد. اما تقسیم حقوق بر اساس سهم، از هر حیث با آدرس های مشخصی سرو کار دارد و میتواند با میتود های علمی و تخصصی آنرا معتبر هم ساخت. به این موضوع برمیگردیم.
اما آنچه هم اکنون ذهن مرا با شایسته سالاری - اصطلاحی که هم قدرت فریبندگی دارد و هم با پیش فرض های عوضی در ذهن مردم همراه است- به عنوان بن بستی در زندگی اجتماعی مواجه ساخته است فکر کردن در مورد مشکل زنان در جامعه بود. من فکر میکنم که زنان اساسا با مشکل زن بودن مواجه اند. و این حالتی نیست که آنرا اسلام بوجود آورده باشد یا دموکراسی. مشکلیست که یک جزء هستی زن بودن است. حال فرض میکنیم که در خلقت زن مشکلات خاصی هم در هستیش تعبیه شده است، سوال این است که آیا مردها باید از این مشکلات لذت ببرند یا رنج ببرند؟ یا اینکه اصلا برای لذت بردن یا رنج بردن نیست موضوع حالت دیگری دارد؟ آیا این مشکلات یعنی خصوصیات زنانگی یک آدمی که مونث خلق شده است - که ما نامش را مشکلات گذاشتیم- برای هدفی بوده است که زندگی مرد ها را مشبوع از لذایذ بسازد یا نه بلکه برای آن بوده است که فقط و تنها فقط زن را در دنیای خودش برای دست و پنجه نرم کردن با مشکلاتی فرابخواند؟ یا اینکه زن اساسا باید بداند که این مشکلات چیست و نباید فرض کنند که همه چیز بر وفق مراد است و مشکلی هم در کار نیست ولی زنان بر مشکلات شان اغلبا وقوف ندارند و لذا با مشکلات سرنوشت سازی مواجه میشوند؟و یا اینکه مشکل زن بودن مشکل مرد و زن است؟
اولا در زندگی آدم مشکلات طبیعی بیشماری ایجاد شده است که انسان اگر میخواهد زندگی کند باید این مشکلات را خودش حل نماید. یعنی اینطور نبوده است که خدا اول فکر کرده باشد که این مخلوق بعد از خلق شدن چی مشکلاتی خواهد داشت و سپس آن مشکلات را حل کرده باشد. مثلا خدا شاید میدانسته است که یک انسان برای اینکه از اول تا آخر عمرش کرسنه نماند چقدر نان، روغن و.. نیاز دارد که بعد از سنجش آنرا هم در کنار هر نوزاد بفرستد. اما این طور نکرده است. لذا انسان این مشکلات را باید حل نماید یا "برای زنده ماندن" یا هم برای بهتر زندگی کردن. مشکل زنان اما از آن مشکلاتی است که برای بهتر زندگی کردن باید به آن توجه کرد.
اما وقتی میگوییم "بهتر زندگی کردن"؛ با دنیایی از سوالات مواجه میشویم. سولاتی که هرکسی جواب دیگری برای آن میتواند داشته باشد. اینست که موضوع زن و یافتن یک حل ایده آل برای زندگی زن دامنه گسترده تراز آن دارد که معمولا درجوامع مذهبی و سنتی که تجربه پلورالیسم را ندارند فکر میکنند. حال ما نمیخواهیم همه الگو های زندگی یک زن را تشریح کنیم زیرا همه این الگو ها جزءیات اند. هریک فلسفه خاصی دارد و مبتنی بر عقاید خاصی است اما ما با یک موضوع بنیادی تری برای زن مواجه هستیم. و آن اینکه که اگر زن که میخواهد هرطوری که خواست خودش هست زندگی کند چه مشکلاتی بر سر راهش وجود دارد؟ یا اساسا اینکه در رابطه بین زن و مرد در مجموع(زن و شوهر، دختر و پدر، خواهر و برادر، بچه و دختر) چه مشکلاتی وجود دارد؟ در همه جا آیا همه چیز در اخیار خودش هست؟ یا باید هر خواست زن را مردها برآورده سازد؟ زن مسلمانی که دوست دارد طوری زندگی کند که خودش میخواهد؛ با چند مشکل مواجه میباشد: کسی به او اجازه نمیدهد، یا خودش نمیتواند ادامه دهد . درهم میشکند چون آن آزادی و حق حیات آزادانه و مقتدرانه در جامعه را که مردان دارد او ندارد. این حق را اگر به او برگردانیم یا بدهیم دامنه گفتگو ها برای زندگی و الگوی زندگی زن فروکش خواهد کرد. اما میخواهیم این را بگوییم که مشکلی را که زن در جامعه دارد زاییده جامعه است و باید توسط جامعه هم حل شود. زن با خودش ذاتا مشکلی ندارد. اما بعدا در حین زندگی کردن، در روابطش با مردان، متوجه میشود که سخت دچار مشکل است و هیچ چیز بر وفق مراد نیست و در میماند که آخر چرا؟
مشکل زنان به چند چیز ارتباط دارد: عدم تعادل در خلقت زن و مرد، نبودن نهاد های مدنی یا دور بودن جامعه از مدنیت، نظام های حاکم مبتنی یا حد اقل متاثر از عقاید ابندایی صدها سال پیش، موجودیت افراد و گروه های مجرم و جنایت کار، رایطه غریزی یا تمایلات طبیعی میان دو جنس مخالف که با وجود قرارداد های خاصی که در روابط اجتماعی در یک جامعه مدنی بوجود آمده است قدرت کنترل افراد را از بین میبرد.
به نظر من میزان مدنیت در یک جامعه را میتوان در هرزمانی نظر به میزان رعایت اصول در برابر زنان و این که تا چه حد با رعایت اصول در برابر مردان شباهت دارد، در آن جامعه درجه بندی کرد.زمانی گفته بودم رابطه من با زنم دو گونه است:"از نظر فردی رابطه من با زن من، رابطه من با امکانات یا سهولتهای من است ولی از نظر اجتماعی رابطه من با زن من، رابطه من با خود من است و این رابطه کاملا متقابل است یعنی میگویم باید متقابل باشد." حال این رابطه را هرکس ندارد.چرا؟ اولین مشکلی که زنان با آن مواجه اند و مشکلی صد در صد تخریب کننده ایست اینست که تقاوت های میان بدن زن و مرد وجود دارد. عدم تعادل میان قوای بدنی در این دو طرف تعامل، ضمانت رعایت آن رابطه ای را که "باید" باشد از بین برده است. پس بر مبنای این واقعیت آنچه در این رابطه برای رعایت قانون و اصول قرارداد های فی مابین کم است ضمانت اجرایی آن است. این ضمانت را به نظر من باید جامعه در اثر تکامل و مدنیت بوجود بیاورد. بدیهی است که همه کس در این دنیا برای هر قدمی که برمیدارد نمی اندیشد که ایا این کار چقدر درست است یا چقدر غلط. انچه روش معمول در زندگی مردم است اینست که هر کاری بر اساس عادات صورت میگیرد. در جایی نظریه ای به نام غفلت را خوانده بودم.من به این غفلت یا نقش آن در زندگی معتقدم. "فکر"، شباهت زیادی به قانون عطالت نیوتن دارد. اما این به این معنی نیست که پس درست نیست که در کار نظام تکوینی عالم دخالت کرد و باید قبول کرد که این "مشکل" بودنش به صلاح و خیر ما است. من همچنان معتقدم که هر مشکلی که در زندگی وجود دارد به خاطر خودش خلق نشده است بلکه به این خاطر ایجاد گشته که انسان آنرا حل کند. یا به این معنی است که این مشکل حل نشده است.
بدیهی است که امروز بشر به آن درجه از تمدن و مدنیت اجتماعی رسیده است که نهادهای مدافع حقوق بشر در اطراف و اکناف دنیا ایجاد گشته است که به منظور اصلاح رفتار های اجتماعی غیر عادلانه فعالیت میکنند. اما این نهاد ها هنوز برای اکثر مردم چیز خیالی یی بیش نیست که میخواهد زندگی عزتمندشان را برباد دهد. فشار این نهاد ها دولت را مجاب میکند که به مرور نظم عامه را بر اساس حقوق مدنی افراد تنظیم نماید و تعادلی میان عقاید مردم و نظم یک جامعه تکثر گرا ایجاد نماید
حال نظام چه میتواند؟ تمام مشکلات دیگری که فرا راه زندگی زن در جامعه وجود دارد مستقیما مربوط به اداره و نظام حاکم میباشد که باید حل کند. مجرم باید مجازات شود توسط حکومت. خطاها و اشتباهات رفتاری باید رسیدگی شود آنهم توسط حکومت. اما باز هم مشکل اصلی همان اصلاح نظام میباشد که مبارزات هزینه بردار نهاد های مدنی که متشکل از زنان و مردان جامعه میباشد را طلب مینماید. شاید همه قبول داشته باشند که حکومت و سیستم اداری کشور صرفا ارزش ابزاری دارد که برای تنظیم تمام فعالیت های داخل کشور ساخته میشود و چون ابزاریست برای تنظیم یک زندگی اجتماعی در بزرگترین سطح آن، لذا لازم است تا برای آنکه این نظام مفیدیت اعظمی در استفاده از تمام انرژی ها یا توانایی های بالقوه یا بالفعلی که در تمام مجاری جامعه جریان دارد داشته باشد، باید علمی و آنهم با میتود های عصری و نوین دنیا باشد. یعنی حکومت ماشینی است که با استفاده از تجارب جدید علمی باید ساخته شود نه بر اساس مذهب. مذهب ارزش ابزاری ندارد. یا اگرهم داشته است آنرا درمسیر استحاله تاریخ ازدست داده است و هریک از متون مذهبی برای مردم، به "غایت" و "هدف" تبدیل شده است. و سنت چیزی نیست جز همین مذهب که هر سطر از متون آن به اصول فنا ناپذیر برای انسان هدایت شده تبدیل شده است که اورا به سعادت اخروی میرساند. به نظر هر عضو از یک جامعه سنتی هر ماده ازدستورات مذهبی حکم قانون یا نظمی برای اداره زندگی دنیایی را نداشته بلکه هریک بخودی خود نفس مذهب و یک اصل ایمان وعبادت میباشد و این عبادت، عبادت خداست و طبیعیست که تغییر ناپذیرهم هست. حال اگر نظام حاکم نیز یک نظام مبتنی بر مذهب باشد نخواهد مشکلات مربوط به مجرمین یا خطاهای رفتاری یا ناهنجاری های رفتاری را رسیدگی نماید هیچ کسی یا قدرت دیگری یا همان ضمانت دیگری برای حل این مشکل وجود نخواهد داشت.
اینها مطالبی بود که شاید کسان زیادی همه روزه گفته باشند. مگر حال مشکل دیگری – فریبنده و آزار دهنده – در رابطه به حقوق شهروندان یک جامعه وجود دارد که به نظر میرسد بنیان عدالت اجتماعی را به وجه دیگری تهدید مینماید. و آن عبارت از شعار شایسته سالاریست. شعار شایسته سالاری نه تنها تهدیدی برای عدالت اجتماعیست بلکه تهدیدی برای خود شایسته سالاری نیز میباشد. حکومت باید برای تطبیق عدالت و بکار گیری تمام شایستگی های مردم به تطبیق قانون بپردازد. فانونی که در آن از روشهای علمی برای تصفیهء حساب و کتاب حقوق تمام اعضای جامعه کار گرفته شود. و با شعار ها یا خواست های ایدیولوژیک و فربینده ای چون" شایسته سالاری "، عدالت اجتماعی را پامال نکند و جامعه مدنی را به لجن بربریت و فاشیسم نکشد.
بر اساس تجارب همه میدانیم که اگر دغدغه شایستگی برای انجام هر وظیفه یی در جامعه وجود دارد این دغدغه با حذف بخش های از آدم ها حل نمیشود بلکه ما در این صورت شایسته هایی را هم ازدست خواهیم داد. بر اساس قانون آمار و احتمالات شایستگی در مجموع بصورت یکنواخت درمیان تمام آدم ها اززن و مرد و از هر نزاد پخش شده است. و هرگز نمیتوان حکم کرد که شایسته ترین آدم، در هر زمان در میان مردها خواهد بود. یا در افغانستان در میان پشتونها خواهد بود یا در میان هزاره ها یا در میان تاجیک ها و یا هم در میان اوزبیک ها و یا در میان سایر اقوام.
پس شعار شایسته سالاری به طور معجزه آسایی تضاد خاصی با خود شایسته سالاری دارد شایسته سالاری را به حکم "همه چیز را همگان دانند" با سهیم ساختن همه مردم و همه آدمهایش از هر ملیت و طبقه و بطور واضح با سهمیه بندی کردن وظایف برای هر گروه قومی و جنسی متناسب با میزان موجودیت آنها باید پیاده کرد و فقط آنگاه است که میتوان ادعا کرد که ما شرایط فرصت داشتن تمام شایسته ها را- شایسته های زن را و شایسته های مرد را، شایسته های پشتون را، شایسته های هزاره را، شایسته های تاجیک را، شایسته های اوزبیک را، شایسته های سایر اقوام را- برای احراز مسولیت های مناسبشان به حداکثر رسانده ایم و هیچ شایسته ای را هم ازقلم نیانداخته ایم.
در افغانستان شایسته سالاری را فقط زمانی به حد اگثر رسانده میتوانیم که تمام وزارت خانه ها و مقامات مهم و غیر مهم را میان ملیتهای ساکن در کشور با در نظر گرفتن تمام آدم هایش(یعنی زن و مردش) در کشور به تناسب نفوس شان تقسیم کنیم و اگر کسی اعتراض کند که اینجا شایسته سالاری نقض شده است باید بداند که آن حرف دلش چیز دیگریست و آن عبارت از تعصب و تبعیضیست که در حق طبقه زن و یا هم در حق ملیت های دیگر روامیدارد. و نیزیک برتری خواهی غریزی ایست که در فقدان اندیشه و خرد مندی و در سایه غفلت و بیخبری به عادت و بل به یک امر بدیهی برایش تبدیل شده است که در نتیجه چنین میاندیشد که هر که "زن" باشد معلومدار است که شایستگی ندارد. و همینگونه هرکسی که از ملیت "ب" باشد معلومدار است که شایستگی ندارد.
اولین حرف متعصبانه و تبعیض آمیز در این سالهایی که ما زندگی میکنیم اینست که کسانی در اعتراض به توزیع عادلانه قدرت و صلاحیت های امور مملکت در میان سرتاسر مردم افغانستان به تناسب جمعیت شان، داد از شایسته سالاری میزنند و شایسته سالاری را به جای سهمیه بندی یا تقسیم صلاحیت ها یا کرسی ها پیشنهاد مینمایند. و این اعتراض، اعتراض محض نیست بار سنگینی از تحقیر و توهین را نیز با خود دارد. آنچه که در زندگی اجتماعی به عنوان اصل پنداشته میشود حقوق اجتماعی است. اولا بدیهی است که تمام " حق" از کسانی نیست که شایسته قلمداد میشوند یا ما آنها را شایسته میدانیم یا خودشان خود را شایسته میدانند. شایستگی چیز ارزشمندیست اما معیار قرار دادن شایستگی معایب دیگری با خود دارد که ارزش کاربری اش را درامور اجتماعی از بین میبرد. معیار شایستگی در امور اجتماعی کار ما را به سلیقه پرستی، قوم پرستی یا مذهب پرستی و یا هم سنت پرستی ها یی میکشاند که خود همان بن بست جاده اولی مان خواهد بود. مگر کی هست که دوغ خود را ترش بگوید و از دیگران را شیرین؟ مثل معروفیست. مصداق دیگر آن مذاهب میباشد. بیش از هزار سال از عمر بوجود آمدن مذاهب مختلف میگذرد آیا تا حال کسی به شایستگی مذهب دیگران نسبت به مذهب خودش اقرار کرده است؟ واقعا هم در افغانستان بسیار کم اند کسانی که خود اگر از ملیت "الف" با شند ولی شایستگی فردی از ملیت "ب" را تایید کنند حتی اگر این شایستگی چیزی چون خورشید آشکار هم باشد. شایستگی در زبان مردم ما بیشتر و همواره به جاهای غلطی اشاره میکند که یا ربطی به شایستگی ندارد و یا حد اقل به درجه بندی غلطی گرفتار میباشد. اما تقسیم حقوق بر اساس سهم، از هر حیث با آدرس های مشخصی سرو کار دارد و میتواند با میتود های علمی و تخصصی آنرا معتبر هم ساخت. به این موضوع برمیگردیم.
اما آنچه هم اکنون ذهن مرا با شایسته سالاری - اصطلاحی که هم قدرت فریبندگی دارد و هم با پیش فرض های عوضی در ذهن مردم همراه است- به عنوان بن بستی در زندگی اجتماعی مواجه ساخته است فکر کردن در مورد مشکل زنان در جامعه بود. من فکر میکنم که زنان اساسا با مشکل زن بودن مواجه اند. و این حالتی نیست که آنرا اسلام بوجود آورده باشد یا دموکراسی. مشکلیست که یک جزء هستی زن بودن است. حال فرض میکنیم که در خلقت زن مشکلات خاصی هم در هستیش تعبیه شده است، سوال این است که آیا مردها باید از این مشکلات لذت ببرند یا رنج ببرند؟ یا اینکه اصلا برای لذت بردن یا رنج بردن نیست موضوع حالت دیگری دارد؟ آیا این مشکلات یعنی خصوصیات زنانگی یک آدمی که مونث خلق شده است - که ما نامش را مشکلات گذاشتیم- برای هدفی بوده است که زندگی مرد ها را مشبوع از لذایذ بسازد یا نه بلکه برای آن بوده است که فقط و تنها فقط زن را در دنیای خودش برای دست و پنجه نرم کردن با مشکلاتی فرابخواند؟ یا اینکه زن اساسا باید بداند که این مشکلات چیست و نباید فرض کنند که همه چیز بر وفق مراد است و مشکلی هم در کار نیست ولی زنان بر مشکلات شان اغلبا وقوف ندارند و لذا با مشکلات سرنوشت سازی مواجه میشوند؟و یا اینکه مشکل زن بودن مشکل مرد و زن است؟
اولا در زندگی آدم مشکلات طبیعی بیشماری ایجاد شده است که انسان اگر میخواهد زندگی کند باید این مشکلات را خودش حل نماید. یعنی اینطور نبوده است که خدا اول فکر کرده باشد که این مخلوق بعد از خلق شدن چی مشکلاتی خواهد داشت و سپس آن مشکلات را حل کرده باشد. مثلا خدا شاید میدانسته است که یک انسان برای اینکه از اول تا آخر عمرش کرسنه نماند چقدر نان، روغن و.. نیاز دارد که بعد از سنجش آنرا هم در کنار هر نوزاد بفرستد. اما این طور نکرده است. لذا انسان این مشکلات را باید حل نماید یا "برای زنده ماندن" یا هم برای بهتر زندگی کردن. مشکل زنان اما از آن مشکلاتی است که برای بهتر زندگی کردن باید به آن توجه کرد.
اما وقتی میگوییم "بهتر زندگی کردن"؛ با دنیایی از سوالات مواجه میشویم. سولاتی که هرکسی جواب دیگری برای آن میتواند داشته باشد. اینست که موضوع زن و یافتن یک حل ایده آل برای زندگی زن دامنه گسترده تراز آن دارد که معمولا درجوامع مذهبی و سنتی که تجربه پلورالیسم را ندارند فکر میکنند. حال ما نمیخواهیم همه الگو های زندگی یک زن را تشریح کنیم زیرا همه این الگو ها جزءیات اند. هریک فلسفه خاصی دارد و مبتنی بر عقاید خاصی است اما ما با یک موضوع بنیادی تری برای زن مواجه هستیم. و آن اینکه که اگر زن که میخواهد هرطوری که خواست خودش هست زندگی کند چه مشکلاتی بر سر راهش وجود دارد؟ یا اساسا اینکه در رابطه بین زن و مرد در مجموع(زن و شوهر، دختر و پدر، خواهر و برادر، بچه و دختر) چه مشکلاتی وجود دارد؟ در همه جا آیا همه چیز در اخیار خودش هست؟ یا باید هر خواست زن را مردها برآورده سازد؟ زن مسلمانی که دوست دارد طوری زندگی کند که خودش میخواهد؛ با چند مشکل مواجه میباشد: کسی به او اجازه نمیدهد، یا خودش نمیتواند ادامه دهد . درهم میشکند چون آن آزادی و حق حیات آزادانه و مقتدرانه در جامعه را که مردان دارد او ندارد. این حق را اگر به او برگردانیم یا بدهیم دامنه گفتگو ها برای زندگی و الگوی زندگی زن فروکش خواهد کرد. اما میخواهیم این را بگوییم که مشکلی را که زن در جامعه دارد زاییده جامعه است و باید توسط جامعه هم حل شود. زن با خودش ذاتا مشکلی ندارد. اما بعدا در حین زندگی کردن، در روابطش با مردان، متوجه میشود که سخت دچار مشکل است و هیچ چیز بر وفق مراد نیست و در میماند که آخر چرا؟
مشکل زنان به چند چیز ارتباط دارد: عدم تعادل در خلقت زن و مرد، نبودن نهاد های مدنی یا دور بودن جامعه از مدنیت، نظام های حاکم مبتنی یا حد اقل متاثر از عقاید ابندایی صدها سال پیش، موجودیت افراد و گروه های مجرم و جنایت کار، رایطه غریزی یا تمایلات طبیعی میان دو جنس مخالف که با وجود قرارداد های خاصی که در روابط اجتماعی در یک جامعه مدنی بوجود آمده است قدرت کنترل افراد را از بین میبرد.
به نظر من میزان مدنیت در یک جامعه را میتوان در هرزمانی نظر به میزان رعایت اصول در برابر زنان و این که تا چه حد با رعایت اصول در برابر مردان شباهت دارد، در آن جامعه درجه بندی کرد.زمانی گفته بودم رابطه من با زنم دو گونه است:"از نظر فردی رابطه من با زن من، رابطه من با امکانات یا سهولتهای من است ولی از نظر اجتماعی رابطه من با زن من، رابطه من با خود من است و این رابطه کاملا متقابل است یعنی میگویم باید متقابل باشد." حال این رابطه را هرکس ندارد.چرا؟ اولین مشکلی که زنان با آن مواجه اند و مشکلی صد در صد تخریب کننده ایست اینست که تقاوت های میان بدن زن و مرد وجود دارد. عدم تعادل میان قوای بدنی در این دو طرف تعامل، ضمانت رعایت آن رابطه ای را که "باید" باشد از بین برده است. پس بر مبنای این واقعیت آنچه در این رابطه برای رعایت قانون و اصول قرارداد های فی مابین کم است ضمانت اجرایی آن است. این ضمانت را به نظر من باید جامعه در اثر تکامل و مدنیت بوجود بیاورد. بدیهی است که همه کس در این دنیا برای هر قدمی که برمیدارد نمی اندیشد که ایا این کار چقدر درست است یا چقدر غلط. انچه روش معمول در زندگی مردم است اینست که هر کاری بر اساس عادات صورت میگیرد. در جایی نظریه ای به نام غفلت را خوانده بودم.من به این غفلت یا نقش آن در زندگی معتقدم. "فکر"، شباهت زیادی به قانون عطالت نیوتن دارد. اما این به این معنی نیست که پس درست نیست که در کار نظام تکوینی عالم دخالت کرد و باید قبول کرد که این "مشکل" بودنش به صلاح و خیر ما است. من همچنان معتقدم که هر مشکلی که در زندگی وجود دارد به خاطر خودش خلق نشده است بلکه به این خاطر ایجاد گشته که انسان آنرا حل کند. یا به این معنی است که این مشکل حل نشده است.
بدیهی است که امروز بشر به آن درجه از تمدن و مدنیت اجتماعی رسیده است که نهادهای مدافع حقوق بشر در اطراف و اکناف دنیا ایجاد گشته است که به منظور اصلاح رفتار های اجتماعی غیر عادلانه فعالیت میکنند. اما این نهاد ها هنوز برای اکثر مردم چیز خیالی یی بیش نیست که میخواهد زندگی عزتمندشان را برباد دهد. فشار این نهاد ها دولت را مجاب میکند که به مرور نظم عامه را بر اساس حقوق مدنی افراد تنظیم نماید و تعادلی میان عقاید مردم و نظم یک جامعه تکثر گرا ایجاد نماید
حال نظام چه میتواند؟ تمام مشکلات دیگری که فرا راه زندگی زن در جامعه وجود دارد مستقیما مربوط به اداره و نظام حاکم میباشد که باید حل کند. مجرم باید مجازات شود توسط حکومت. خطاها و اشتباهات رفتاری باید رسیدگی شود آنهم توسط حکومت. اما باز هم مشکل اصلی همان اصلاح نظام میباشد که مبارزات هزینه بردار نهاد های مدنی که متشکل از زنان و مردان جامعه میباشد را طلب مینماید. شاید همه قبول داشته باشند که حکومت و سیستم اداری کشور صرفا ارزش ابزاری دارد که برای تنظیم تمام فعالیت های داخل کشور ساخته میشود و چون ابزاریست برای تنظیم یک زندگی اجتماعی در بزرگترین سطح آن، لذا لازم است تا برای آنکه این نظام مفیدیت اعظمی در استفاده از تمام انرژی ها یا توانایی های بالقوه یا بالفعلی که در تمام مجاری جامعه جریان دارد داشته باشد، باید علمی و آنهم با میتود های عصری و نوین دنیا باشد. یعنی حکومت ماشینی است که با استفاده از تجارب جدید علمی باید ساخته شود نه بر اساس مذهب. مذهب ارزش ابزاری ندارد. یا اگرهم داشته است آنرا درمسیر استحاله تاریخ ازدست داده است و هریک از متون مذهبی برای مردم، به "غایت" و "هدف" تبدیل شده است. و سنت چیزی نیست جز همین مذهب که هر سطر از متون آن به اصول فنا ناپذیر برای انسان هدایت شده تبدیل شده است که اورا به سعادت اخروی میرساند. به نظر هر عضو از یک جامعه سنتی هر ماده ازدستورات مذهبی حکم قانون یا نظمی برای اداره زندگی دنیایی را نداشته بلکه هریک بخودی خود نفس مذهب و یک اصل ایمان وعبادت میباشد و این عبادت، عبادت خداست و طبیعیست که تغییر ناپذیرهم هست. حال اگر نظام حاکم نیز یک نظام مبتنی بر مذهب باشد نخواهد مشکلات مربوط به مجرمین یا خطاهای رفتاری یا ناهنجاری های رفتاری را رسیدگی نماید هیچ کسی یا قدرت دیگری یا همان ضمانت دیگری برای حل این مشکل وجود نخواهد داشت.
اینها مطالبی بود که شاید کسان زیادی همه روزه گفته باشند. مگر حال مشکل دیگری – فریبنده و آزار دهنده – در رابطه به حقوق شهروندان یک جامعه وجود دارد که به نظر میرسد بنیان عدالت اجتماعی را به وجه دیگری تهدید مینماید. و آن عبارت از شعار شایسته سالاریست. شعار شایسته سالاری نه تنها تهدیدی برای عدالت اجتماعیست بلکه تهدیدی برای خود شایسته سالاری نیز میباشد. حکومت باید برای تطبیق عدالت و بکار گیری تمام شایستگی های مردم به تطبیق قانون بپردازد. فانونی که در آن از روشهای علمی برای تصفیهء حساب و کتاب حقوق تمام اعضای جامعه کار گرفته شود. و با شعار ها یا خواست های ایدیولوژیک و فربینده ای چون" شایسته سالاری "، عدالت اجتماعی را پامال نکند و جامعه مدنی را به لجن بربریت و فاشیسم نکشد.
بر اساس تجارب همه میدانیم که اگر دغدغه شایستگی برای انجام هر وظیفه یی در جامعه وجود دارد این دغدغه با حذف بخش های از آدم ها حل نمیشود بلکه ما در این صورت شایسته هایی را هم ازدست خواهیم داد. بر اساس قانون آمار و احتمالات شایستگی در مجموع بصورت یکنواخت درمیان تمام آدم ها اززن و مرد و از هر نزاد پخش شده است. و هرگز نمیتوان حکم کرد که شایسته ترین آدم، در هر زمان در میان مردها خواهد بود. یا در افغانستان در میان پشتونها خواهد بود یا در میان هزاره ها یا در میان تاجیک ها و یا هم در میان اوزبیک ها و یا در میان سایر اقوام.
پس شعار شایسته سالاری به طور معجزه آسایی تضاد خاصی با خود شایسته سالاری دارد شایسته سالاری را به حکم "همه چیز را همگان دانند" با سهیم ساختن همه مردم و همه آدمهایش از هر ملیت و طبقه و بطور واضح با سهمیه بندی کردن وظایف برای هر گروه قومی و جنسی متناسب با میزان موجودیت آنها باید پیاده کرد و فقط آنگاه است که میتوان ادعا کرد که ما شرایط فرصت داشتن تمام شایسته ها را- شایسته های زن را و شایسته های مرد را، شایسته های پشتون را، شایسته های هزاره را، شایسته های تاجیک را، شایسته های اوزبیک را، شایسته های سایر اقوام را- برای احراز مسولیت های مناسبشان به حداکثر رسانده ایم و هیچ شایسته ای را هم ازقلم نیانداخته ایم.
در افغانستان شایسته سالاری را فقط زمانی به حد اگثر رسانده میتوانیم که تمام وزارت خانه ها و مقامات مهم و غیر مهم را میان ملیتهای ساکن در کشور با در نظر گرفتن تمام آدم هایش(یعنی زن و مردش) در کشور به تناسب نفوس شان تقسیم کنیم و اگر کسی اعتراض کند که اینجا شایسته سالاری نقض شده است باید بداند که آن حرف دلش چیز دیگریست و آن عبارت از تعصب و تبعیضیست که در حق طبقه زن و یا هم در حق ملیت های دیگر روامیدارد. و نیزیک برتری خواهی غریزی ایست که در فقدان اندیشه و خرد مندی و در سایه غفلت و بیخبری به عادت و بل به یک امر بدیهی برایش تبدیل شده است که در نتیجه چنین میاندیشد که هر که "زن" باشد معلومدار است که شایستگی ندارد. و همینگونه هرکسی که از ملیت "ب" باشد معلومدار است که شایستگی ندارد.
۱۳۹۰ آبان ۸, یکشنبه
کرزی و برادرانش
وقتی متن مصاحبه رییس جمهور کرزی را خواندم دیدم که دل این آدم دلواپس، این کبوتر عاشق، پس از ده سال هنوز نزد برادرانش طالبان به جا مانده است. وی در میان این مصاحبه اش گفته است که دستگیری افراد ولو اینکه گنهکار هم باشد مشکلی را حل نمیکند. این جمله واقعا خیلی با معنی است که شاید فقط شخص کرزی آنرا درک بتواند. چون شرح مجموعه گل مرغ سحر داند و بس! اما ما هم طبق توان خود همین قدر میدانیم که این کار شاید مشکل شخص کرزی را حل نکند که هیچ؛ حتی مشکلات او را زیاد هم میکند. چون در آنصورت او باید جلسه تشکیل دهد و راهی جستجو کند تا دستگیر شده را دوباره آزاد کند. ولی از شما چه پنهان؛ دست گیری گنهکاران مشکل مردمان دیگر را خوب حل میکند. ما چرا نمیفهمیم که سخنان کرزی کلا شخصی بود و حرف های دلش را گفت! او دلش که هرچه میگوید! گرچه او در حین مصاحبه همیشه فراموش هم نمیکند که رییس جمهور است. اما زهی سعادت برای کشور افغانستان با همچو رییس جمهور! که وی انقدر انسان فرهیخته ایست که اکثرا به حیث رییس جمهور این خاک موفق میشود طوری گپ بزند که گویا در مورد روابط شخصی خود صحبت میکند.
در این جا دیده شد کرزی با این تیز هوشی یی که دارد بعضی از نارسایی خود را هم کشف کرده است. از جمله گفته است که :"...ما باید این مرد را درست تلاشی میکردیم، کلاه او را درست میدیدیم..." به نظر من این جمله کرزی کاملا یک حرف نو و خیلی شاهکار بود. و بقیه گفته های کرزی همه تکراری بود که دیگران همه روزه گفته و میگویند. کرزی در مرگ بعضی از برادران خود، خود را یا نیرو های امنیتی خود را مقصر میداند.
و دیگر اینکه فهمیدم کرزی برادرانش را خیلی دوست دارد و آنقدر برادر برادر گفت که من غبطه خوردم که کاش مرا هم کسی حد اقل نصف آن برادر میگفت. فهمیدم که وی هیچگاهی در فکر بیگانه هایی چون ما نخواهد شد و احساس بیگانگی ام با او عمیق تر شد. کرزی پاکستان را خیلی دوست دارد. گله های دوستانه ای از پاکستانش دارد از جمله اینکه چرا بیشتر متوجه تقاضای امریکا میباشد در حالیکه او در فغانستان اینطور نیست. فکر میکنم که پاکستان برای کرزی خیلی اهمیت دارد. در اخیرکرزی برای پاکستان این ترانه را از ته دلش خواند که فضای مصاحبه را حال و هوای دیگر بخشید:
" تمام دنیا یک طرف تو یک طرف عزیزم، عزیزم
تمام خوبا یکطرف تو یک طرف عزیزم، عزیزم
آهسته و بیوسته
مهرت به دل نشسته
حالا چونم به چونت بسته، عزیزم
..."
گوش شیطان کر! آفرین بر کرزی با این ترانۀ زیبایش! البته گوش شیطان بزرگ هم کر-به قول آقای خامنه یی! خبر شدیم که آقای خامنه یی وقتی قسمت" حالا چونم به چونت بسته عزیزم" را شنید، خیلی خندید. و در حالی که فرشته ها و ملایکه ها در عرش کبریا از خنده آقا به وجد آمده بودند و خنده آقا را به همدیگر تبریک میگفتند و با آقا یکجا میخندیدند، گفت: بابا تو دیگه کی هستی! (کرزی را گفت)
آفرین بر کرزی!
آخر پاکستان گهواره مدنیت طالبان است! و لذا پاکستان باید کاری نکند که تلفات طالبان بیشتر شود و ضعیف شود(این را کرزی به پاکستان فهماند). کرزی به برادرش پاکستان گفت که ما و شما باید مشترکا مراقب باشیم که بینی یک طالب هم خون نشود، چرا که طالب امید آینده من و شما است آخر!... و آمریکا این امید ما را اغلبا اصل قرار نمیدهد. کرزی گفت من تمام دنیا را چی کنم وقتی طالب برادر نباشد. راست گفت کرزی. ما اجنبیان را چه که کرزی چه گفت!
در این جا دیده شد کرزی با این تیز هوشی یی که دارد بعضی از نارسایی خود را هم کشف کرده است. از جمله گفته است که :"...ما باید این مرد را درست تلاشی میکردیم، کلاه او را درست میدیدیم..." به نظر من این جمله کرزی کاملا یک حرف نو و خیلی شاهکار بود. و بقیه گفته های کرزی همه تکراری بود که دیگران همه روزه گفته و میگویند. کرزی در مرگ بعضی از برادران خود، خود را یا نیرو های امنیتی خود را مقصر میداند.
و دیگر اینکه فهمیدم کرزی برادرانش را خیلی دوست دارد و آنقدر برادر برادر گفت که من غبطه خوردم که کاش مرا هم کسی حد اقل نصف آن برادر میگفت. فهمیدم که وی هیچگاهی در فکر بیگانه هایی چون ما نخواهد شد و احساس بیگانگی ام با او عمیق تر شد. کرزی پاکستان را خیلی دوست دارد. گله های دوستانه ای از پاکستانش دارد از جمله اینکه چرا بیشتر متوجه تقاضای امریکا میباشد در حالیکه او در فغانستان اینطور نیست. فکر میکنم که پاکستان برای کرزی خیلی اهمیت دارد. در اخیرکرزی برای پاکستان این ترانه را از ته دلش خواند که فضای مصاحبه را حال و هوای دیگر بخشید:
" تمام دنیا یک طرف تو یک طرف عزیزم، عزیزم
تمام خوبا یکطرف تو یک طرف عزیزم، عزیزم
آهسته و بیوسته
مهرت به دل نشسته
حالا چونم به چونت بسته، عزیزم
..."
گوش شیطان کر! آفرین بر کرزی با این ترانۀ زیبایش! البته گوش شیطان بزرگ هم کر-به قول آقای خامنه یی! خبر شدیم که آقای خامنه یی وقتی قسمت" حالا چونم به چونت بسته عزیزم" را شنید، خیلی خندید. و در حالی که فرشته ها و ملایکه ها در عرش کبریا از خنده آقا به وجد آمده بودند و خنده آقا را به همدیگر تبریک میگفتند و با آقا یکجا میخندیدند، گفت: بابا تو دیگه کی هستی! (کرزی را گفت)
آفرین بر کرزی!
آخر پاکستان گهواره مدنیت طالبان است! و لذا پاکستان باید کاری نکند که تلفات طالبان بیشتر شود و ضعیف شود(این را کرزی به پاکستان فهماند). کرزی به برادرش پاکستان گفت که ما و شما باید مشترکا مراقب باشیم که بینی یک طالب هم خون نشود، چرا که طالب امید آینده من و شما است آخر!... و آمریکا این امید ما را اغلبا اصل قرار نمیدهد. کرزی گفت من تمام دنیا را چی کنم وقتی طالب برادر نباشد. راست گفت کرزی. ما اجنبیان را چه که کرزی چه گفت!
۱۳۹۰ مهر ۱۳, چهارشنبه
آدم خوب محبوب مردم نیست
آن آیه ای را که بر یکی از پیامبران عقل قرن بیست و یک نازل شده بود، من رد کردم. و بعد دیدم که کار خوبی هم کرده ام. آدم خوب ممکن است از خود راضی نباشد. البته اگر نگوییم که یکی از مشخصات آدم خوب اینست که از خودش راضی نباشد. چون احتمال رضایت نسبی برای هرکسی وجود دارد – اما اینکه این رضایت چی وقت ایجاد میشود و نیز کم و کیف آن برای آدم خوب و بد خیلی فرق خواهد داشت. واقعیت اینست که اکثریت اجتناب ناپذیر آدم های خوب-البته آدم های خوب را که ما میشناسیم بصورت نسبی در نظر میگیریم- از خودشان راضی نیستند. آنچه رضایت خاطر بوجود میاورد موفقیت است. ولی موفقیت مشخصه خوب بودن آدم نیست. و همین نکته است که آدم های خوب و بد باید بداند که آنچه در زندگی، جامعه و در تاریخ(بدون شوخی)، بعنوان یک چیز مهم و تأثیر گذار واقع میشود "آدم موفق" است نه "آدم خوب". و "شهرت" و "محبوبیت" هم تابع همان موفقیت است. لذا نزد عموم مردم "آدم خوب" ضرورتا "آدم محبوب" نیست. بر اساس تعریف ما از"آدم خوب" خودش هم این را نمی خواهد که "محبوب" مردم باشد: چون وقتی خودش از خودش راضی نباشد نمیخواهد مردم هم از او راضی باشد. و این ها(شهرت و محبوبیت) معمولا مال کسانیست که در کاری یا کارهایی موفقیت های قابل توجه داشته باشند مثلا در علوم نظرات مشهوری داشته باشد، در سیاست مورد توجه رسانه های مختلف قرار بگیرد، در هنر جذابیت خلق کند، در آواز خوانی صدای زیبا داشته باشد، در ورزش همه را شکست بدهد و امثال آن. پس چه هنری دارد آدم خوب-اگر در جمله آدم های موفق قرار نگیرد؟ دیده میشود که آدم خوب نه هنری دارد و نه کدام ارزش مطلقه یی. وشاید گفته شود که نه هم به آن ضرورت داریم. نه خیر! به آدم خوب ضرورت اما داریم.
حکومت را همان آدم های موفق- که اکثریت اجتناب ناپذیرشان آدم های خوبی نیستند- از طریق محبوب شدن در قلوب افراد بوجود میاورند و بعد که حکومت که در مقایسه به افراد تبدیل به کوهی میشود در مقابل ذره، این ذرات را فراموش میکند و درد افراد را دیگر احساس نمیکند و فغان افراد را میکشد و دنیا را بر مردم به افغانستان تبدیل میکند و با هر پهلویش فردی را نابود میکند و زندگی اش را برباد میدهد و برایش ارزشی هم ندارد. خوب چرا ارزشی ندارد؟ (این یک مثال بود). چرا که این "آدم موفق"، که حاکم شده است، کوه شده است، این آدم "محبوب"، که مردم همه، ذرات بدن او شده اند، عاشق او شده اند،آدم خوبی نیست! اینست که ما از موفق شدن آدم های بد همیشه در هراسیم و از آن زهر چشم ها دیده ایم. گرچه من هم میدانم که حکومت چیزی فراتر از این آدم است.
همه حکومت ها چنین نیستند. همه حکومت ها در برابر مردم کوهی در برابر ذره نیستند. کوچکتراند و در برابر مردم خود متخلخل و ناپیدا. اگر از قضا این اتفاق بیافتد که این "آدم موفق" که راس حاکمیت میشود، "آدم خوب" ی هم باشد آنچنان که ما تعریف کردیم، شاید حکومتی بوجود بیاورد که انتقاد از حکومت را به حد اقل برساند. البته یک حکومت با عاطفه و شاعرانه و رمانتیک که نمیشود بوجود آورد. این را هم میدانم.
به هر صورت من به انتظار "آدم خوب" نشسته ام که "موفق" هم باشد. اگر تقاطع منحنی زندگی آدم خوب با سطح "موفقیت" اتفاق بیافتد، همانا مقطع تاریخی ایده آل، مطلوب و دلخواه برای مردمانی در این مقطع تاریخی اتفاق افتاده است.
گذشته از آن در تعریف ما آدم خوب فقط همان است که تعریف شد. آدم خوب ممکن است چیزهای زیادی را نفهمد و در تصامیمش اشتباهات زیادی مرتکب شود. بطور مثال آدم خوب حتما داکتر نیست که وقتی مریض شود یا کسی مریض شود توصیه ها و راهنمایی هایش مفید باشد. شاید به پولی هم نیارزد! ولی آدم خوب زهر را در کام هیچکسی –خودش یا غیر خودش-هم نمیخواهد بریزد. آدم خوب - ازباب مثال - کسیست که اگر نمیخواهد مال خودش دزدی شود مال دیگران را هم نمیخواهد که دزدی شود. کسیست که اگر خودش؛ فرزندش، زنش، مادرش، پدرش، برادرش، خواهرش را دوست دارد همیشه این را هم بیاد دارد که همین اهمیت را دیگران و کسان دیگران هم دارند.
با این همه، هر کسی حق دارد خوب باشد یا بد. جای تعجبی برای من ندارد که این جمله را میگویم. با این تعریفی که از خوب بودن کردیم، آیا میشود هدف زندگی فقط خوب بودن باشد؟ مگر ندیدیم که خوب بودن یعنی هیچ؟ هدف زندگی همان موفق بودن است. از جمله عواملی که در موفق بودن بعضی ها تاثیر مثبت دارد رها کردن دمب خوب بودن به معنی واقعی آن است. موفقیت های چنگیز خان از اینگونه بود. موفقیت دولت اسراییل که بر بلندی های جولان بیباکانه نشسته است از اینگونه است. مسولیت چیز مهمی است. وظیفه است. و حفاظت از زندگی خود، اولین مسولیت است. برای موفقیت اگراز خطا کردن نمیترسیم آیا عاقلانه است که از بد بودن بترسیم؟ آیا سلب این حق طبیعی به معنی بریدن بخشی اززندگی ما و گرفتن آن ازما نیست؟ اما خوب بودن و بد بودن هرکدام به میزان شدت خود عوافبی دارد. اینکه چرا "آدم خوب" در دنیا وجود واقعی پیدا نمیکند، میکانیزم آن از این جا روشن میشود که هرکسی حق دارد تصمیم بگیرد که هیچ نباشد و همچون دیگران برای دست یافتن به موفقیتی رقابت کند. در حین رقابت خیلی سخت است که بعضی قوانین خوب بودن را نقض نکنیم. درست مثل باد؛ هرکسی اگر عقل داشته باشد؛ میداند که اگر ایستاد دیگر نیست. اما چرا باید جلو خودمان را نگیریم؟ یعنی ارزش دارد که به هر بد بودنی تن در دهیم؟ گرچه بدنبال موفقیت رفتن، رابطه داشتن بیشتر با "خود" و یا توجه بیشتر داشتن به "خود" را در هر گونه رابطه ای میطلبد. و این بیشتر نپرداختن به خوب بودن است تا بد بودن. و خیلی غیر منصفانه هم نیست که ادعا کنیم که فقط، ما باید زندگی کنیم که موفقیتی را طی کنیم و در غیرآن فقط برای خوب بودن زندگی کردن لازم نیست. بر علاوه، اینگونه زندگی کردن خود به تناقض درونی دیگری میانجامد – امام شدن برای مردم! که آنگاه تمام روابطش-که مشخصه خوب بودنش بود- منقلب میشود، دچار تحول پیچیده میشود. هر طرز زندگی هدفی دارد! نمیتواند جای یک هدف برای همیش خالی بماند. این همان تیوری "امام" شدن برای مردم است. "معصوم" بودن-دقیقترش اینکه معصوم اثبات کردن خود- یعنی همین! که این خود عوارض جانبی مشمیز کننده یی ببار میاورد که از عوارض هر بد بودنی بالاتر میپرد. آنکه ارزش مطلقه یی ندارد به چه حق سرور مردم باید باشد؟ اگر کسی خیال کند که در زندگی فقط خوب بودن برایش کافیست و دیگر به هیچ تر و خشکی نیاز ندارد دست بزند، باید بداند که رابطه اش با مردم صادقانه نیست. نیرنگی در کار است. و مهمتر آنکه آدم خوب بودن با محبوبیت کسب کردن منافات دارد و اگرکسی فقط بخاطر خوب بودن یا معصوم بودن محبوبیت و شهرت یافته است این محبوبیت و شهرت بر او حرام است!
اما نه! من باز هم به انتظار آدم خوبی نشسته ام که موفق هم باشد! اگر موفق هم نباشد باز هم نور چشم من است(بدون شوخی). اگر که موفق هم نباشد دست و پا گیر هیچ کسی هم نیست. چون ما طرفدار هرگونه موفقیتی نیستیم. موفقیتی که با بد بودن سازگار است موفقیتی است که برای فاتح خود یک موفقیت است و برای مردم یک تباهی! چون بر اساس تعریف ما رابطه آدم بد، با خود و دیگران همین نسبت را دارد. و فاتح از خود راضی است. ولی ما ازاو متنفر! هرچند که محبوب جماعتی از مردم هم هست. گفتیم که "بد بودن"-مخصوصا- عواقبی دارد که شاید برای بعضی ها که در زمانه ما آدم های نورمالی شاید به حساب نیایند، هیچ موفقیتی به آن نمیارزد. شاید این ناکجا آباد جدا گشته ازهویت موجودی بنام آدم، از هر طرف با صحرای خشک و سوزنده و گاه هم سبز وگوارای "آدم خوب بودن" محاصره باشد وهیچ مسیری از میان آتشکده یا لجن زار "بد بودن" نداشته باشد؟ و آن موفقیتی که از طریق بد بودن سهل الوصول است شاید سرابی بیش نباشد؟ البته این سراب هم متاسفانه حداقل در طول حیات هرکسی واقعیت محض است. شاید قانون فراگیر هستی این باشد که هر چیزی در درون پوسته محافظی خلق میشود. ازطرفی واقعیت جامعه را هم باید در نظرگرفت و به آنچه ممکن است باید بیاندیشیم. مگر میشود آتش افروزی کرد و دنیا را به جهنمی تبدیل کرد و سپس دسته گلی در میان آتش پرورش داد؟ و امکان شکفتن هزاران دسته گل را از بین برد فقط برای پرورش یکدسته گل؟ مگر میشود برای رفع کم خونی خود، خون دیگران را از رگ هایشان کشید و در رگ های خود تزریق کرد وبعد با این مضریت -وبدتر از آن با این موفقیتها- خود را به نحوی مفید و ارزشمند هم تلقی کرد و از خود راضی بود؟ آیا درست است که اگر کسی مثل ما نبود او را با راکت پاش پاش کنیم و بعد از خود راضی هم باشیم؟ من بی جهت از کسانی که از خود راضی اند منزجر نیستم. از شایدها که بگذریم حرف جای دیگریست.
هرکس هدفی دارد. هرکس در زندگی به چیزی دلباخته است. هر موفقیتی برای هر کسی موفقیتی بحساب نمیآید. چرچیل به موفقیتی میاندیشید که با خودش مخلوط باشد و به جامعه صادر کند یعنی خودش را. نمیگویم که چرچیل ادم خوبی بود، اما فراعنه مصر به موفقیتی میاندیشیدند که جدا ازخودشان بود و دیگران باید آنرا بوجود میاوردند. لذا آنچه ما از زندگی میخواهیم بدو گونه است: یا ما مرجع آن باید باشیم یا آن مرجع ما! گرچه هردو صورت را میتوان بر عکس هم کرد. اما آنچه صورت واجب قضیه است همین است. برای یک مورخ، تمدنی که توسط دیکتاتوری بوجود آمده است هم مرجع شناخت خود تمدن است وهم مرجع شناخت شخص دیکتاتوریا نظام دیکتاتوری. یا همینطور خانه پرزرق و برق که از کف تا بامش با اجناس و مواد گران قیمت پوشیده باشد، یا اصلا هر گونه خانه یی، خود هم مرجع سنجش قیمت خود وهم مرجع سنجش شخصیت مالک خود است، در حالی که-ازباب مثال- شناخت آثار علمی و تیوری های سیاسی و اجتماعی هر شخصی، بیشتر به این بستگی دارد که از هر واژه یا هر قطعه آن، منظور و معنی مورد نظر شخص بوجود آورنده آنرا بدقت متوجه شویم. بگذریم که چه انکشافات و تصرفاتی برآن وارد میشود. آن موفقیت مسیحایی که انسان را از تنهایی و نابودی میرهاند همان است که ما مرجع آن باشیم، که هرکسی از خود و برای خود بجا میگذارد، نه "آن" که از برده ها بجا میماند، نه "آن" که برای دیگران بجا میماند، که به نظر من هرچه بدان نزدیک تر شویم مسیرمان از وادی بدبودن فاصله میگیرد و راه به عمق وادی خوب بودن مبرد!
آیاتمدنی که از یک دیکتاتور به جا مانده است موفقیتی است؟ اگر موفقیتی است موفقیت کیست؟ شاید از هیچ کس! و شاید هم هیچ ربطی به موفقیت نداشته باشد. فقط نشان دهنده زندگی گروهی از مردمانی است که با تمام رمز و رازش دیگر ختم شده است. با آدم های خوب و بدش که در سایه شوم دیکتاتور زندگی را باخته اند. تمدنی که دیگر بدرد نمیخورد جز برای مورخ که شب و روز در تقلای گشودن راز داستان فروبسته آن مشتاقانه میکوشد.
بلاخره آدم خوب هم مسوولیت دارد موفق باشد. اگرنه به گناه عدم رفع مسولیت در برابر زندگی خویش عذاب خواهد کشید. گرچه برای ما همچنان آدم خوب خواهد بود-اگر قلب به بد نشود. اما اینکه گفتم که هر کسی حق دارد که خوب باشد یا بد به این خاطر بود که به نظر من زندگی با همین واقعیت ایجاد گشته است و هر کس حق دارد به سوی چیزی برود که به آن علاقه دارد و خود داند که برای آن چه کند و چه عواقبی را به جان بخرد. زندگی فقط با حقوق کاملش لذت بخش است: پر مسولییت تر، پر معنی تر، بزرگتر، هیجان انگیز ترو تماشایی تر.
حکومت را همان آدم های موفق- که اکثریت اجتناب ناپذیرشان آدم های خوبی نیستند- از طریق محبوب شدن در قلوب افراد بوجود میاورند و بعد که حکومت که در مقایسه به افراد تبدیل به کوهی میشود در مقابل ذره، این ذرات را فراموش میکند و درد افراد را دیگر احساس نمیکند و فغان افراد را میکشد و دنیا را بر مردم به افغانستان تبدیل میکند و با هر پهلویش فردی را نابود میکند و زندگی اش را برباد میدهد و برایش ارزشی هم ندارد. خوب چرا ارزشی ندارد؟ (این یک مثال بود). چرا که این "آدم موفق"، که حاکم شده است، کوه شده است، این آدم "محبوب"، که مردم همه، ذرات بدن او شده اند، عاشق او شده اند،آدم خوبی نیست! اینست که ما از موفق شدن آدم های بد همیشه در هراسیم و از آن زهر چشم ها دیده ایم. گرچه من هم میدانم که حکومت چیزی فراتر از این آدم است.
همه حکومت ها چنین نیستند. همه حکومت ها در برابر مردم کوهی در برابر ذره نیستند. کوچکتراند و در برابر مردم خود متخلخل و ناپیدا. اگر از قضا این اتفاق بیافتد که این "آدم موفق" که راس حاکمیت میشود، "آدم خوب" ی هم باشد آنچنان که ما تعریف کردیم، شاید حکومتی بوجود بیاورد که انتقاد از حکومت را به حد اقل برساند. البته یک حکومت با عاطفه و شاعرانه و رمانتیک که نمیشود بوجود آورد. این را هم میدانم.
به هر صورت من به انتظار "آدم خوب" نشسته ام که "موفق" هم باشد. اگر تقاطع منحنی زندگی آدم خوب با سطح "موفقیت" اتفاق بیافتد، همانا مقطع تاریخی ایده آل، مطلوب و دلخواه برای مردمانی در این مقطع تاریخی اتفاق افتاده است.
گذشته از آن در تعریف ما آدم خوب فقط همان است که تعریف شد. آدم خوب ممکن است چیزهای زیادی را نفهمد و در تصامیمش اشتباهات زیادی مرتکب شود. بطور مثال آدم خوب حتما داکتر نیست که وقتی مریض شود یا کسی مریض شود توصیه ها و راهنمایی هایش مفید باشد. شاید به پولی هم نیارزد! ولی آدم خوب زهر را در کام هیچکسی –خودش یا غیر خودش-هم نمیخواهد بریزد. آدم خوب - ازباب مثال - کسیست که اگر نمیخواهد مال خودش دزدی شود مال دیگران را هم نمیخواهد که دزدی شود. کسیست که اگر خودش؛ فرزندش، زنش، مادرش، پدرش، برادرش، خواهرش را دوست دارد همیشه این را هم بیاد دارد که همین اهمیت را دیگران و کسان دیگران هم دارند.
با این همه، هر کسی حق دارد خوب باشد یا بد. جای تعجبی برای من ندارد که این جمله را میگویم. با این تعریفی که از خوب بودن کردیم، آیا میشود هدف زندگی فقط خوب بودن باشد؟ مگر ندیدیم که خوب بودن یعنی هیچ؟ هدف زندگی همان موفق بودن است. از جمله عواملی که در موفق بودن بعضی ها تاثیر مثبت دارد رها کردن دمب خوب بودن به معنی واقعی آن است. موفقیت های چنگیز خان از اینگونه بود. موفقیت دولت اسراییل که بر بلندی های جولان بیباکانه نشسته است از اینگونه است. مسولیت چیز مهمی است. وظیفه است. و حفاظت از زندگی خود، اولین مسولیت است. برای موفقیت اگراز خطا کردن نمیترسیم آیا عاقلانه است که از بد بودن بترسیم؟ آیا سلب این حق طبیعی به معنی بریدن بخشی اززندگی ما و گرفتن آن ازما نیست؟ اما خوب بودن و بد بودن هرکدام به میزان شدت خود عوافبی دارد. اینکه چرا "آدم خوب" در دنیا وجود واقعی پیدا نمیکند، میکانیزم آن از این جا روشن میشود که هرکسی حق دارد تصمیم بگیرد که هیچ نباشد و همچون دیگران برای دست یافتن به موفقیتی رقابت کند. در حین رقابت خیلی سخت است که بعضی قوانین خوب بودن را نقض نکنیم. درست مثل باد؛ هرکسی اگر عقل داشته باشد؛ میداند که اگر ایستاد دیگر نیست. اما چرا باید جلو خودمان را نگیریم؟ یعنی ارزش دارد که به هر بد بودنی تن در دهیم؟ گرچه بدنبال موفقیت رفتن، رابطه داشتن بیشتر با "خود" و یا توجه بیشتر داشتن به "خود" را در هر گونه رابطه ای میطلبد. و این بیشتر نپرداختن به خوب بودن است تا بد بودن. و خیلی غیر منصفانه هم نیست که ادعا کنیم که فقط، ما باید زندگی کنیم که موفقیتی را طی کنیم و در غیرآن فقط برای خوب بودن زندگی کردن لازم نیست. بر علاوه، اینگونه زندگی کردن خود به تناقض درونی دیگری میانجامد – امام شدن برای مردم! که آنگاه تمام روابطش-که مشخصه خوب بودنش بود- منقلب میشود، دچار تحول پیچیده میشود. هر طرز زندگی هدفی دارد! نمیتواند جای یک هدف برای همیش خالی بماند. این همان تیوری "امام" شدن برای مردم است. "معصوم" بودن-دقیقترش اینکه معصوم اثبات کردن خود- یعنی همین! که این خود عوارض جانبی مشمیز کننده یی ببار میاورد که از عوارض هر بد بودنی بالاتر میپرد. آنکه ارزش مطلقه یی ندارد به چه حق سرور مردم باید باشد؟ اگر کسی خیال کند که در زندگی فقط خوب بودن برایش کافیست و دیگر به هیچ تر و خشکی نیاز ندارد دست بزند، باید بداند که رابطه اش با مردم صادقانه نیست. نیرنگی در کار است. و مهمتر آنکه آدم خوب بودن با محبوبیت کسب کردن منافات دارد و اگرکسی فقط بخاطر خوب بودن یا معصوم بودن محبوبیت و شهرت یافته است این محبوبیت و شهرت بر او حرام است!
اما نه! من باز هم به انتظار آدم خوبی نشسته ام که موفق هم باشد! اگر موفق هم نباشد باز هم نور چشم من است(بدون شوخی). اگر که موفق هم نباشد دست و پا گیر هیچ کسی هم نیست. چون ما طرفدار هرگونه موفقیتی نیستیم. موفقیتی که با بد بودن سازگار است موفقیتی است که برای فاتح خود یک موفقیت است و برای مردم یک تباهی! چون بر اساس تعریف ما رابطه آدم بد، با خود و دیگران همین نسبت را دارد. و فاتح از خود راضی است. ولی ما ازاو متنفر! هرچند که محبوب جماعتی از مردم هم هست. گفتیم که "بد بودن"-مخصوصا- عواقبی دارد که شاید برای بعضی ها که در زمانه ما آدم های نورمالی شاید به حساب نیایند، هیچ موفقیتی به آن نمیارزد. شاید این ناکجا آباد جدا گشته ازهویت موجودی بنام آدم، از هر طرف با صحرای خشک و سوزنده و گاه هم سبز وگوارای "آدم خوب بودن" محاصره باشد وهیچ مسیری از میان آتشکده یا لجن زار "بد بودن" نداشته باشد؟ و آن موفقیتی که از طریق بد بودن سهل الوصول است شاید سرابی بیش نباشد؟ البته این سراب هم متاسفانه حداقل در طول حیات هرکسی واقعیت محض است. شاید قانون فراگیر هستی این باشد که هر چیزی در درون پوسته محافظی خلق میشود. ازطرفی واقعیت جامعه را هم باید در نظرگرفت و به آنچه ممکن است باید بیاندیشیم. مگر میشود آتش افروزی کرد و دنیا را به جهنمی تبدیل کرد و سپس دسته گلی در میان آتش پرورش داد؟ و امکان شکفتن هزاران دسته گل را از بین برد فقط برای پرورش یکدسته گل؟ مگر میشود برای رفع کم خونی خود، خون دیگران را از رگ هایشان کشید و در رگ های خود تزریق کرد وبعد با این مضریت -وبدتر از آن با این موفقیتها- خود را به نحوی مفید و ارزشمند هم تلقی کرد و از خود راضی بود؟ آیا درست است که اگر کسی مثل ما نبود او را با راکت پاش پاش کنیم و بعد از خود راضی هم باشیم؟ من بی جهت از کسانی که از خود راضی اند منزجر نیستم. از شایدها که بگذریم حرف جای دیگریست.
هرکس هدفی دارد. هرکس در زندگی به چیزی دلباخته است. هر موفقیتی برای هر کسی موفقیتی بحساب نمیآید. چرچیل به موفقیتی میاندیشید که با خودش مخلوط باشد و به جامعه صادر کند یعنی خودش را. نمیگویم که چرچیل ادم خوبی بود، اما فراعنه مصر به موفقیتی میاندیشیدند که جدا ازخودشان بود و دیگران باید آنرا بوجود میاوردند. لذا آنچه ما از زندگی میخواهیم بدو گونه است: یا ما مرجع آن باید باشیم یا آن مرجع ما! گرچه هردو صورت را میتوان بر عکس هم کرد. اما آنچه صورت واجب قضیه است همین است. برای یک مورخ، تمدنی که توسط دیکتاتوری بوجود آمده است هم مرجع شناخت خود تمدن است وهم مرجع شناخت شخص دیکتاتوریا نظام دیکتاتوری. یا همینطور خانه پرزرق و برق که از کف تا بامش با اجناس و مواد گران قیمت پوشیده باشد، یا اصلا هر گونه خانه یی، خود هم مرجع سنجش قیمت خود وهم مرجع سنجش شخصیت مالک خود است، در حالی که-ازباب مثال- شناخت آثار علمی و تیوری های سیاسی و اجتماعی هر شخصی، بیشتر به این بستگی دارد که از هر واژه یا هر قطعه آن، منظور و معنی مورد نظر شخص بوجود آورنده آنرا بدقت متوجه شویم. بگذریم که چه انکشافات و تصرفاتی برآن وارد میشود. آن موفقیت مسیحایی که انسان را از تنهایی و نابودی میرهاند همان است که ما مرجع آن باشیم، که هرکسی از خود و برای خود بجا میگذارد، نه "آن" که از برده ها بجا میماند، نه "آن" که برای دیگران بجا میماند، که به نظر من هرچه بدان نزدیک تر شویم مسیرمان از وادی بدبودن فاصله میگیرد و راه به عمق وادی خوب بودن مبرد!
آیاتمدنی که از یک دیکتاتور به جا مانده است موفقیتی است؟ اگر موفقیتی است موفقیت کیست؟ شاید از هیچ کس! و شاید هم هیچ ربطی به موفقیت نداشته باشد. فقط نشان دهنده زندگی گروهی از مردمانی است که با تمام رمز و رازش دیگر ختم شده است. با آدم های خوب و بدش که در سایه شوم دیکتاتور زندگی را باخته اند. تمدنی که دیگر بدرد نمیخورد جز برای مورخ که شب و روز در تقلای گشودن راز داستان فروبسته آن مشتاقانه میکوشد.
بلاخره آدم خوب هم مسوولیت دارد موفق باشد. اگرنه به گناه عدم رفع مسولیت در برابر زندگی خویش عذاب خواهد کشید. گرچه برای ما همچنان آدم خوب خواهد بود-اگر قلب به بد نشود. اما اینکه گفتم که هر کسی حق دارد که خوب باشد یا بد به این خاطر بود که به نظر من زندگی با همین واقعیت ایجاد گشته است و هر کس حق دارد به سوی چیزی برود که به آن علاقه دارد و خود داند که برای آن چه کند و چه عواقبی را به جان بخرد. زندگی فقط با حقوق کاملش لذت بخش است: پر مسولییت تر، پر معنی تر، بزرگتر، هیجان انگیز ترو تماشایی تر.
۱۳۹۰ مهر ۹, شنبه
آدم خوب چه کسیست؟
یکی از روزها یکی از بچه هایی که در یک دفتر با من کار میکرد و خیلی به نظر خودش آدم اندیشمند و متفکر آخرین نوع در زمان خود - یعنی در زمان ما و شما- بود در یکی از صحبت هاییش با بعضی از همکاران ابراز نظر میکرد که "آدم خوب کسی است که از خودش راضی باشد". نمیدانم که این جمله چی داشت که با شنیدنش در اعماق قلبم نفرت و انزجار شدید و بدون اختیاری احساس کردم که قدرت ادامه صحبت کاملا از من گرفته شد و خودم را به سختی کنترل کردم و تا امروز که قریب ده سال از آنروز میگذرد، همچنان به قوت خود باقیست!؟ اما بعد با خودم گفتم خواهی نخواهی این هم سوالیست، تو که از این آدم با این سخنش اینقدر بدت آمد، تو بگو که آدم خوب واقعا چگونه آدمی است؟ خلاصه اینکه بعد از پریدن از چندین فرض و مرزی، من به تنهایی - و بدون دخیل ساختن احد من الناس، و من شر الوسواس الخناس، اللذی یوسوس فی الصدورالناس ...(!) - و به صلاحیت خودم ،به نتیجه ای رسیدم که مرا راضی کرد و به نظرم غیر خودخواهانه بود وخوب دلم را یخ کرد و تا امروز از این تعریف خود دلشادم:
آدم خوب کسی است که رابطه اش با تمام مردم، عین رابطه اش با خودش باشد و رابطه اش با خودش عین رابطه اش با مردم باشد!
حالا جدا از اینکه این تعریف از نظر چی کسی درست است یا غلط، آیا چنین آدمی پیدا خواهد شد؟
نه!
یعنی چه؟ یعنی دوباره به صفر رسیدم؟! ... نخیر:
"گفتم که یافت می نشود جسته ایم ما
گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست
آدم خوب کسی است که رابطه اش با تمام مردم، عین رابطه اش با خودش باشد و رابطه اش با خودش عین رابطه اش با مردم باشد!
حالا جدا از اینکه این تعریف از نظر چی کسی درست است یا غلط، آیا چنین آدمی پیدا خواهد شد؟
نه!
یعنی چه؟ یعنی دوباره به صفر رسیدم؟! ... نخیر:
"گفتم که یافت می نشود جسته ایم ما
گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست
۱۳۸۹ دی ۲۲, چهارشنبه
این ثانیه ها دقیقه ها به جان من نیش میزنند
نمیدانم عبدالحسین زرین کوب چگونه توانسته است که درد پایان زندگی خود را در ادامه یافتن زندگی توسط دیگران حل کند؟ وی در کتاب خود "تاریخ در ترازو" همواره تلاش دارد تا این فکر وحدت انسانی را در خوانندگان و شاید در خود تلقین کند. و نیز خوشبینی را نسبت به آیندهء تاریخ ومسیر تاریخ. وی نقل قولی دارد از خلاصه تاریخ جهان برای یک تن از پادشاهان پارس در بستر مرگ: " مردم به دنیا آمدند، رنج بردند و مردند"، که به نظر وی در واقع نه یک خلاصه تاریخ، بلکه یک " تسلیت مایوسانه با روح خوشامدگویی شاعران ستایشگر بوده که چیزی را خلاصه نمیکند جز زندگی فناپذیر کسانی که با مرگ آنها هم رنج و دغدغه آنها به پایان میرسد و هم شکوه و آوازه شان". به نظر وی مرگ افراد و حتی جوامع و تمدن ها نیز نقطه پایان همه چیز در تاریخ نیست. چون در تاریخ این مهم است که افراد و جوامع چگونه زندگی کرده اند، نه اینکه چگونه مرده اند و لذا سیر تاریخ نشاندهنده استمرار و تداوم است نه توقف و انقطاع. "خلاصه تاریخ" به نظر او قابل قبولتر میبود اگر بدنبال خلاصه فوق افزوده میشد: " و دیگران زندگی آنها را ادامه میدهند تا رنج ها کمتر شود و زندگی پر بارتر".
این فیلسوف تاریخ سپس خودرا چنین تسلی میدهد:"اگر تاریخ انسانیت را بتوان در ترازو نهاد، آنچه در گذشته و حال مایه شرم و پستی انسان میتواند شد، نسبت بدانچه مایه امید و سرفرازی اوست وزن زیادی ندارد".
و خلاصهء بحث وی درمورد کارنامه تاریخ اینست که تاریخ نشاندهنده تداوم و استمرار است و ساختن آینده. انسان دیروز که معتقد به جبر تاریخ و تقدیر اجتناب ناپذیر و اراده خدایان بود، کمتر در صدد تغییر و ساختن آینده بود ولی انسان امروز معتقد به آزادی انسان است و نقش خود در ساختن آینده.
وی میگوید " بشر هنوز از بامداد یک روز تاریخ خویش فاصله زیادی ندارد"، اما دست آورد هایی دارد که اندک-اندک گذشته وحشی او را اصلاح میکند و این راه ترقی را با وجود هزاران مشکل چنانکه ادامه داده است ادامه میدهد. جنگ ها نیز"مرده ریگ گذشته وحشی اوست"، و ترویج و گسترش فرهنگ همزیستی و تسامح در میان بشر نشان دهنده گذار تاریخ بشریت از جنگ و وحشی گری و مو قتی بودن حالت جنگ در میان جوامع بشریت میباشد، و جنگ ها نظر به مجموع تاریخ طولانی انسانیت لحظه ای بیش نخواهد بود. تمدن به عنوان تجلی تاریخ بشریت است که راه خود را همواره در صلح و آرامش پیموده و بر علاوه "اخلاق" همیشه به عنوان حاکم واقعی وجدان انسان عمل کرده است. صلح و آزادی را انقلاب اخلاقی تأمین میکند ووجود طبقات درمیان بشر در آینده را محکوم به زوال. و بالاخره تمدن واحد انسانی و آینده تاریخ، باهم میعاد دارد. آخرالامر آنچه از تاریخ باقی میماند تمدن است که تمام انسان ها درآن سهم دارند.
این اندیشمند و مورخ، درگیری و جدال سختی با مفهوم مأموریتی دارد که به نام زندگی یاد میشود. هر چند که هستی خویش را خواسته سواربررودخانه تاریخ از ازل تا به ابد تأمین نماید، باز هم نمیتواند کلمات و اسم هارا به واقعیت تبدیل کند. من اما، چیز دیگری ازین جدال مورخ میبینم.
مورخ بیشتر از هر کس دیگری دغدغه پوچی و بیهودگی زندگی خود را دارد و در عین حال بیشتر از هر کس دیگری نیز به حرفه خود معتاد است.
و در یک نگاه عمومی تر جاویدانگی مفهومی است که برای" موجود انسان" دارای تناقض درونی عجیبی است. اکثرا به این هم قانع نمیشویم که برای ابد این زندگی دنیایی را داشته باشیم. اما لحظاتی کوتاهی را- که خود گذرا بودن ذات آن است - تجربه میکنند که شیرینی آن بوی جاویدانگی را به مشام میرساند. حالت ثابت داشتن در این دنیا آن انگیزه ای را از بین میبرد که آدم را وادار میکند تا برای رسیدن به هدفی باید بر سرعتش بیفزاید. یعنی عمر جاویدانی این انگیزه را مطلقا از بین میبرد، چون دیگر دغدغه از دست رفتن "وقت" وجود نخواهد داشت و گیریم که این خود آگاهی و عقل را هم داشته باشیم باز هم هر کاری را-خیلی عاقلانه- برای فرصت های لایتناهی یی که در اختیار داریم خواهیم گذاشت و در نتیجه در این عطالت قطعی همچون بتی به خواب ابدی خواهیم رفت و عقل و خودآگاهی مان همچون قطره یی در لایتناهی به هیچ تبدیل خواهد شد. در نتیجه تحول توقف خواهد کرد و زندگی ناپدید خواهد شد. میبینیم که این جاویدانگی خود به نیستی می انجامد.
اما این مورخ عزیز دغدغه دیگری دارد.من در حالی که حماسه تنهایی مینویسم با نوشته های او برمیخورم که حماسه وحدت و استمرار! مینویسد. من به زعم خودم به حقیقت باریک و مرموز ولی پیچیده و مداخله گر درتمام شؤون زندگی ام پی برده ام که عبارت است از تنهایی؛ حقیقتی و واقعیتی که چه ما به آن اشراف داشته باشیم و چه نداشته باشیم، وجود دارد ولی این جا اگر دغدغه ای دارم، دغدغه ای پوچی نیست. دغدغه باختن است. و حسرت آرمان های والایی که به دنبالش نرفتیم و عمری که به فریب گذراندیم و در محیط های کاذب! مورخ ما اما، با دغدغه پوچی در جنگ است. با این همه من امروز میدانم که با تمام احساسم در احساس او وجود داشته ام و او تا هنوز دارد ما همه را همچون پرستار مهربانی نوازش میکند. این مورخ عزیزدر هر فرصتی تاریخ را رمز جاویدانگی زندگی انسان نمایانده است.
وی درکتابش از فوایید تاریخ گرفته تا کارنامه تاریخ، در هر دمی، سیالیت تاریخ را شاهدی بر استمرار زندگی آورده است. وی یاد آور میشود نزد قدما شناخت ادیان و عقاید که از تاریخ حاصل میشود از فواید مهم تاریخ بشمار میرفت، اما دربین فواید تاریخ آنچه تا هنوز اهمیت خود را از دست نداده است توجه به جنبه عملی و اخلاقی تجارب تاریخ است. همان فایده ای که یونانی ها از تاریخ پراگماتیک (pragmatikos(pragmatic میجسته اند. این فایدهء" تجارب" تاریخ همواره دوجنبه داشته است. جنبه بازدارنده یا عبرت انگیزی آن و جنبه وادارکننده و عملی آن. عبرت انگیزی تاریخ، تاریخ را نزد زاهدان و واعظان خدمت گزار دین ساخته بود و لذا فواید آن هم عاید حیات دینی میشد. و این خود باعث میشد که نزد بسیاری از قدما فواید تاریخ بسیار محدود شمرده شود. از گوته یاد آورمیشود که میگوید" که من از هرآنچه بی آنکه بر فعالیتم بیافزاید یا آنرا مع الواسطه تحریک کند، فقط به من تعلیم دهد نفرت دارم". و نیز نیچه که درسود وزیان تاریخ "این کلام گوته را تصدیق میکند و میگوید اگر تاریخ مورد حاجت هست برای کمک به زندگی و عمل است نه برای آنکه انسان را از زندگی و عمل باز دارد". و اینکه باوجود آن "نیچه تصدیق میکند که تاریخ آفرینندگی را در انسان برمیانگیزد و انسان را به ادامه سنت های افتخارآمیز گذشته تشویق مینماید...و بالاخره به انسان یاد میدهد که هرچه بوجود میاید محکوم به زوال است و افتخار به گذشته ها بیهوده است و لذا به حیات و زمان حال کمک میکند. و زیان آن وقتی آشکار میشود که آنرا تبدیل کنند به علمی که هیچ تعلقی به زمان حاضر نداشته باشد و در آنصورت از انسان یا مورخ موجودی خواهد ساخت که جز مجموعه ای از اطلاعات نیست. بیطرف، بی اثر و بی خاصیت. و فقط مشغول خواندن تاریخ و عاجز از ساختن تاریخ. بعلاوه عمل واقعی که تاریخ گزارش آنست قبل از هر چیز نیاز به فراموشی و حتی خودفراموشی دارد و خود را باید از گذشته آزاد کرد تا از عهدهء کاری برآمد. نیچه میگوید البته امکان آن هست که انسان بتواند بی آنکه تقریبا هیچ چیز را به خاطر بیاورد زندگی کند، حتی همچون یک جانور ممکن هست خوشبخت هم زندگی کند، اما این دیگر مطلقا ناممکن است که انسان بدون فراموشی بتواند زندگی کند". زرین کوب همچنان خاطرنشان میکند که تاریخ این فایده را هم دارد که " جوانان را زودتر از معمول به سطح عصر خویش میرساند و عواملی را که در جهان حاکم بوده و هست به آنها معرفی میکند و به انسان کمک میکند تا خود را بشناسد و با مقایسه با احوال دیگران انگیزه ها و اسرار نهفته رفتار خویش را-چنانکه هست و چنانکه باید باشد-دریابد. انسان - خواه وجود وی عبارت باشد از آنچه میاندیشد و خواه عبارت باشد از آنچه انجام میدهد- در ضمن مطالعه تاریخ و احوال کسانی که اهل نظر یا اهل عمل بوده اند بهتر میتواند رسالت خود را ارزیابی کند". چون نمونه واقعی عمل را فقط تاریخ به انسان نشان میدهد نه دین و اخلاق و علم و حقوق و اقتصاد که فقط تعلیمات نظری اند. اما هم یاد آور شده است که کسانی تاریخ را غیر ازتکرار مستمر یک رشته امور و اعمال معین چیز دیگر نمیدانند و یا هم یک سلسله تصادف و اتفاق. و نیزوی میگوید "چیز دیگری که تاریخ را بنام آن محکوم کرده اند مغایرت نتایج تاریخ با اخلاق است. پل والری ( paul valery) شاعر و متفکر معاصر فرانسوی بدون توجه به فواید تاریخ در این باب تاریخ را خطرناکترین فراورده کیمیای عقل انسانی میداند. تاریخ ملت ها را به رویارویی میکشاند، جراحت های کهنه شانرا تیمار میدارد و... . حتی نیچه که اخلاق جاری را بشدت نقد میکرد مثل یک ستایشگر اخلاق ادعا کردکه وقتی اشتغال به تاریخ عادت شود و در وجدان نفوذ کند در عمل تبدیل میشود به تحسین و ستایش در بست برای آنچه پیروزی و پیشرفت خوانده میشود. وقایعی که روی داده است ممکن است با آنچه باید باشد تضاد داشته باشد. البته در نظر تاریخ گرایان تاریخ و رابطه علیت "ضرورت تاریخ" را بوجود میآورد که جایی برای اخلاق نمیگذارد. اشتفن تسوایک نویسنده نام آور اتریش تاریخ های ملی را مسؤول غرور ملی اقوام و ملت ها مییافت.چون تاریخ به مردم از کودکی تلقین میکند که میهن آنها بهترین میهن ها، سربازان شان بهترین سرباز ها، نژادشان بهترین نژادها، مذهب شان بهترین مذهب ها و... بوده اند و در جریان تاریخ همیشه حق با آنها بوده است و لذا جنگ به خاطر منافع میهن نه تنها مجاز بلکه واجب است". اما او میگوید" بد آموزی تاریخنویسان متعهد را نمیتوان گناه تاریخ (به عنوان علم) شمرد. درحقیقت اخلاق و انسانیت از تاریخ درست و غیر مغرضانه نفع میبرد، درس و عبرت از تاریخ در قرآن هم بسیار آمده است و تاریخ به نوع ناخودآگاه جز زندگی انسان است". و میرسد به اینکه "تاریخ نسلهای متوالی را به شخض واحد تبدیل میکند". بعد این مورخ از قدم زدن در ادوار تاریخ یا در شاهراه تاریخ به وجد میاید و لذت انگیزی تاریخ را از فواید آن ذکر میکند. این لذت انگیزی تاریخ برای او هم چیزی نیست مگر معلول یا مدلول همان پوچی زدایی آن. میگوید" از فواید تاریخ لذت انگیزی آنست. آشنایی با تاریخ تمام آنچه را پیرامون انسان هست معنی و جاذبه دیگر میبخشد و همین نکته است که زندگی مورخ را از لذت های بی نام سرشار میکند". اگر دقت کنیم این همان رابطه بین تاریخ و مرگ! است که باز مورخ را زنده میکند. وی از "لذت دریافت گذشته های جاندار، لذت مستغرق شدن در لحظه های نزدیک به شروع یک تاریخ، و نجوای یک صخره یا یک خرابه یا یک قبرستان با روح مورخ " سخن میگوید. و در نتیجه تاریخ برای او زندگیست یا تمدید زندگی در بعد گذشته آن. اما تنها این نیست،وی میگوید آنچه روح انسان امروز را به سوی تاریخ میکشاند دیگر اندیشه رستاخیز گذشته ها نیست! علاقه به درک مفهوم زمان است و دغدغه در باب سرنوشت انسانی. و تاریخ امروز دیگر تنها حدیث دیروز نیست، حدیث دوام و استمرار است و حدیث فردا. و "تاریخ در مفهوم امروزی آن یک زندگی است. نه زندگی طبقه یا ملت خاص بلکه زندگی تمام انسانیت که با یکدیگر پیوند ناگسستنی دارد؛ که از محدودیت زندگی قومی، نژادی و مذهبی برتر است. این رابطه با زندگی که از تاریخ پیله یی میسازد برای مقابله با مرگ، مخصوصا وقتی خواننده را به اوج لذت میرساند که بیان مورخ مثل بیان یک هنرمند تخیل انگیز باشد، و خواننده تاریخ به قول امرسون((Emerson به تناوب رومی یا ترک، راهب یا سلطان، شهید یا دژخیم شود و خویشتن را با اسپارتاکوس در کنار بردگان بیاید، با میرابو در انقلاب فرانسه شرکت کند، با گالس تنس بر خود پسندی های ایزدمآبانهء اسکندر خنده زند، با کورش اسیران یهود و کاهنان مردوک هردو را در نور تسامح خویش غرقه یابد، با بروتوس حتی قیصر را نیز قربانی آزادی ووطن سازد، در هر قانون تازه ، در هر نهضت عام، در هر انقلاب قهرمانی مرحلهء دیگر از توسعه وجدان انسانیت را در وجود خویش تجربه کند. و در واقع اگر این گذشته ها را با واقعیتی از تجربه های نفسانی خویش پیوند نزند، مشکل بتوان تصور کرد که از تاریخ چیز درستی درک کرده باشد. تا وقتی انسان نتواند لحظه های بزرگ تاریخ را در وجود خویش تجربه کند و از هواهای عطرآگین قله های انسانیت نفس بکشد، لذت تاریخ را که پر تنوع ترین چشم انداز زندگی را به انسان عرضه تواند کرد، نمیتواند ادراک کند".
من احساس میکنم این مورخ با تمام تلاشی که دارد نمیتواند چیزی را که میگوید، کلمات و اسم هایی را که بکارمیبرد، واقعیت ببخشد. در حالی که در این زندگی که هر کسی چنان فرورفته در سودایی پیش فرض خود است که سودای خویش را واقعیت محض میداند و حتی لذتی از موسیقی تازه یا بیرون از عادت خویش را درک نمیتواند( که میدانیم چقدر آسان است)، چگونه خواهد توانست لحظه های بزرگ تاریخ را در وجود خویش تجربه کند؟ من خواهم گفت که اگر کسی میخواهد تمام حقایق و واقعیت هارا به شکل عریان آن درک کند باید بداند که هرکسی در زندگی تنهاست!
این مورخ گاهی – به نظرم- حق دارد که خیال میکند به حقایقی اشاره میکند. میگوید " از لذت های تاریخ، لذت آشنایی با تاریخ در وقت مطالعه شعر و ادب است. چرا که آشنایی با تاریخ این آثار، نویسندگان و محیط آنان مارا به سرچشمهء الهام آنها رهنمون میشود و گویی تا حدی شریک لذت خلق و ابداع آنها میشویم". و اینکه آشنایی با تاریخ سبب میشود که حتی یک قطعه موسیقی را بهتر درک کنیم. نمایشنامه شکسپیر، راسین، کرنی، شیلر و دیگران بدون شناخت احوال واقعی اشخاص و قهرمانان آنها لذت ادبی کافی نمیبخشد. و تاریخ خواندن، لذت یک مسافرت در سرزمین های ناشناخته را دارد. و همچنان تأثیر اخلاقی تاریخ را در هنگام مطالعه جنایت ها و هم چنان فداکاری ها و خدمات بشر نیز نباید نادیده گرفت. اینها همه درست! اما باز هم این مورخ به فایده جاویدانگی بحشی تاریخ میرسد: " و مجرد ترین و خالص ترین لذتی که از تاریخ حاصل میشود یک نوع تجربه عرفانی است: وجدان وحدت و استمرار"! میگوید "زندگی ما به زندگی تمام افراد جامعه و قوم ما ارتباط دارد، زندگی جامعه و قوم ما نیز به زندگی جوامع و اقوام دیگر وابسته است، و این را تاریخ به ما میآموزد که شعور به آن انسان را از تألم و دغدغه تنهایی بیرون میآورد. به علاوه این اتصال فرد با تمام دنیای انسانیت، با دنیای گذشته و با آنچه در آینده نیز خواهد بود پیوند دارد و این استمرار امریست که وجدان آن نشان میدهد که وجود انسان معنی و هدف دارد و حتی مرگ انسان آنرا به پایان نمیرساند. پس تاریخ دلهرهء پوچی را که سارتر و کامو آنهمه با کابوس آن درگیرند، زایل میکند و لذت بخشی این وجدان وحدت و استمرار از اینجاست که تألم و دلهرهء تنهایی و پوچی را از بین میبرد. بدین گونه ، نسلهای مختلف در پیهم میآید و انسان بی آنکه بتواند خود را از چنبرهء این استمرار بیرون کشد در میان امواج مستمر حیات که از ازل تا به ابد بی وقفه راه خود را طی میکند و میغلطد و میپوید، پیش میرود و خودرا با یک یک امواج و با تمام دریای هستی متصل و مرتبط مییابد. آیا این یک تجربه عرفانی نیست که در آن سرانجام مشروط به مطلق میپیوندد و محدود به نامحدود؟".
به نظرم این شاید تسلای دلی برای آنانی باشد که انبوهی از کارناهه هایی داشته باشند که برای شان ارزشمند و دوست داشتنی است ولی تحمل ترک آنرا ندارند و ناگهان با مرگ اندیشی همه را برباد فنا مییابند. آیا این خود خواهی نیست؟ در هر صورت این چیزیست که به همه مربوط نیست!
چیزی که میتواند به همه مربوط باشد همان است که هر کسی در زندگی تنهاست! من سهمی در تمدن انسان ندارم. و شاید هرگز نداشته باشم. چون هر کسی در زندگی تنهاست! و این واقعیت است. آنچه را که این مورخ میگوید دلهره تنهایی را زایل میکند، نه تنها زایل نمیکند که خود تلنگر هشداریست برای مسوولیت هایی که هرکسی به تنهایی بدوش دارد. تا کسی با پذیرفتن تنهایی تمام اینهمه خیالات و چهار دیواری های کاذب و دروغین خود را بیعفت نکند در هیچ کجای این تاریخی که حدیث وحدت و استمرار است و با تمدن واحد انسانی در آینده میعاد دارد-که به نظر من واقعا هم دارد- وجود نخواهد داشت!
نکات دیگریست که باشد برای آینده
این فیلسوف تاریخ سپس خودرا چنین تسلی میدهد:"اگر تاریخ انسانیت را بتوان در ترازو نهاد، آنچه در گذشته و حال مایه شرم و پستی انسان میتواند شد، نسبت بدانچه مایه امید و سرفرازی اوست وزن زیادی ندارد".
و خلاصهء بحث وی درمورد کارنامه تاریخ اینست که تاریخ نشاندهنده تداوم و استمرار است و ساختن آینده. انسان دیروز که معتقد به جبر تاریخ و تقدیر اجتناب ناپذیر و اراده خدایان بود، کمتر در صدد تغییر و ساختن آینده بود ولی انسان امروز معتقد به آزادی انسان است و نقش خود در ساختن آینده.
وی میگوید " بشر هنوز از بامداد یک روز تاریخ خویش فاصله زیادی ندارد"، اما دست آورد هایی دارد که اندک-اندک گذشته وحشی او را اصلاح میکند و این راه ترقی را با وجود هزاران مشکل چنانکه ادامه داده است ادامه میدهد. جنگ ها نیز"مرده ریگ گذشته وحشی اوست"، و ترویج و گسترش فرهنگ همزیستی و تسامح در میان بشر نشان دهنده گذار تاریخ بشریت از جنگ و وحشی گری و مو قتی بودن حالت جنگ در میان جوامع بشریت میباشد، و جنگ ها نظر به مجموع تاریخ طولانی انسانیت لحظه ای بیش نخواهد بود. تمدن به عنوان تجلی تاریخ بشریت است که راه خود را همواره در صلح و آرامش پیموده و بر علاوه "اخلاق" همیشه به عنوان حاکم واقعی وجدان انسان عمل کرده است. صلح و آزادی را انقلاب اخلاقی تأمین میکند ووجود طبقات درمیان بشر در آینده را محکوم به زوال. و بالاخره تمدن واحد انسانی و آینده تاریخ، باهم میعاد دارد. آخرالامر آنچه از تاریخ باقی میماند تمدن است که تمام انسان ها درآن سهم دارند.
این اندیشمند و مورخ، درگیری و جدال سختی با مفهوم مأموریتی دارد که به نام زندگی یاد میشود. هر چند که هستی خویش را خواسته سواربررودخانه تاریخ از ازل تا به ابد تأمین نماید، باز هم نمیتواند کلمات و اسم هارا به واقعیت تبدیل کند. من اما، چیز دیگری ازین جدال مورخ میبینم.
مورخ بیشتر از هر کس دیگری دغدغه پوچی و بیهودگی زندگی خود را دارد و در عین حال بیشتر از هر کس دیگری نیز به حرفه خود معتاد است.
و در یک نگاه عمومی تر جاویدانگی مفهومی است که برای" موجود انسان" دارای تناقض درونی عجیبی است. اکثرا به این هم قانع نمیشویم که برای ابد این زندگی دنیایی را داشته باشیم. اما لحظاتی کوتاهی را- که خود گذرا بودن ذات آن است - تجربه میکنند که شیرینی آن بوی جاویدانگی را به مشام میرساند. حالت ثابت داشتن در این دنیا آن انگیزه ای را از بین میبرد که آدم را وادار میکند تا برای رسیدن به هدفی باید بر سرعتش بیفزاید. یعنی عمر جاویدانی این انگیزه را مطلقا از بین میبرد، چون دیگر دغدغه از دست رفتن "وقت" وجود نخواهد داشت و گیریم که این خود آگاهی و عقل را هم داشته باشیم باز هم هر کاری را-خیلی عاقلانه- برای فرصت های لایتناهی یی که در اختیار داریم خواهیم گذاشت و در نتیجه در این عطالت قطعی همچون بتی به خواب ابدی خواهیم رفت و عقل و خودآگاهی مان همچون قطره یی در لایتناهی به هیچ تبدیل خواهد شد. در نتیجه تحول توقف خواهد کرد و زندگی ناپدید خواهد شد. میبینیم که این جاویدانگی خود به نیستی می انجامد.
اما این مورخ عزیز دغدغه دیگری دارد.من در حالی که حماسه تنهایی مینویسم با نوشته های او برمیخورم که حماسه وحدت و استمرار! مینویسد. من به زعم خودم به حقیقت باریک و مرموز ولی پیچیده و مداخله گر درتمام شؤون زندگی ام پی برده ام که عبارت است از تنهایی؛ حقیقتی و واقعیتی که چه ما به آن اشراف داشته باشیم و چه نداشته باشیم، وجود دارد ولی این جا اگر دغدغه ای دارم، دغدغه ای پوچی نیست. دغدغه باختن است. و حسرت آرمان های والایی که به دنبالش نرفتیم و عمری که به فریب گذراندیم و در محیط های کاذب! مورخ ما اما، با دغدغه پوچی در جنگ است. با این همه من امروز میدانم که با تمام احساسم در احساس او وجود داشته ام و او تا هنوز دارد ما همه را همچون پرستار مهربانی نوازش میکند. این مورخ عزیزدر هر فرصتی تاریخ را رمز جاویدانگی زندگی انسان نمایانده است.
وی درکتابش از فوایید تاریخ گرفته تا کارنامه تاریخ، در هر دمی، سیالیت تاریخ را شاهدی بر استمرار زندگی آورده است. وی یاد آور میشود نزد قدما شناخت ادیان و عقاید که از تاریخ حاصل میشود از فواید مهم تاریخ بشمار میرفت، اما دربین فواید تاریخ آنچه تا هنوز اهمیت خود را از دست نداده است توجه به جنبه عملی و اخلاقی تجارب تاریخ است. همان فایده ای که یونانی ها از تاریخ پراگماتیک (pragmatikos(pragmatic میجسته اند. این فایدهء" تجارب" تاریخ همواره دوجنبه داشته است. جنبه بازدارنده یا عبرت انگیزی آن و جنبه وادارکننده و عملی آن. عبرت انگیزی تاریخ، تاریخ را نزد زاهدان و واعظان خدمت گزار دین ساخته بود و لذا فواید آن هم عاید حیات دینی میشد. و این خود باعث میشد که نزد بسیاری از قدما فواید تاریخ بسیار محدود شمرده شود. از گوته یاد آورمیشود که میگوید" که من از هرآنچه بی آنکه بر فعالیتم بیافزاید یا آنرا مع الواسطه تحریک کند، فقط به من تعلیم دهد نفرت دارم". و نیز نیچه که درسود وزیان تاریخ "این کلام گوته را تصدیق میکند و میگوید اگر تاریخ مورد حاجت هست برای کمک به زندگی و عمل است نه برای آنکه انسان را از زندگی و عمل باز دارد". و اینکه باوجود آن "نیچه تصدیق میکند که تاریخ آفرینندگی را در انسان برمیانگیزد و انسان را به ادامه سنت های افتخارآمیز گذشته تشویق مینماید...و بالاخره به انسان یاد میدهد که هرچه بوجود میاید محکوم به زوال است و افتخار به گذشته ها بیهوده است و لذا به حیات و زمان حال کمک میکند. و زیان آن وقتی آشکار میشود که آنرا تبدیل کنند به علمی که هیچ تعلقی به زمان حاضر نداشته باشد و در آنصورت از انسان یا مورخ موجودی خواهد ساخت که جز مجموعه ای از اطلاعات نیست. بیطرف، بی اثر و بی خاصیت. و فقط مشغول خواندن تاریخ و عاجز از ساختن تاریخ. بعلاوه عمل واقعی که تاریخ گزارش آنست قبل از هر چیز نیاز به فراموشی و حتی خودفراموشی دارد و خود را باید از گذشته آزاد کرد تا از عهدهء کاری برآمد. نیچه میگوید البته امکان آن هست که انسان بتواند بی آنکه تقریبا هیچ چیز را به خاطر بیاورد زندگی کند، حتی همچون یک جانور ممکن هست خوشبخت هم زندگی کند، اما این دیگر مطلقا ناممکن است که انسان بدون فراموشی بتواند زندگی کند". زرین کوب همچنان خاطرنشان میکند که تاریخ این فایده را هم دارد که " جوانان را زودتر از معمول به سطح عصر خویش میرساند و عواملی را که در جهان حاکم بوده و هست به آنها معرفی میکند و به انسان کمک میکند تا خود را بشناسد و با مقایسه با احوال دیگران انگیزه ها و اسرار نهفته رفتار خویش را-چنانکه هست و چنانکه باید باشد-دریابد. انسان - خواه وجود وی عبارت باشد از آنچه میاندیشد و خواه عبارت باشد از آنچه انجام میدهد- در ضمن مطالعه تاریخ و احوال کسانی که اهل نظر یا اهل عمل بوده اند بهتر میتواند رسالت خود را ارزیابی کند". چون نمونه واقعی عمل را فقط تاریخ به انسان نشان میدهد نه دین و اخلاق و علم و حقوق و اقتصاد که فقط تعلیمات نظری اند. اما هم یاد آور شده است که کسانی تاریخ را غیر ازتکرار مستمر یک رشته امور و اعمال معین چیز دیگر نمیدانند و یا هم یک سلسله تصادف و اتفاق. و نیزوی میگوید "چیز دیگری که تاریخ را بنام آن محکوم کرده اند مغایرت نتایج تاریخ با اخلاق است. پل والری ( paul valery) شاعر و متفکر معاصر فرانسوی بدون توجه به فواید تاریخ در این باب تاریخ را خطرناکترین فراورده کیمیای عقل انسانی میداند. تاریخ ملت ها را به رویارویی میکشاند، جراحت های کهنه شانرا تیمار میدارد و... . حتی نیچه که اخلاق جاری را بشدت نقد میکرد مثل یک ستایشگر اخلاق ادعا کردکه وقتی اشتغال به تاریخ عادت شود و در وجدان نفوذ کند در عمل تبدیل میشود به تحسین و ستایش در بست برای آنچه پیروزی و پیشرفت خوانده میشود. وقایعی که روی داده است ممکن است با آنچه باید باشد تضاد داشته باشد. البته در نظر تاریخ گرایان تاریخ و رابطه علیت "ضرورت تاریخ" را بوجود میآورد که جایی برای اخلاق نمیگذارد. اشتفن تسوایک نویسنده نام آور اتریش تاریخ های ملی را مسؤول غرور ملی اقوام و ملت ها مییافت.چون تاریخ به مردم از کودکی تلقین میکند که میهن آنها بهترین میهن ها، سربازان شان بهترین سرباز ها، نژادشان بهترین نژادها، مذهب شان بهترین مذهب ها و... بوده اند و در جریان تاریخ همیشه حق با آنها بوده است و لذا جنگ به خاطر منافع میهن نه تنها مجاز بلکه واجب است". اما او میگوید" بد آموزی تاریخنویسان متعهد را نمیتوان گناه تاریخ (به عنوان علم) شمرد. درحقیقت اخلاق و انسانیت از تاریخ درست و غیر مغرضانه نفع میبرد، درس و عبرت از تاریخ در قرآن هم بسیار آمده است و تاریخ به نوع ناخودآگاه جز زندگی انسان است". و میرسد به اینکه "تاریخ نسلهای متوالی را به شخض واحد تبدیل میکند". بعد این مورخ از قدم زدن در ادوار تاریخ یا در شاهراه تاریخ به وجد میاید و لذت انگیزی تاریخ را از فواید آن ذکر میکند. این لذت انگیزی تاریخ برای او هم چیزی نیست مگر معلول یا مدلول همان پوچی زدایی آن. میگوید" از فواید تاریخ لذت انگیزی آنست. آشنایی با تاریخ تمام آنچه را پیرامون انسان هست معنی و جاذبه دیگر میبخشد و همین نکته است که زندگی مورخ را از لذت های بی نام سرشار میکند". اگر دقت کنیم این همان رابطه بین تاریخ و مرگ! است که باز مورخ را زنده میکند. وی از "لذت دریافت گذشته های جاندار، لذت مستغرق شدن در لحظه های نزدیک به شروع یک تاریخ، و نجوای یک صخره یا یک خرابه یا یک قبرستان با روح مورخ " سخن میگوید. و در نتیجه تاریخ برای او زندگیست یا تمدید زندگی در بعد گذشته آن. اما تنها این نیست،وی میگوید آنچه روح انسان امروز را به سوی تاریخ میکشاند دیگر اندیشه رستاخیز گذشته ها نیست! علاقه به درک مفهوم زمان است و دغدغه در باب سرنوشت انسانی. و تاریخ امروز دیگر تنها حدیث دیروز نیست، حدیث دوام و استمرار است و حدیث فردا. و "تاریخ در مفهوم امروزی آن یک زندگی است. نه زندگی طبقه یا ملت خاص بلکه زندگی تمام انسانیت که با یکدیگر پیوند ناگسستنی دارد؛ که از محدودیت زندگی قومی، نژادی و مذهبی برتر است. این رابطه با زندگی که از تاریخ پیله یی میسازد برای مقابله با مرگ، مخصوصا وقتی خواننده را به اوج لذت میرساند که بیان مورخ مثل بیان یک هنرمند تخیل انگیز باشد، و خواننده تاریخ به قول امرسون((Emerson به تناوب رومی یا ترک، راهب یا سلطان، شهید یا دژخیم شود و خویشتن را با اسپارتاکوس در کنار بردگان بیاید، با میرابو در انقلاب فرانسه شرکت کند، با گالس تنس بر خود پسندی های ایزدمآبانهء اسکندر خنده زند، با کورش اسیران یهود و کاهنان مردوک هردو را در نور تسامح خویش غرقه یابد، با بروتوس حتی قیصر را نیز قربانی آزادی ووطن سازد، در هر قانون تازه ، در هر نهضت عام، در هر انقلاب قهرمانی مرحلهء دیگر از توسعه وجدان انسانیت را در وجود خویش تجربه کند. و در واقع اگر این گذشته ها را با واقعیتی از تجربه های نفسانی خویش پیوند نزند، مشکل بتوان تصور کرد که از تاریخ چیز درستی درک کرده باشد. تا وقتی انسان نتواند لحظه های بزرگ تاریخ را در وجود خویش تجربه کند و از هواهای عطرآگین قله های انسانیت نفس بکشد، لذت تاریخ را که پر تنوع ترین چشم انداز زندگی را به انسان عرضه تواند کرد، نمیتواند ادراک کند".
من احساس میکنم این مورخ با تمام تلاشی که دارد نمیتواند چیزی را که میگوید، کلمات و اسم هایی را که بکارمیبرد، واقعیت ببخشد. در حالی که در این زندگی که هر کسی چنان فرورفته در سودایی پیش فرض خود است که سودای خویش را واقعیت محض میداند و حتی لذتی از موسیقی تازه یا بیرون از عادت خویش را درک نمیتواند( که میدانیم چقدر آسان است)، چگونه خواهد توانست لحظه های بزرگ تاریخ را در وجود خویش تجربه کند؟ من خواهم گفت که اگر کسی میخواهد تمام حقایق و واقعیت هارا به شکل عریان آن درک کند باید بداند که هرکسی در زندگی تنهاست!
این مورخ گاهی – به نظرم- حق دارد که خیال میکند به حقایقی اشاره میکند. میگوید " از لذت های تاریخ، لذت آشنایی با تاریخ در وقت مطالعه شعر و ادب است. چرا که آشنایی با تاریخ این آثار، نویسندگان و محیط آنان مارا به سرچشمهء الهام آنها رهنمون میشود و گویی تا حدی شریک لذت خلق و ابداع آنها میشویم". و اینکه آشنایی با تاریخ سبب میشود که حتی یک قطعه موسیقی را بهتر درک کنیم. نمایشنامه شکسپیر، راسین، کرنی، شیلر و دیگران بدون شناخت احوال واقعی اشخاص و قهرمانان آنها لذت ادبی کافی نمیبخشد. و تاریخ خواندن، لذت یک مسافرت در سرزمین های ناشناخته را دارد. و همچنان تأثیر اخلاقی تاریخ را در هنگام مطالعه جنایت ها و هم چنان فداکاری ها و خدمات بشر نیز نباید نادیده گرفت. اینها همه درست! اما باز هم این مورخ به فایده جاویدانگی بحشی تاریخ میرسد: " و مجرد ترین و خالص ترین لذتی که از تاریخ حاصل میشود یک نوع تجربه عرفانی است: وجدان وحدت و استمرار"! میگوید "زندگی ما به زندگی تمام افراد جامعه و قوم ما ارتباط دارد، زندگی جامعه و قوم ما نیز به زندگی جوامع و اقوام دیگر وابسته است، و این را تاریخ به ما میآموزد که شعور به آن انسان را از تألم و دغدغه تنهایی بیرون میآورد. به علاوه این اتصال فرد با تمام دنیای انسانیت، با دنیای گذشته و با آنچه در آینده نیز خواهد بود پیوند دارد و این استمرار امریست که وجدان آن نشان میدهد که وجود انسان معنی و هدف دارد و حتی مرگ انسان آنرا به پایان نمیرساند. پس تاریخ دلهرهء پوچی را که سارتر و کامو آنهمه با کابوس آن درگیرند، زایل میکند و لذت بخشی این وجدان وحدت و استمرار از اینجاست که تألم و دلهرهء تنهایی و پوچی را از بین میبرد. بدین گونه ، نسلهای مختلف در پیهم میآید و انسان بی آنکه بتواند خود را از چنبرهء این استمرار بیرون کشد در میان امواج مستمر حیات که از ازل تا به ابد بی وقفه راه خود را طی میکند و میغلطد و میپوید، پیش میرود و خودرا با یک یک امواج و با تمام دریای هستی متصل و مرتبط مییابد. آیا این یک تجربه عرفانی نیست که در آن سرانجام مشروط به مطلق میپیوندد و محدود به نامحدود؟".
به نظرم این شاید تسلای دلی برای آنانی باشد که انبوهی از کارناهه هایی داشته باشند که برای شان ارزشمند و دوست داشتنی است ولی تحمل ترک آنرا ندارند و ناگهان با مرگ اندیشی همه را برباد فنا مییابند. آیا این خود خواهی نیست؟ در هر صورت این چیزیست که به همه مربوط نیست!
چیزی که میتواند به همه مربوط باشد همان است که هر کسی در زندگی تنهاست! من سهمی در تمدن انسان ندارم. و شاید هرگز نداشته باشم. چون هر کسی در زندگی تنهاست! و این واقعیت است. آنچه را که این مورخ میگوید دلهره تنهایی را زایل میکند، نه تنها زایل نمیکند که خود تلنگر هشداریست برای مسوولیت هایی که هرکسی به تنهایی بدوش دارد. تا کسی با پذیرفتن تنهایی تمام اینهمه خیالات و چهار دیواری های کاذب و دروغین خود را بیعفت نکند در هیچ کجای این تاریخی که حدیث وحدت و استمرار است و با تمدن واحد انسانی در آینده میعاد دارد-که به نظر من واقعا هم دارد- وجود نخواهد داشت!
نکات دیگریست که باشد برای آینده
اشتراک در:
پستها (Atom)