موضوعات

۱۳۹۰ اسفند ۲۲, دوشنبه

شایسته سالاری در زبان مردم ما

من واقعا نمیدانم کسان دیگری درباره شعار شایسته سالاری چیزی گفته اند یانی. آیا کسی بوده که شایسته سالاری را نافض عدالت اجتماعی بداند؟ به نظر من شایسته سالاری را اگر در جایی معیار قرار دهیم که آنجا جنجال بر سر تقسیم نمودن جاه و مکان، یا صلاحیت های امور یک جامعه، و یا هم بطور عام "حقوق" وجود داشته باشد مثل اینست که بخواهیم برای سنجیدن وزن اجسام از متر کار بگیریم. شعار شایسته سالاری چیزیست که یا با آن میخواهند مردم را فریب دهند یا خودش ما را میخواهد فریب دهد.شعار شایسته سالاری بدی های کمتری ازپدیده عملی قوماندان سالاری ندارد. اما فرقش اینست که شایسته سالاری دامنه اش گسترده تر است و توجیه گر بیعدالتی های بزرگ اجتماعی همچون تبعیض طبقاتی، نژادی، جنسی و گاهی هم مذهبی میشود. شعار شایسته سالاری اما، بر علاوه بر اندازی عدالت اجتماعی نتایج شومتری نیز در قبال دارد که عبارت از عقیم ساختن طبقات خاصی از جامعه از کسب توانایی ها و تجارب برای اداره امور اجتماعی و بالاخره محکومیت تاریخی آنها میباشد.




اولین حرف متعصبانه و تبعیض آمیز در این سالهایی که ما زندگی میکنیم اینست که کسانی در اعتراض به توزیع عادلانه قدرت و صلاحیت های امور مملکت در میان سرتاسر مردم افغانستان به تناسب جمعیت شان، داد از شایسته سالاری میزنند و شایسته سالاری را به جای سهمیه بندی یا تقسیم صلاحیت ها یا کرسی ها پیشنهاد مینمایند. و این اعتراض، اعتراض محض نیست بار سنگینی از تحقیر و توهین را نیز با خود دارد. آنچه که در زندگی اجتماعی به عنوان اصل پنداشته میشود حقوق اجتماعی است. اولا بدیهی است که تمام " حق" از کسانی نیست که شایسته قلمداد میشوند یا ما آنها را شایسته میدانیم یا خودشان خود را شایسته میدانند. شایستگی چیز ارزشمندیست اما معیار قرار دادن شایستگی معایب دیگری با خود دارد که ارزش کاربری اش را درامور اجتماعی از بین میبرد. معیار شایستگی در امور اجتماعی کار ما را به سلیقه پرستی، قوم پرستی یا مذهب پرستی و یا هم سنت پرستی ها یی میکشاند که خود همان بن بست جاده اولی مان خواهد بود. مگر کی هست که دوغ خود را ترش بگوید و از دیگران را شیرین؟ مثل معروفیست. مصداق دیگر آن مذاهب میباشد. بیش از هزار سال از عمر بوجود آمدن مذاهب مختلف میگذرد آیا تا حال کسی به شایستگی مذهب دیگران نسبت به مذهب خودش اقرار کرده است؟ واقعا هم در افغانستان بسیار کم اند کسانی که خود اگر از ملیت "الف" با شند ولی شایستگی فردی از ملیت "ب" را تایید کنند حتی اگر این شایستگی چیزی چون خورشید آشکار هم باشد. شایستگی در زبان مردم ما بیشتر و همواره به جاهای غلطی اشاره میکند که یا ربطی به شایستگی ندارد و یا حد اقل به درجه بندی غلطی گرفتار میباشد. اما تقسیم حقوق بر اساس سهم، از هر حیث با آدرس های مشخصی سرو کار دارد و میتواند با میتود های علمی و تخصصی آنرا معتبر هم ساخت. به این موضوع برمیگردیم.

اما آنچه هم اکنون ذهن مرا با شایسته سالاری - اصطلاحی که هم قدرت فریبندگی دارد و هم با پیش فرض های عوضی در ذهن مردم همراه است- به عنوان بن بستی در زندگی اجتماعی مواجه ساخته است فکر کردن در مورد مشکل زنان در جامعه بود. من فکر میکنم که زنان اساسا با مشکل زن بودن مواجه اند. و این حالتی نیست که آنرا اسلام بوجود آورده باشد یا دموکراسی. مشکلیست که یک جزء هستی زن بودن است. حال فرض میکنیم که در خلقت زن مشکلات خاصی هم در هستیش تعبیه شده است، سوال این است که آیا مردها باید از این مشکلات لذت ببرند یا رنج ببرند؟ یا اینکه اصلا برای لذت بردن یا رنج بردن نیست موضوع حالت دیگری دارد؟ آیا این مشکلات یعنی خصوصیات زنانگی یک آدمی که مونث خلق شده است - که ما نامش را مشکلات گذاشتیم- برای هدفی بوده است که زندگی مرد ها را مشبوع از لذایذ بسازد یا نه بلکه برای آن بوده است که فقط و تنها فقط زن را در دنیای خودش برای دست و پنجه نرم کردن با مشکلاتی فرابخواند؟ یا اینکه زن اساسا باید بداند که این مشکلات چیست و نباید فرض کنند که همه چیز بر وفق مراد است و مشکلی هم در کار نیست ولی زنان بر مشکلات شان اغلبا وقوف ندارند و لذا با مشکلات سرنوشت سازی مواجه میشوند؟و یا اینکه مشکل زن بودن مشکل مرد و زن است؟

اولا در زندگی آدم مشکلات طبیعی بیشماری ایجاد شده است که انسان اگر میخواهد زندگی کند باید این مشکلات را خودش حل نماید. یعنی اینطور نبوده است که خدا اول فکر کرده باشد که این مخلوق بعد از خلق شدن چی مشکلاتی خواهد داشت و سپس آن مشکلات را حل کرده باشد. مثلا خدا شاید میدانسته است که یک انسان برای اینکه از اول تا آخر عمرش کرسنه نماند چقدر نان، روغن و.. نیاز دارد که بعد از سنجش آنرا هم در کنار هر نوزاد بفرستد. اما این طور نکرده است. لذا انسان این مشکلات را باید حل نماید یا "برای زنده ماندن" یا هم برای بهتر زندگی کردن. مشکل زنان اما از آن مشکلاتی است که برای بهتر زندگی کردن باید به آن توجه کرد.

اما وقتی میگوییم "بهتر زندگی کردن"؛ با دنیایی از سوالات مواجه میشویم. سولاتی که هرکسی جواب دیگری برای آن میتواند داشته باشد. اینست که موضوع زن و یافتن یک حل ایده آل برای زندگی زن دامنه گسترده تراز آن دارد که معمولا درجوامع مذهبی و سنتی که تجربه پلورالیسم را ندارند فکر میکنند. حال ما نمیخواهیم همه الگو های زندگی یک زن را تشریح کنیم زیرا همه این الگو ها جزءیات اند. هریک فلسفه خاصی دارد و مبتنی بر عقاید خاصی است اما ما با یک موضوع بنیادی تری برای زن مواجه هستیم. و آن اینکه که اگر زن که میخواهد هرطوری که خواست خودش هست زندگی کند چه مشکلاتی بر سر راهش وجود دارد؟ یا اساسا اینکه در رابطه بین زن و مرد در مجموع(زن و شوهر، دختر و پدر، خواهر و برادر، بچه و دختر) چه مشکلاتی وجود دارد؟ در همه جا آیا همه چیز در اخیار خودش هست؟ یا باید هر خواست زن را مردها برآورده سازد؟ زن مسلمانی که دوست دارد طوری زندگی کند که خودش میخواهد؛ با چند مشکل مواجه میباشد: کسی به او اجازه نمیدهد، یا خودش نمیتواند ادامه دهد . درهم میشکند چون آن آزادی و حق حیات آزادانه و مقتدرانه در جامعه را که مردان دارد او ندارد. این حق را اگر به او برگردانیم یا بدهیم دامنه گفتگو ها برای زندگی و الگوی زندگی زن فروکش خواهد کرد. اما میخواهیم این را بگوییم که مشکلی را که زن در جامعه دارد زاییده جامعه است و باید توسط جامعه هم حل شود. زن با خودش ذاتا مشکلی ندارد. اما بعدا در حین زندگی کردن، در روابطش با مردان، متوجه میشود که سخت دچار مشکل است و هیچ چیز بر وفق مراد نیست و در میماند که آخر چرا؟

مشکل زنان به چند چیز ارتباط دارد: عدم تعادل در خلقت زن و مرد، نبودن نهاد های مدنی یا دور بودن جامعه از مدنیت، نظام های حاکم مبتنی یا حد اقل متاثر از عقاید ابندایی صدها سال پیش، موجودیت افراد و گروه های مجرم و جنایت کار، رایطه غریزی یا تمایلات طبیعی میان دو جنس مخالف که با وجود قرارداد های خاصی که در روابط اجتماعی در یک جامعه مدنی بوجود آمده است قدرت کنترل افراد را از بین میبرد.

به نظر من میزان مدنیت در یک جامعه را میتوان در هرزمانی نظر به میزان رعایت اصول در برابر زنان و این که تا چه حد با رعایت اصول در برابر مردان شباهت دارد، در آن جامعه درجه بندی کرد.زمانی گفته بودم رابطه من با زنم دو گونه است:"از نظر فردی رابطه من با زن من، رابطه من با امکانات یا سهولتهای من است ولی از نظر اجتماعی رابطه من با زن من، رابطه من با خود من است و این رابطه کاملا متقابل است یعنی میگویم باید متقابل باشد." حال این رابطه را هرکس ندارد.چرا؟ اولین مشکلی که زنان با آن مواجه اند و مشکلی صد در صد تخریب کننده ایست اینست که تقاوت های میان بدن زن و مرد وجود دارد. عدم تعادل میان قوای بدنی در این دو طرف تعامل، ضمانت رعایت آن رابطه ای را که "باید" باشد از بین برده است. پس بر مبنای این واقعیت آنچه در این رابطه برای رعایت قانون و اصول قرارداد های فی مابین کم است ضمانت اجرایی آن است. این ضمانت را به نظر من باید جامعه در اثر تکامل و مدنیت بوجود بیاورد. بدیهی است که همه کس در این دنیا برای هر قدمی که برمیدارد نمی اندیشد که ایا این کار چقدر درست است یا چقدر غلط. انچه روش معمول در زندگی مردم است اینست که هر کاری بر اساس عادات صورت میگیرد. در جایی نظریه ای به نام غفلت را خوانده بودم.من به این غفلت یا نقش آن در زندگی معتقدم. "فکر"، شباهت زیادی به قانون عطالت نیوتن دارد. اما این به این معنی نیست که پس درست نیست که در کار نظام تکوینی عالم دخالت کرد و باید قبول کرد که این "مشکل" بودنش به صلاح و خیر ما است. من همچنان معتقدم که هر مشکلی که در زندگی وجود دارد به خاطر خودش خلق نشده است بلکه به این خاطر ایجاد گشته که انسان آنرا حل کند. یا به این معنی است که این مشکل حل نشده است.

بدیهی است که امروز بشر به آن درجه از تمدن و مدنیت اجتماعی رسیده است که نهادهای مدافع حقوق بشر در اطراف و اکناف دنیا ایجاد گشته است که به منظور اصلاح رفتار های اجتماعی غیر عادلانه فعالیت میکنند. اما این نهاد ها هنوز برای اکثر مردم چیز خیالی یی بیش نیست که میخواهد زندگی عزتمندشان را برباد دهد. فشار این نهاد ها دولت را مجاب میکند که به مرور نظم عامه را بر اساس حقوق مدنی افراد تنظیم نماید و تعادلی میان عقاید مردم و نظم یک جامعه تکثر گرا ایجاد نماید

حال نظام چه میتواند؟ تمام مشکلات دیگری که فرا راه زندگی زن در جامعه وجود دارد مستقیما مربوط به اداره و نظام حاکم میباشد که باید حل کند. مجرم باید مجازات شود توسط حکومت. خطاها و اشتباهات رفتاری باید رسیدگی شود آنهم توسط حکومت. اما باز هم مشکل اصلی همان اصلاح نظام میباشد که مبارزات هزینه بردار نهاد های مدنی که متشکل از زنان و مردان جامعه میباشد را طلب مینماید. شاید همه قبول داشته باشند که حکومت و سیستم اداری کشور صرفا ارزش ابزاری دارد که برای تنظیم تمام فعالیت های داخل کشور ساخته میشود و چون ابزاریست برای تنظیم یک زندگی اجتماعی در بزرگترین سطح آن، لذا لازم است تا برای آنکه این نظام مفیدیت اعظمی در استفاده از تمام انرژی ها یا توانایی های بالقوه یا بالفعلی که در تمام مجاری جامعه جریان دارد داشته باشد، باید علمی و آنهم با میتود های عصری و نوین دنیا باشد. یعنی حکومت ماشینی است که با استفاده از تجارب جدید علمی باید ساخته شود نه بر اساس مذهب. مذهب ارزش ابزاری ندارد. یا اگرهم داشته است آنرا درمسیر استحاله تاریخ ازدست داده است و هریک از متون مذهبی برای مردم، به "غایت" و "هدف" تبدیل شده است. و سنت چیزی نیست جز همین مذهب که هر سطر از متون آن به اصول فنا ناپذیر برای انسان هدایت شده تبدیل شده است که اورا به سعادت اخروی میرساند. به نظر هر عضو از یک جامعه سنتی هر ماده ازدستورات مذهبی حکم قانون یا نظمی برای اداره زندگی دنیایی را نداشته بلکه هریک بخودی خود نفس مذهب و یک اصل ایمان وعبادت میباشد و این عبادت، عبادت خداست و طبیعیست که تغییر ناپذیرهم هست. حال اگر نظام حاکم نیز یک نظام مبتنی بر مذهب باشد نخواهد مشکلات مربوط به مجرمین یا خطاهای رفتاری یا ناهنجاری های رفتاری را رسیدگی نماید هیچ کسی یا قدرت دیگری یا همان ضمانت دیگری برای حل این مشکل وجود نخواهد داشت.

اینها مطالبی بود که شاید کسان زیادی همه روزه گفته باشند. مگر حال مشکل دیگری – فریبنده و آزار دهنده – در رابطه به حقوق شهروندان یک جامعه وجود دارد که به نظر میرسد بنیان عدالت اجتماعی را به وجه دیگری تهدید مینماید. و آن عبارت از شعار شایسته سالاریست. شعار شایسته سالاری نه تنها تهدیدی برای عدالت اجتماعیست بلکه تهدیدی برای خود شایسته سالاری نیز میباشد. حکومت باید برای تطبیق عدالت و بکار گیری تمام شایستگی های مردم به تطبیق قانون بپردازد. فانونی که در آن از روشهای علمی برای تصفیهء حساب و کتاب حقوق تمام اعضای جامعه کار گرفته شود. و با شعار ها یا خواست های ایدیولوژیک و فربینده ای چون" شایسته سالاری "، عدالت اجتماعی را پامال نکند و جامعه مدنی را به لجن بربریت و فاشیسم نکشد.

بر اساس تجارب همه میدانیم که اگر دغدغه شایستگی برای انجام هر وظیفه یی در جامعه وجود دارد این دغدغه با حذف بخش های از آدم ها حل نمیشود بلکه ما در این صورت شایسته هایی را هم ازدست خواهیم داد. بر اساس قانون آمار و احتمالات شایستگی در مجموع بصورت یکنواخت درمیان تمام آدم ها اززن و مرد و از هر نزاد پخش شده است. و هرگز نمیتوان حکم کرد که شایسته ترین آدم، در هر زمان در میان مردها خواهد بود. یا در افغانستان در میان پشتونها خواهد بود یا در میان هزاره ها یا در میان تاجیک ها و یا هم در میان اوزبیک ها و یا در میان سایر اقوام.

پس شعار شایسته سالاری به طور معجزه آسایی تضاد خاصی با خود شایسته سالاری دارد شایسته سالاری را به حکم "همه چیز را همگان دانند" با سهیم ساختن همه مردم و همه آدمهایش از هر ملیت و طبقه و بطور واضح با سهمیه بندی کردن وظایف برای هر گروه قومی و جنسی متناسب با میزان موجودیت آنها باید پیاده کرد و فقط آنگاه است که میتوان ادعا کرد که ما شرایط فرصت داشتن تمام شایسته ها را- شایسته های زن را و شایسته های مرد را، شایسته های پشتون را، شایسته های هزاره را، شایسته های تاجیک را، شایسته های اوزبیک را، شایسته های سایر اقوام را- برای احراز مسولیت های مناسبشان به حداکثر رسانده ایم و هیچ شایسته ای را هم ازقلم نیانداخته ایم.

در افغانستان شایسته سالاری را فقط زمانی به حد اگثر رسانده میتوانیم که تمام وزارت خانه ها و مقامات مهم و غیر مهم را میان ملیتهای ساکن در کشور با در نظر گرفتن تمام آدم هایش(یعنی زن و مردش) در کشور به تناسب نفوس شان تقسیم کنیم و اگر کسی اعتراض کند که اینجا شایسته سالاری نقض شده است باید بداند که آن حرف دلش چیز دیگریست و آن عبارت از تعصب و تبعیضیست که در حق طبقه زن و یا هم در حق ملیت های دیگر روامیدارد. و نیزیک برتری خواهی غریزی ایست که در فقدان اندیشه و خرد مندی و در سایه غفلت و بیخبری به عادت و بل به یک امر بدیهی برایش تبدیل شده است که در نتیجه چنین میاندیشد که هر که "زن" باشد معلومدار است که شایستگی ندارد. و همینگونه هرکسی که از ملیت "ب" باشد معلومدار است که شایستگی ندارد.